ویرگول
ورودثبت نام
گلناز تقوائی
گلناز تقوائیفعال فرهنگی https://golnaztaghvaee.blogfa.com/ وبلاگ
گلناز تقوائی
گلناز تقوائی
خواندن ۱ دقیقه·۴ روز پیش

داستان یک تار مو

یک تار مو گلناز تقوائی سارا با لحن آرامی به پدرش که به شدت عصبانی بود و درحالیکه با دو دستش سرش را گرفته و به محوطه بیرون از پنجره خیره شده بود، گفت:" باباجون انقدر ناراحت نباش! درسته که مامان به خاطر اون تار موی قهوه‌ای زنونه که روی کت شما پیدا کرده، به شدت عصبانیه و رفته توی اتاقش و مدام داره باصدای بلند فریاد میزنه و طلاق می‌خواد اما من می‌دونم راه رام کردن مامان چیه!" پدر نگاه تند و تیزی به سارا که دست به سینه به او نگاه می‌کرد، انداخت و گفت:" خب پروفسور بگو چی کار کنم ها؟" سارا لباس مادر را به پدر نشان داد و گفت:" این یک تار موی مردانه روی لباس مامان چی کار می‌کنه!؟ ببینید رنگش قهوه‌ای هم هست..." پدر با عصبانیت هرچه تمام لباس را برم‌یدارد و به پشت در اتاق همسرش می‌آید و درحالیکه فریاد می‌زند به زن چنین می‌گوید:" این تار موی مردانه روی لباس تو چکار می کنه زن!؟ می‌خوام طلاقت بدم بیا بیرون." زن وقتی چنین حرفی را می‌شنود، سریع خود را به بیرون از اتاق می‌رساند و متوجه تار موی کوتاهی روی لباسش می‌شود و با اضطراب می‌گوید:" من من نمی‌دونم این از کجا اومده...،" که در همین لحظه صدای خنده دخترشان از آشپزخانه که درحال خوردن کیک بود آنها را به حیرت می‌اندازد. سارا گفت: خوب شما دوتا رو به جون هم انداختم‌ها خخخخخخخخخخ..... این کار من بود" بعدهم یک تار مو از موهایش را کَند و پدرش گفت:" این تار موی من روی کت شما بود." بعد همان همان تار مو را نصف کرد و رو به مادر گفت:" اینم تار موی مردانه رو لباس شما مامان خانوم!" پدر و مادر تازه متوجه شدند چه کلاه گشادی سرشان رفته که سارا آخرین لقمه کیک خامه‌ای را بلعید و گفت:" وقتی شما دو نفر بعد بیست و پنج سال زندگی مشترک، سر یک تار مو اونم مال دخترتون بوده می‌خواین ازهم جدا بشین بعد توقع دارید من ازدواج کنم!؟ ولمون کنید بابا....." پدر و مادر که به مقصود دخترشان پی برده بودند، تصمیم ازدواج را برعهده خود دخترشان گذاشتند که هر موقع که صلاح دید آن موقع لباس عروس بر تن کند.
یک تار مو گلناز تقوائی سارا با لحن آرامی به پدرش که به شدت عصبانی بود و درحالیکه با دو دستش سرش را گرفته و به محوطه بیرون از پنجره خیره شده بود، گفت:" باباجون انقدر ناراحت نباش! درسته که مامان به خاطر اون تار موی قهوه‌ای زنونه که روی کت شما پیدا کرده، به شدت عصبانیه و رفته توی اتاقش و مدام داره باصدای بلند فریاد میزنه و طلاق می‌خواد اما من می‌دونم راه رام کردن مامان چیه!" پدر نگاه تند و تیزی به سارا که دست به سینه به او نگاه می‌کرد، انداخت و گفت:" خب پروفسور بگو چی کار کنم ها؟" سارا لباس مادر را به پدر نشان داد و گفت:" این یک تار موی مردانه روی لباس مامان چی کار می‌کنه!؟ ببینید رنگش قهوه‌ای هم هست..." پدر با عصبانیت هرچه تمام لباس را برم‌یدارد و به پشت در اتاق همسرش می‌آید و درحالیکه فریاد می‌زند به زن چنین می‌گوید:" این تار موی مردانه روی لباس تو چکار می کنه زن!؟ می‌خوام طلاقت بدم بیا بیرون." زن وقتی چنین حرفی را می‌شنود، سریع خود را به بیرون از اتاق می‌رساند و متوجه تار موی کوتاهی روی لباسش می‌شود و با اضطراب می‌گوید:" من من نمی‌دونم این از کجا اومده...،" که در همین لحظه صدای خنده دخترشان از آشپزخانه که درحال خوردن کیک بود آنها را به حیرت می‌اندازد. سارا گفت: خوب شما دوتا رو به جون هم انداختم‌ها خخخخخخخخخخ..... این کار من بود" بعدهم یک تار مو از موهایش را کَند و پدرش گفت:" این تار موی من روی کت شما بود." بعد همان همان تار مو را نصف کرد و رو به مادر گفت:" اینم تار موی مردانه رو لباس شما مامان خانوم!" پدر و مادر تازه متوجه شدند چه کلاه گشادی سرشان رفته که سارا آخرین لقمه کیک خامه‌ای را بلعید و گفت:" وقتی شما دو نفر بعد بیست و پنج سال زندگی مشترک، سر یک تار مو اونم مال دخترتون بوده می‌خواین ازهم جدا بشین بعد توقع دارید من ازدواج کنم!؟ ولمون کنید بابا....." پدر و مادر که به مقصود دخترشان پی برده بودند، تصمیم ازدواج را برعهده خود دخترشان گذاشتند که هر موقع که صلاح دید آن موقع لباس عروس بر تن کند.

۲
۱
گلناز تقوائی
گلناز تقوائی
فعال فرهنگی https://golnaztaghvaee.blogfa.com/ وبلاگ
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید