یک تار مو گلناز تقوائی سارا با لحن آرامی به پدرش که به شدت عصبانی بود و درحالیکه با دو دستش سرش را گرفته و به محوطه بیرون از پنجره خیره شده بود، گفت:" باباجون انقدر ناراحت نباش! درسته که مامان به خاطر اون تار موی قهوهای زنونه که روی کت شما پیدا کرده، به شدت عصبانیه و رفته توی اتاقش و مدام داره باصدای بلند فریاد میزنه و طلاق میخواد اما من میدونم راه رام کردن مامان چیه!" پدر نگاه تند و تیزی به سارا که دست به سینه به او نگاه میکرد، انداخت و گفت:" خب پروفسور بگو چی کار کنم ها؟" سارا لباس مادر را به پدر نشان داد و گفت:" این یک تار موی مردانه روی لباس مامان چی کار میکنه!؟ ببینید رنگش قهوهای هم هست..." پدر با عصبانیت هرچه تمام لباس را برمیدارد و به پشت در اتاق همسرش میآید و درحالیکه فریاد میزند به زن چنین میگوید:" این تار موی مردانه روی لباس تو چکار می کنه زن!؟ میخوام طلاقت بدم بیا بیرون." زن وقتی چنین حرفی را میشنود، سریع خود را به بیرون از اتاق میرساند و متوجه تار موی کوتاهی روی لباسش میشود و با اضطراب میگوید:" من من نمیدونم این از کجا اومده...،" که در همین لحظه صدای خنده دخترشان از آشپزخانه که درحال خوردن کیک بود آنها را به حیرت میاندازد. سارا گفت: خوب شما دوتا رو به جون هم انداختمها خخخخخخخخخخ..... این کار من بود" بعدهم یک تار مو از موهایش را کَند و پدرش گفت:" این تار موی من روی کت شما بود." بعد همان همان تار مو را نصف کرد و رو به مادر گفت:" اینم تار موی مردانه رو لباس شما مامان خانوم!" پدر و مادر تازه متوجه شدند چه کلاه گشادی سرشان رفته که سارا آخرین لقمه کیک خامهای را بلعید و گفت:" وقتی شما دو نفر بعد بیست و پنج سال زندگی مشترک، سر یک تار مو اونم مال دخترتون بوده میخواین ازهم جدا بشین بعد توقع دارید من ازدواج کنم!؟ ولمون کنید بابا....." پدر و مادر که به مقصود دخترشان پی برده بودند، تصمیم ازدواج را برعهده خود دخترشان گذاشتند که هر موقع که صلاح دید آن موقع لباس عروس بر تن کند.