
این روزها میان نفس کشیدن و نفس بریدن در ترددم.. دستم به هیچکدامش بند نیست! هیچ آغوشی برایم باز نیست.. میان راه مینشینم.. شاید دست سرنوشت و تقدیر هردو رفیق نیمه راه بودند! میدانم روزی..لب عصری بلند خواهم شد اما.. تاوان نشستن های از سر اجبار را چه کسی خواهد داد؟! _معشوق