
Tw: یکم حالم بده و حرفام شاید اذیت کننده باشه، اگه شرایط روانی سختی دارین فکر میکنید نمیتونید نخونین، صرفا غصه خوردنه.
———
صدای رگبار میومد، یک نفر داد زد: «تورو خدا نزن! یک لحظه نزن!» انگار میخواست برای لحظهای زمان برای فکر کردن بخره تا بفهمه چی داره میشه، صدای تیر؟ گلوله؟ رگبار؟ علیه دست های خالی ما؟ در ناباوری انگار میخواستیم بگیم اگه لحظهای نزنی، بهت توضیح میدیم ما هم انسانیم و برای چی اینجاییم، انگار باور نکردنی بود، بیشرف، «یک لحظه» نزن.
الانم شدیم «یک دقیقه اعدام نکن!» «یک لحظه اذان نگو!» که انگار شاید برای یک لحظه زمان بخریم تا بفهمیم چه بلایی سرمون اومده، تا شاید بتونیم توضیحی بدیم، اما مغز تو حالت بقا گیر کرده، فقط میخواد التماس کنه محض رضای خدا دنیا یک دقیقه ثابت باشه تا من بتونم یه جای سفت بایستم، من تنها به قدر ایستادن جای پا میخوام. خبر ها مثل سنگ میباره، هر اسم رو میخوای به خاطر بسپاری ده تا دیگه میاد.
این ابهام خیلی سخته. وقتی حکم هایی که تعریف شده، افساد فی الارض، جنگ با خدا، تبلیغ علیهش، بغی، این احکام به نیت کار دارن. قاضی نیت مارو قراره بخونه و تصمیم بگیره، خدا و مناسک تبدیل به سلاح شدن، آینده یک الگوی تکراری شده از هر صبحی که بیدار میشی و هیچوقت نمیدونی به چی چیزی بیدار میشی، خوابیدن دیگه برای خستگی در کردن نیست، ریسک سوپرایز شدنه. فردا صبح، باور ها، فکر هامون تبدیل به اسلحه های دستشون شده. یک جنگ با گلوله علیه حقیقت و معنا.
به جون هم افتادیم، دعوا میکنیم و وقتی تموم میشه، به هم نگاه میکنیم و با خودمون میگیم این حق ما نیست، حتی اگه هیچوقت تو روی هم اینو نگیم، من دوستت دارم، نمیخوام دشمنت باشم، ما زخمامون رو از خیابونای یکسان گرفتیم. کی مارو گذاشت رو به روی هم؟
سال ها و دهه ها جنگیدیم که سرنوشت و تقدیر وجود نداره و انسان ها حق آزادی و انتخاب دارن، تا وقتی بهش برسیم که بفهمیم بلکه دارن، اما بعضیا بیشتر، بعضیا برای زنده و مرده ی ما تصمیم میگیرن، تصمیم میگیرن از اونور دنیا یه دکمه بزنن و ما دیگه وجود نداشته باشیم، تصمیم میگیرن ما باید زندگی کنیم یا نه. برامون قرار داد مینویسن، آیندمون رو میفروشن، زندگیمونو قمار میکنن و ما دستمون به هیچی نمیرسه.
هیچ انسانی برای این ها ساخته نشده، انسان ها ساخته شدن برای روتین، نظم، احساس امنیت، الگو های پایدار، تمام اینارو از ما گرفتن. وقتی عزیزت رو یک بار از دست داده باشی به ابهام، یک بار ناپدیدش کرده باشن تو ابهام، تو حتی تا آشپزخونه بره ترسیدی، وقتی خودت تجربه کرده باشی، میدونی که تو، بخوای نخوای مجرمی، چون الان بودن جرمه و نیت ما سلاح کشتار، چیزی که خودمون تصمیم نمیگیریم.
نمیدونم چطور سرپاییم، زندهایم، حتی هنوز داریم داد میزنیم نکش! مارو نکشید! و صدامونو فقط خودمون میشنویم.
فقط میدونم عده ی کثیری از ما، فقط به جسم زندهایم، تلاش میکنیم به جسم هم همدیگرو زنده نگه داریم و به زور زندگیمونو حفظ کنیم که شاهد باشیم. که یک جا بتونیم، شهادت بدیم که بر ما چه گذشت و با ما چه کردن. چون هیچ چیز دیگهای برای زندگی واسمون نداشتن، چه بلایی سر یه ملت میارید که درست یا غلط، استعمار یا نه، آرزوی جنگ کنن؟ چیکار کردید که از بمب بارون شهرشون و خاکشون بدتر بودید؟ چقدر کشتید که حداقل اگر بهمون حمله ی نظامی شه بهتره؟
ما حقمون این نبود، اینو به کی بگیم، به چه دردی میخوره؟ در تاریخ بنویسید بر ما چه گذشت، باز هم این بر ما گذشت، یک ملت دیگه آدم قبل نمیشه. نمیتونه بشه، چه این خشم و سوگ بجوشه و آتش شه و چه نه، چیزی که بر ما گذشت دیگه هیچوقت عوض نمیشه.