
همیشه دلم میخواست تو برام یه اسطوره باشی که هر وقت یادت میوفتم یه لبخند بزنم و از یه شادی ظریف استقبال کنم و به قول یه سریا پشتم بهت گرم باشه..راستش من نمیدونم پشتم بهت گرم هست یا نه! نمیدونم اگه یه روزی اشتباهی بکنم اولین ادمی که به ذهنم میرسه تو خواهی بود یا نه؟ کاش جوری رفتار میکردی که وقتی بهت فکر میکنم دلم بخواد هر مردی که وارد زندگیم میشه شبیه تو باشه..معیارم برای پذیرش و انتخاب همدم شبیه تو بودنش باشه..کاش درس عبرت نمیشدی که با خودم بگم دلم نمیخواد مردی که میاد سمتم شبیه تو باشه ...تو نقطه های خوبم داری اما ..نمیخوام از تو یه تصویر سیاه بسازم چون هرچقد این تصویر سیاه تر بشه اونی که اسیب میبینه من خواهم بود..یه وقتا تصمیم میگیرم هیچ تصویری ازت نسازم ..اروم از کنارت عبور کنم و راجب کارهات و رفتارت و حرفات و اخلاقت فکر نکنم و کنکاش نکنم تا این بوم نقاشی ای که کشیدی سیاه تر و کدر تر و دل زده تر نشه..اما مثل اینکه نه ! شما اصرار داری گند بزنی به نقاشی و تهش با یه حالت حق به جانب بگی اگه دوسم ندارید میزارم میرم! اره شما دارید از من فرار میکنید ! البته ازت ممنونم چون اولین تصویر من از دیکتاتور و زن ستیزی و مرد سالاری و همه اینا تو و ادمای شبیه تو هستند ..لمس کردن مرد سالاری و زن ستیزی و زورگویی و دیکتاتوری و تعصب از نزدیک باعث میشه بهتر بشناسمشون و هر آن به خودم یادآوری کنم باید رها شم و به همه نشون بدم جایگاه واقعی یک زن و معنی درست یک مرد چیه..به هرحال همه ادما از یه طریق به مفاهیم دست پیدا نمیکنن مثلا یکی ممکنه با دیدن یه رابطه خوب و سراسر عشق و احترام ایده آل هاش رو برای یه رابطه تعیین کنه و تو ذهنش یه لیست از باید ها بچینه و یکی ام مثل من ممکنه به لیست از نباید های قرمز تو سرش داشته باشه و باهاش پیش بره... همه میگن خونه امن ترین مکانیه که میتونی داشته باشی تو این دنیای پر از گرگ! اون بیرون همه چی به راحتی چاردیواری تو خونه نیست..اون بیرون دیگه دختر مامان و دختر بابا و بچه خونه نیستی..اینارو که میشنوم با ی لبخند نیمه جون تایید میکنم..باهاشون موافقم اینجا هرچقد بد خونه منه...درسته اینجا سخت میگذره و یه وقتایی نمیگذره..درسته حتی تو خونه خودمم از قضاوت و حرف زدن میترسم و همیشه از نگاهت میترسم..درسته من چیزی از تو بغل مامان گریه کردنه و بابایی نمیدونم اما من وسط همه اینا انسان بودن و خودمو حفظ کردم.شبانه روز تلاش کردم تا آدم خوبی باشم و نزارم اشتباه های این خونه از من یه هیولا بسازه.هیولایی که دست به دامان ادما میشه و از هیچ کاری ابا نداره تا بپوشونه زخماشو..من اما زخمامو تو آغوش گرفتم و پذیرفتمشون.... خیلی وقتا بذر بی تفاوتی و نفرت کاشتم تو دلم اما دست دلم به آب دادن نرفت...من خاطرات خوب زیادی دارم اما وزنه زخم بال اینجا سنگینی میکنه و من تا ابد تو حسرتش میمونم که کاش اینشکلی نبود.. اشکالی نداره(: من دوباره بال پروازمو میسازم و به همه نشون میدم میشه..نشون میدم زندگی همش همین نیست و میشه خیلی فراتر رفت...با همه اینا خوشحالم که مامانم هست تا برام چایی خوش رنگشو بریزه و بگه ادامه بده و زندگیتو بساز..من با همه بداخلاقیات خوشحالم که هستی جای خالیت ترسناکه!