حوصله ادبی نوشتن و استعاره درست کردن و فلسفی حرف زدن و ندارم..الان یه ادم شاکی ام..از جایی ک توش قرار دارم تا حسی ک تو سینمه و چیزایی که ندارم..میدونی بیشتر از همه چی از محدود بودنم شاکی ام..اینجا مجبور نیستم خودمو سانسور کنم پس میخوام حرف بزنم..18 سالمه تقریبا و هنوز نمیتونم ارتباطی بگیرم..هنوز به اون دختری که تو مدرسه منو میبینه و میگه میشه شمارتو بدی کارت دارم نمیتونم شماره بدم..چرا؟ چون من اصلا شماره ای ندارم..هنوز برای وصل شدن به اینترنت باید دنبال یه نقطه برا اتصال باشم..اکانت تلگرام؟ اره دارم ..اونم دوتا..اما ایا برا منه؟ شماره اش؟ نه..رو گوشی منه؟ نه ..چون من اصلا تلفنی ندارم و همه زندگیم تو لپ تاپ ام خلاصه میشه..اهنگام..عکسام..همه چیم...چند روزی میشه بابابزرگم تو فکر خریدن یه گوشیه برام اما فقط در حد حرف و انگار نه انگار من 18 سالمه..بابام میگه تو ک انقد صبر کردی 5 ماه ام صبر کن کنکورت تموم شه خودم قراره یه خوبشو بخرم برات..اما من عصبی ام..و همه عصبانیتم به خاطر نداشتن گوشی نیست..بخاطر نداشتن ازادی ایه ک حقمه..که برای ی بیرون رفتن خوابگاهو میپیچونی و استرسی اینکه کسی نبینه رو داری..که وقتی میخوای ب مشاورت زنگ بزنی دنبال گوشی میگردی..که ....که نمیتونی از خودت و چیزایی ک دوست داری عکس بگیری..میدونی..دلم میخواد ازادانه ارتباط بگیرم با بقیه.انقد خودمو محدود نکنم..زندگی کنم..یه تیکه از موهای فرمو سبز کنم چون عاشق رنگ سبزم..هرروز به تعداد کتابایی که میخونم اضافه شه چون خوندن ارومم میکنه..نقطه ویرگولی که مدتهاست رو دستمه رو تتو کنم...هدفونمو بزارم و پیاده روی کنم..با حسرت به علایقم نگاه نکنم..که من بیش از حد نگرانم..استرس دارم و کسی این حوالی نمیفهمه..فکر کنم تاوان به دنیا اومدن تو خاورمیانه و جغرافیای ایران و محبوس شدن تو ی شهر کوچیک و گرفتار خانواده شدنه...اره میدونم 5 ماه دیگه کنکور دارم و باید قبول شم چون راه نجاتمه..البته شاید ..چیزایی که به خاطرش از دست دادم می ارزه؟ ..احساس تنهایی میکنم..توانم و از دست دادم..هی میخوام به زندگی برگردما اما مثل قبل نمیشه..اما من حتی نمیدونم چی دوست دارم..اصلا من میتونم چیزیو دوست داشته باشم؟..یادگرفتم شجاع باشم..عقایدمو حفظ کنم و نزارم ازم بگیرن..تلاش میکنم زنده بمونم..فکر خودکشی و خاموش کنم تو سرم و با خودم بگم هی رفیق باید ادامه بدیا..اما ته دلم از این ادامه دادنه خستم...دلم زندگی میخواد...نفس میخواد..هوا میخواد..همه حرفام نصفه است..مثل الان..مثل زندگیم..مثل حالم...ببخشید اگه نوشته هام سر و ته ندارن..حالشون مثل حال خودمه!