ساعت 4 صبحه..حتی نمیدونم چرا تا این موقع بیدارم..حتی نمیدونم چرا امتحان فردا با اینکه هیچی ازش متوجه نیستم برام مهم نیست..غفط میدونم نشستم اینجا تو گوشم هندزفریه و مهیار داره میگه ..میشکفه این لاله ها تو دامنت نزار پژمرده بشن باز..فقط میدونم این روزا با یه نخ پوسیده به دنیا وصلم..خیلی پوسیده انقدر که از پوسیده بودنش عصبانی ام..نمیخوام پوسیده باشه..نمیخوام به یه باد که چه عرض کنم به یه نسیم بنده..میخوام برم..میخوام نباشم..شونه هام دیگه تحمل باری که این همه سال براش زیاد بود و نداره دیگه..یه مهر استعفا میخواد برا پای این قرار داد اجباری...حتی نمیدونم دارم چی مینویسم ..فقط میدونم الان باید رو کیبوردی که حتی برچسب فارسی ام نداره دستامو حرکت بدم وگرنه جایی ک نباید حرکت میکنه و اتفاقی میوفته که نباید...نمیدونم فردا یا پس فردا یا حتی مدت ها بعد چه اتفاقی قراره بیوفته فقط میدونم اینجا بودن ..این شکلی ادامه بدن..حتی اگه ی روزی ک من دیگه منتظرش نیستم خوب باشه ام من نمیخوامش..من اینروزا رو میخوام..من خودمو میخوام..گم شده...نیست ..نمیتونم پیداش کنم..گذاشته رفته اما جسمشو جا گذاشته..من این روزا ی جسم خالی از روحم که دیگه توانی نداره...باید بخوابم اما یادم نمیاد اخرین بار کی درست خوابیدم..کدوم شب و کامل خوابیدم..شب کش بیاد..فردا نشه...من توانایی هندل کردن هرروزه این روزا رو ندارم..ببخشید ولی دیگه حتی کلمه ای ام ندارم برا گفتن...من غم هستم با اندکی انسان...به مقدار خیلی کم نه لازم