ویرگول
ورودثبت نام
mashoogh
mashooghشاید ماجرا همین بود.من فریاد میزدم و انها سکوت میشنیدند
mashoogh
mashoogh
خواندن ۳ دقیقه·۱ ماه پیش

اشرف جهان یا دلهره ی تاریخ؟

نگو بشر!
بگو خطایی کوچک گوشه ای از تاریخ ،که گیتی هنوز تدبیری برای از بین بردن این لکه پیدا نکرده است...
و لکه بی شرمانه هرروز صبح از خواب بلند میشود،زندگی می کند و دنیا جوری وانمود می‌کند که انگار اتفاقی نیوفتاده است..
سالهای سال است، الهه هستی از سر ناچاری آبرو به میان گذاشته ..آن هم میان خود و خورشیدی که از ازل تا ابد دلباخته ی الهه ای است که کسی نمی داند از کدامین سبب رو از دلدار برمی‌گرداند و دست رد میزند به سینه اتشینش!
به میان گذاشته تا خورشید هرروز صبح بر سرِ این موجودِ نادان و نمک نشناس و نمکدان شکن بتابد تا خدایی ناکرده ،سرما نفوذیِ استخوان هایش نشود که صاحبِ بزم هیچ ابایی از یاوه گویی و هزار و یک حرف ناپسند به خورشید بستن،ندارد!
حیف که خورشید دل در گروِ الهه هستی دارد و حرف او را زمین نمی اندازد وگرنه تاکنون هزاران بار صبح ها به بهانه خستگی،خواب مانده بود و تا لنگِ ظهر می خوابید تا بشرِ نا انسان بداند دنیا دست کیست..!
کاش خورشید خواب بماند و جهانی را از وجودِ این لکه نحسِ آشوبگر نجات دهد..
تنها عنصر به دردسر افتاده به خاطر نجات ِ این لکه شوم خورشید نیست..
زمین قرن هاست دست به دامانِ دشمنِ خونی اش شده است ..
التماس به دشمن دیرینه اش را به همبستری با این بشرِ طاعون زده ترجیح می دهد..
وای که چه مصیبت نا خواسته ای است این لکه گه گریبان زمینِ بخت برگشته را سال هاست رها که نمی‌کند هیچ!
منتظر است ارث نداشته ی پدرش را از او بگیرد!
ارث نداشته، کدام پدر را از زمینِ بیچاره میخواهی که سالیان سال است،تیشه به ریشه اش میزنی و از جان و مالش تغذیه میکنی و آخرِ شب، ناراضی تر از دیروز بر سرش فریاد میکشی و شلاقِ تخریب به میانِ کمرش میزنی؟!
آنچنان منفور شده ای که زمین هر ساعت التماس شهاب سنگی را می‌کند که سالها پیش تنه ای به زمین زد و جگر گوشه اش را تا مسافتی بس دور از او دزدید..
کم از پدرکشتگی باهم ندارند..
همه اینها از ترسِ وجود توست!
تا قبل از اینکه تلاش های تو برای رسیدن به جگر گوشه اش نتیجه دهد و او را نیز خانه خراب کنی خودش باید کاری کند و چه کسی کار بلد تر از شهاب سنگی از دلِ کهکشانی ناشناخته که هم کارِ توی انسانِ زیان کار را یکسره کند هم زمین را به وصالِ ماهِ دور مانده اش برساند!
جای گله ای هست یا نه بماند..
تنها خیرِ تو برای این تاریخِ پر از فرازو و فرود خنداندنِ اهل تاریخ است..
از صدای قهقهه ی دایناسور ها با آن ابهت بگیر که خنده کنان فریاد میزنند:
"این ابله خود را چه فرض کرده است؟ خیال می‌کند جاودانه خواهد ماند؟ که دست به این حجم از خون و ناعدالتی و نا مهربانی و ستم آغشته میکند؟"
تا پوزخندِ پادشاهانِ تمدن های عظیم که تبدیل به خاطره ای محو در پیکر عظیم الجثه تاریخ شده اند..
دیر یا زود،به دست خورشید یا حادثه ای پیش پا افتاده، فردای امروز یا فردای آینده...
ناچاراً به زوال و نابودی کشیده خواهد شد این لکه ی ننگ که بر دامان تاریخ افتاده است!
و طبیعت چه بی صبرانه به انتظارِ آن روز نشسته است تا نفسی از سر آسودگی میان ریه های خسته از پیکارش با این لکه بفرستد..
و چه طلوع باشکوهی خواهد کرد خورشید هنگامِ لمس الهه ناز که به وقتِ خاموشی بشرِ نا انسان است...

تاریخزمینماهانسانظلم
۱۱
۰
mashoogh
mashoogh
شاید ماجرا همین بود.من فریاد میزدم و انها سکوت میشنیدند
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید