مثل اینکه دوباره چرخ این زندگی چرخید تا اینجا بنویسم .از اخرین باری که اینجا نوشتم خیلی گذشته نه چون اینترنت ها وصل بود و سرگرم دنیای مجازی و واقعی بودم نه..چون حرفی برای گفتن نداشتم و در حال سوگواری بودم برای عکس ها و فیلمهایی که تمومی نداشتن...اون بند پاره شد و من معلق موندم بین زمین و اسمون..غم .خشم شد و تو سینه ام جا خوش کرد..زندگی به ظاهر ادامه داشت ..ادما میومدن و میرفتن اما من متوقف شده بودم..بهمن شد..اسفند از راه رسید اما من همچنان تو دی ماه گیر کرده بودم..همه چیز از کار افتاده ..تا اینجای متن و تو اسفند ماه نوشته بودم و حالا روزای اخر فروردینه..کلمه های قبل از دل ایران خشمگین و داغ دار بیرون اومده بود و حالا ایران با دلی پاره پاره از میان اوار ها و جنازه ها و غم های دیروز و امروز داره نگاه میکنه و نمیدونم توان فریاد و از دست داده یا سکوت و ترجیح داده! بگذریم خیلی وقته راجب روز مرگی هام با کسی حرف نزدم و کجا بهتر از ویرگول که تو خودم ترین حالت ممکن هستیم اینجا..زمستون سختیو گذروندم و تو مسیر کنکورم افتادم تو دست انداز چون اونی که داشت ماشینو حرکت میداد تو حال خودش نبود و خودشو متعلق به این ماشین و جاده نمیدونست..هیچوقت ماشینو نگه نداشت اما سرعتش انقد کم شده بود که یه وقتایی توهم توقف میزدن اطرافیانش ..خلاصه که دست از زندگی نکشیده بودم اما انچنان ام نزدیکش نمیشدم من و فعالیت های مفید و تلاش برای اینده شده بودیم دوتا غریبه که داریم تو یه مسیر و کنار هم پیش میریم اونم برا اینکه بقیه فکر نکنن باهم خصومت شخصی داریم..اظطراب واسترس ام که همراه همیشگی چون تا جایی که خودمو میشناسم تو بدترین حالشم نگرانه اینده و کارایی که باید انجام بده و اتفاقات پیش روشه..شاید 3 یا 4 ماه تو حالت عادی زمان زیادی نباشه اما این مدت منو خیلی تغییر داد..بزرگ شدنو و رشد کردنو حس میکنم..تو بهمن با دوستای خوبی آشنا شدم..البته معلومه که مجازی اما پیش اونا احساس صمیمیت و راحتی میکردم و دوسشون داشتم..لنگان لنگان به مسیر کنکور و درس برگشتم اما به قول یکی میدونستم کافی نیست..همه این مدت در تلاش برای رسیدن به جواب سواله به کجا میخوای برسی ؟ این همه سال چکار کردی؟ ارزششو داشت از دست دادن همه چیز؟ خودت کجای این داستانی؟ و بین همه این سوال ها صدای اطرافم میگفت تو درستو بخون رتبه خوب بیار بعدش فک میکنی که چی دوست داری و چی میخوای و به کارات میرسی و خب معلومه که کسی نمیفهمید من چی میگم..اما اون روزا سپری شد و رسید به صبح روزی که جنگ شد..تا همین امروز..راستش من بیشتر از 15 روزه که با دوستام حرف نزدم و همه راه های ارتباطی مو حذف کردم..فقط به این علت که میخوام ذهنم اروم بشه..این حالت و خیلی دوست دارم با اینکه دلم براشون خیلی تنگ شده اما تونستم دوباره درس بخونم..کتابایی که مدتها پیش شروع کرده بودم و دستشون و تو نصفه راه رها کرده بودم و به مقصد رسوندم..با بیگانه آلبر کامو شروع کرده بودم و مطمئنا اگه خونده باشید میدونید بعدش چه حسی داشتم..نگاه های منتظر سمفونی مردگانمو اجابت کردم و با ایدین راهی سفر شدم..و چقد به آیدین احساس نزدیک بودن میکردم..سمفونی مردگان تو سبک خودش شاهکاری بود لذت بخش! آخرین کتاب خونده شده ام به امید دل بستم بود ..هدیه تولد پارسالم از مهم ترین ادم زندگیم..میدونم بهش بی لطفی کردم که تا الان مونده بود ولی باهاش اشک ریختم چیزی که برا من خیلی سخته...از خوندن این تراژدی غمگین که تلفیقی از امید و شک و رهایی بود خیلی خوشحالم..راستی کلی کتاب جدید خریدم که چند روزه به دستم میرسه و من به مقدار خیلی زیادی براشون ذوق زده ام..بعد اون دوری از مجازی الان میدونم چی میخوام..علاقه نهفته ام به روانشناسی و روح ادما داره درونم بیدار میشه و از کجا معلوم که خودشو از بند ذهن پر پیچ و خم من ازاد نکنه و زندگی نکنه؟ اینکه هر انتخابی که میکنیم یه چیزیو ازمون میگیره ناراحتم میکنه اما میخوام اجازه بدم به خودم تا تجربه کنه و ببینه زندگی براش چی داره..رویای درس خوندن تو رشت به حقیقت میپیونده و صدای خنده هاش تو شهرداری میپیچه یا از ورق روح ادما تو تهران لذت قراره ببره؟ شایدم هیچکدوم و زندگی براش یه سوپرایز داره..همه اینا رو گفتم تا حواسم پرت شه اما امیدوارم حالتون خوب باشه..