
سلام.. راستش نمیخواستم از جام بلند شم ..پتو رو میکشیدم رو سرم و به خیال خودم فکر میکردم اگه چشامو ببندم و بلند نشم کابوس زندگی تموم میشه و همه چی غیر واقعی میشه.. میدونم باید بلند شم..باید این کار نصفه نیمه مزخرف انجام بدم و به پایان برسونم اما هرچقدر به خودم و مغزم و قلبم التماس میکنم فایده ای نداره..اونا م از دستم خسته شدن..از اینکه هرروز و هرشب به خودم میگم فقط یه امروز و دووم بیار..قول میدم تموم شه خسته شدن ! حس میکنم شبیه ربات شدم ! یه برنامه روم نصب کردن که هرروز چه بخوام چه نخوام مجبور به انجامشم و کسی براش مهم نیست انجام هرروزه این روند تکراری چقد باعث فرسایش من و خستگیم میشه..خسته تنها کلمه ای نیست که بتونه حالمو توصیف کنه ..من رسیدم به جایی که از خیر خوبی اخرش گذشتم و فقط میخوام تموم شه این دور باطل که خوره شده و داره روحمو هرروز بیشتر از دیروز میخوره..هر لحظه ای که از این 3 سال گذشت فشار رو من بیشتر شد..اروم اروم مثل یه دزد حرفه ای همه چیزم و گرفت و الان رسیده به ته ته وجودم...بزارید یه بارم من غر بزنم ..بگم خستم..بگم روحم از اهن نیست که خش نیوفته روش ..تیکه تیکه ام و دست بزنی بهم فرو پاشیدم..سرم مدام درد میکنه..بهتره بگم مغزم درد میکنه.. ناخوداگاه گریه ام میگیره و این برای منی که به سختی گریه میکنم نهایت فروپاشی و میرسونه.. 80 و چند روز مونده به روز کنکور البته اگه عقب نیوفته یا هرچیز دیگه ای ..مامانم میگه کم مونده و اخراشه پس باید دووم بیاری و من از این دووم اوردن به اجبار حالم بهم میخوره..مطمئنم با تموم شدن این چندماه ام قرار نیست منو ول کنه چون آثارش خیلی بیشتر از این حرفاس..در نهایت باید بگم ما به انتخاب و میل خودمون نیومدیم که هروقت تحملمون سر اومد بزاریم بریم..این زندگی سراسر اجباره پس باید دووم بیاریم چون چاره ای نداریم..