
جهان بعد از مرگ برادرم، بیش از حد آرام شد.
شهرها دوباره نشستند.
زمین وزنش را به خاطر آورد.
مردگان خوابیدند.
و مردم… زندگی کردند.
خیلی عادی.
این عادی بودن، من را میترساند.
گاهی نیمهشب از خواب میپریدم و دستم را روی زمین میگذاشتم، فقط برای اینکه مطمئن شوم هنوز سنگین است.
که هنوز پایین وجود دارد.
اما چیزی کم بود.
نه مثل گمکردن یک صدا.
نه مثل مرگ.
مثل حذف یک فاصله.
مردم دیگر مکث نمیکردند.
حرف میزدند، میخندیدند، میخریدند، میساختند.
اما در میان کلماتشان خلأیی نبود.
و من میدانستم آن خلأ چه بود.
سوران.
اولین بار اسمشان را در بازار شنیدم.
«بیقانونها.»
گروهی که باور داشتند جهان به اجبار به تعادل برگشته.
میگفتند سقوط خدایان یک رهایی بود،
و ما دوباره زنجیر را پذیرفتیم.
شبانه جمع میشدند.
در زیرزمینهای نمور.
در خرابههای معابد قدیمی.
و دربارهی ساختن «خدای تازه» حرف میزدند.
نه خدایی که از آسمان بیفتد.
نه خدایی که قانون را نمایندگی کند.
بلکه خدایی که از ارادهی انسان ساخته شود.
وقتی این را شنیدم، خندیدم.
خدا ساختن؟
ما حتی نتوانستیم قانون را نگه داریم.
اما خندهام کوتاه بود.
چون چیزی در درونم لرزید.
اگر حق با آنها باشد چه؟
اگر سقوط خدایان، نه فاجعه، که فرصتی نیمهکاره بوده باشد؟
رهبر
رهبرشان زنی بود به نام «مارِث».
پوستی سفید، نه از زیبایی—
از کمبود نور.
چشمانی که انگار هیچوقت کامل نمیبست.
مثل کسی که به تاریکی عادت کرده باشد.
وقتی برای اولین بار دیدمش، در تالاری ایستاده بود که شمعهای سیاه در آن میسوختند.
گفت:
«تو الیونی.»
پرسیدم: «و تو کسی هستی که میخواهد خدا بسازد؟»
لبخند نزد.
«نه. ما نمیخواهیم خدا بسازیم. ما میخواهیم قانون انتخاب کنیم.»
گفتم: «قانون انتخاب نمیشود. تحمل میشود.»
نگاهش تیز شد.
«این همان دروغی است که برادرت به تو داد.»
اسم سوران که آمد، نفسم شکست.
او ادامه داد:
«او سکوت را تحمیل کرد. ما میخواهیم صدا را آزاد کنیم.»
آیینشان ساده نبود.
در مرکز تالار، دایرهای از خاکستر کشیده بودند.
هرکس وارد میشد، باید چیزی از خود میسوزاند.
مو.
خاطره.
اسم.
آنها باور داشتند خدا از جمع ارادهها شکل میگیرد.
مارث گفت:
«خدایان قدیم، استعارهی ترس بودند.
این یکی، استعارهی خواستن خواهد بود.»
پرسیدم: «و اگر خواستن، حد نداشته باشد؟»
پاسخ داد:
«پس جهان بالاخره صادق میشود.»
چند هفته بعد، چیزهای کوچکی تغییر کرد.
نه مثل قبل.
نه فروپاشی آشکار.
اما سنگها گاهی دیرتر میافتادند.
ساعتها گاهی جلو میرفتند.
کودکی دیدم که از پشتبام پرید…
و لحظهای بیشتر از حد ممکن در هوا ماند.
نه معلق.
نه آزاد.
معلق در تردید.
جهان دوباره داشت شک میکرد.
گفتوگوی تاریک
شبی به مارث گفتم:
«اگر خدایی که میسازید، از ما ساخته شود،
پس تمام طمع و خشونت و حسد ما هم در او خواهد بود.»
او آرام گفت:
«دقیقاً.»
سکوت کردم.
ادامه داد:
«تو هنوز فکر میکنی خدا باید بهتر از انسان باشد.
ما میخواهیم خدایی بسازیم که صادق باشد.»
پرسیدم:
«و اگر صداقت، بیرحم باشد؟»
گفت:
«بیرحمی هم قانون است. فقط هنوز نام نگرفته.»
در شب آخر آیین، همه در دایره ایستادند.
مارث دستهایش را بالا برد و زمزمه کرد:
«ما نه خاک را میخواهیم،
نه آسمان را.
نه وزن را،
نه سقوط را.
ما میخواهیم لحظهای را
که پیش از قانون بود—
پیش از باید،
پیش از ترس.
ای ارادهی بینام،
از تکههای ما برخیز.
نه برای نجات،
بلکه برای آشکار کردن آنچه هستیم.»
صدای جمعیت در تالار پیچید.
و من فهمیدم خطر از ایمان نمیآید—
از یقین میآید.
زمین لرزید.
نه مثل زلزله.
مثل انکار.
در مرکز دایره، خاکسترها بالا رفتند.
نه به شکل نور.
نه به شکل سایه.
چیزی میان آن دو.
چهره نداشت.
اما نگاه میکرد.
و اولین کلمهای که گفت،
نام مرا صدا زد.
«الیون.»
زانوهایم لرزید.
پرسیدم: «تو کیستی؟»
پاسخ داد:
«آنچه شما خواستید.»
مارث لبخند زد.
اما لبخندش شبیه ترک بود.
چند روز بعد، قانونها دوباره نرم شدند.
اما این بار نه از سقوط.
از انعطاف.
مردم میتوانستند برای لحظهای سنگینتر شوند.
یا سبکتر.
زمان گاهی به خواهش خم میشد.
جهان دیگر قطعی نبود.
و من ترسیدم.
چون فهمیدم اگر قانون به میل انسان خم شود،
انسان دیگر مجبور به رشد نیست.
میتواند جهان را به اندازهی ضعفش کوچک کند.
روبهرو شدن
به مارث گفتم:
«این همان فاجعه است، فقط آرامتر.»
او گفت:
«نه. این اختیار است.»
پرسیدم:
«اگر اختیار بدون حد باشد چه؟»
جواب داد:
«حد را خودمان تعیین میکنیم.»
خندیدم.
«ما حتی نتوانستیم سکوت را بفهمیم.»
نام سوران میان ما افتاد.
مارث برای اولین بار مکث کرد.
و آن مکث،
شک بود.
موجود ساختهشده بزرگتر شد.
هر روز انسانیتر.
هر روز متناقضتر.
روزی دیدم کودکی دعا کرد که برادرش ناپدید شود.
و او ناپدید شد.
آنجا فهمیدم:
خدای ساختهشده،
آینهی آرزوهاست.
و آرزوها همیشه پاک نیستند.
به تالار برگشتم.
به دایره خاکستر.
و زیر لب گفتم:
«سوران… اگر هنوز فاصلهای باقی مانده،
اگر هنوز میان دو کلمه مکثی هست—
بازگرد.»
پاسخی نیامد.
اما برای لحظهای کوتاه،
در میان فریادهای جمعیت،
یک سکوت افتاد.
و موجود لرزید.
داستان هنوز تمام نشده.
اما این بار،
نه با سقوط آسمان—
بلکه با رشد آهستهی هیولایی که خودمان ساختیم.