تو فکر کن من خوبم
تو فکر کن که دیگر هیچ در یادم نیست
نه روزها
نه شبها
نه غمِ تلخِ فردا
میخندم… راست میگویی
اما چنان سنگین شده سینهام
که دیگر درد را هم نمیفهمم.
ماندهام میانِ
بد و خوب
زشت و زیبا
عقل و منطق.
دل میگوید: تو را میخواهم
عقل میگوید: دل کور است.
در سرم جنگیست
و تنها زخمیِ این میدان
منم.
نشستهام ببینم
کدامشان پیروز میشوند
هیچکدام
فکرِ من نیستند.
و من
شب بیدار
با پاکت سیگاری در دست
فکر میکنم
این عشق
از جانم چه میخواهد.
تو چه میدانی
من چه دیدم
چه کشیدم
از ترسِ این تصمیم:
بمانم
یا بروم.
اگر بمانم
جایی هست؟
پناهی هست؟
و اگر بروم
با این دل چه کنم؟
و تو چرا
امشب
دورتر از همیشهای.
:::