من یک بار اینجا نوشتهای گذاشتم با مضمون "اولین نامه ۸/۱۹". استقبال نسبتا خوبی شد. توقعشو نداشتم. برای دومین نامه خیلی لزومی نداشت که تلاش کنم. حدود ۲۵ تا نامه نوشته شده روی کاغذ داشتم ولی راستش همه رو دیروز سوزوندم.
دوست داشتم حرفامو بازم بهش بزنم. بگم که چی بهم گذشت ولی یهویی خسته شدم از عشق و عاشقی و این داستانا. راستش ۶۴ روزی میشه که باهاش قطع ارتباط کردم. فکر میکردم خیلی بهم سختتر بگذره. ولی بعدش دیدم حق با مامانم بود( راستش من خیلی آدم مامانیای هستم. اصلا قطع ارتباطمون هم بخاطر این بود که مامانم پیشنهاد داد که این کار رو انجام بدم. منم انجام دادم). به محض اینکه باهاش قطع ارتباط کردم تراز قلمچیم از ۶۰۵۰ رسید به ۶۲۰۰ بعدش ۶۶۷۰ بعدش ۶۸۲۰.
راستش خیلی خوشحال شدم اینجوری اوج گرفتم. هنوز جا داره. فکر کنم به ۷۵۰۰ برسه. ولی اوایل خیلی جاش خالی بود. من عادت داشتم هر پیروزی کوچیک رو باهاش جشن بگیرم. ولی دیدم یه روز تو چنل تلگرامش آهنگ اشکای آبی از سپهر رو گذاشت و زیرشم اسم من بود.راستش خیلی فکر کردم که منظورش چی میتونه باشه و به این نتیجه رسیدم که میخواد من رد شم و خیلی درگیرش نشم. خودمو اینطوری قانع کردم که صلاحمو میخواد.
چند روز بعدش چک کردمو دیدم محتوای عاشقانه گذاشته درمورد یک دوست مشترکمون^^ و متوجه شدم که تا اطلاع ثانوی عشق و مِشق تعطیل. اصلا کنکوری رو چه به این حرفا؟ البته راستش من خیلی واسش خوب بودم تو این زمینه. خیلی باعث میشدم بخونه ولی خب 🤷🏻♀️
از طرفی دوستام هم تو همین دوران بخاطر یه فرد واقعا محیرالعقول از نوع بد منو رها کردن. واقعا از دستشون ناراحت شدم و احساس کردم که بهم خیانت شده. یعنی حرف اون واسشون بیشتر اعتبار داشت تا من. وا، منم یه بهونه بیشتر داشتم تا بچسبم به درس.
دیدی بعضی وقتا بعضیا آسمون ریسمون میبافن تا یه چیزیو بگن؟ بهونه دوستای منم همین بود: تو به باران اعتماد کردی فلان قضیه( که از قضا مربوط به خودم بود و نه هیچکس دیگهای) رو گفتی، تو درست خوب شده نمیخوای دیگه با ما بگردی(من از اول درسم بهتر بود راستش، اگر قرار بود بخاطر این باشه از اول باهاتون نمیگشتم)، تو ماجرای فردا محیرالعقول رو به فلانی گفتی(ماجرا رو من به فلانی نگفتم، همه میدونستن. ممکنه هر کسی گفته باشه) و از این قبیل بهونههای مزخرف.
ولی تیکتاکم تا قبل این اعتراضات خیلی خوب گرفته بود. یه ویدئو یه کا ویو خوردددد. خیلی خوشحال شدم. راستش جایی رو نداشتم که بگم. به مامانم گفتم اونم خیلی ذوق کرد قربونش برم.
عنوان این پست شد من هنوز منتظرم. نمیدونم منتظر چی. ولی انتظار خاصی تو وجودمه. امیدوارم. خیلی خیلی امیدوار و منتظرم. امیدوارم به یه فردای روشن و یه آینده که من توش به انتظاراتی که بقیه من رو بهش زنجیر کردن پشت کنم و برم دنبال علاقه واقعیم. اون غایت القصوای روحم که سه ساله داره اسممو فریاد میزنه. و منتظر اون روزی هستم که به بقیه نشون بدم من تنبل و تنپرور نبودم صرفا این راه زندگي رو دوست نداشتم.