ویرگول
ورودثبت نام
گیس گلاب
گیس گلابشاید یه روز شعرامو اینجا بذارم
گیس گلاب
گیس گلاب
خواندن ۳ دقیقه·۲ روز پیش

من یک بز هستم.

راستش نمی‌دانم در بقیه گویشهای این سرزمین هم این مثل وجود دارد که "فلانی بُزه" یا نه ولی می‌خواهم که شرحش بدهم. در زبان ما می‌گوییم بزها همگی روی یک دنده‌اند. اگر یکی از روی جوی بپرد، بقیه هم به دنبالش می‌روند.

من در تمام زندگی‌ام یک بز بودم، منتها با نسخه‌های قدیمی خودم. هر کاری که نسخه الان انجام می‌دهد، نسخه سابق می‌کرد و هر کاری که نسخه سابق می‌کرد، نسخه اسبق هم می‌کرد. بخاطر همین علایقم از فکر کنم کلاس چهارم تغییری نکرده است. هنوز ژانر موردعلاقه‌ام عاشقانه است و هنوز فیلم‌های کمدی را دوست ندارم، آهنگهای قدیمی که آن دوران با اسم "آهنگایی که پیرا گوش میدن" گوش میدادم را گوش می‌دهم. هنوز با فیلم ترسناک خواب بد می‌بینم. هنوز گیتار کار می‌کنم و هنوز آموختن زبانهای متفاوت را دوست دارم. خاطرم هست که زمانی که من کلاس چهارم بودم پسردایی‌ام کلاس هفتم بود و تازه عربی را شروع کرده بودند. من با او خواندم و عاشق عربی شدم هر چند او خیلی از این درس خوشش نمی‌آمد. هنوز عاشق سهراب سپهری هستم ولی الان بیشتر شعرهایش را درک می‌کنم.

اما خب همه چیز هم ثابت نمانده. ژانرهای جدیدی به موسیقی موردعلاقه‌ام افزوده شده، موسیقی را جدی‌تر ادامه می‌دهم. کلاس چهارم شوخ و شنگ بودم، کلاس ششم جدی و خشک شدم. راستش آن موقع خیلی درگیر مشاهیر علم و دانش بودم و همگی آنها "درون‌گرا و متمرکز بر توسعه فردی" بودند. نتیجه این شد که دبیرمان در فرمی به امتیاز اجتماعی من از ۴۰ نمره ۱۳ دادند در حالی که کمترین نمره ممکن ۱۰ بود. در کلاس هشتم دوباره همان نسخه کلاس چهارم شدم، برونگرا، کمی سبک‌سر و اجتماعی. این روند تا امسال ادامه داشت. شاید خاصیت سال کنکور است که خلق و خوی آدمها را عوض می‌کند.

لیکن بحث من اصلا این نبود. شرمنده‌ام که در تمام متن‌هایی که می‌نویسم جسته و گریخته حرف می‌زنم، از صبح شروع به تکاپو می‌کنم و تنها زمان آزادم شب‌ها است. در طول روز حرفها را گوشه ذهنم داخل صندوقهایی می‌گذارم و کلیدشان را به خورشید می‌دهم. با غروب آفتاب خورشید کلیدها را به ماه می‌دهد. من هم کلید را از ماه پس می‌گیرم. اما نمی‌دانم کدام کلید مال کدام صندوق است. این است که پراکنده صندوقها باز می‌شوند و حرفها بیرون می‌زنند.

راستش با برف امروز می‌خواستم متنی درباره آسمان بنویسم. اول با خود فکر کردم که عجب موضوع تکراری و بس کلیشه‌ای است. اما نتوانستم خود را راضی کنم که چیزی نگویم. اخیرا خیلی با خود فکر کرده‌ام. "یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود غیر از خدای مهربون هیچکس نبود." راستش هنوز هم زیر گنبد کبود کسی نیست. انسان با تقریب حتی نسبتا بزرگی باز هم حضورش تنها کمی موثرتر از عدمش است. جالب نیست؟ زیر گنبد کبود به جز ما و خدا چه کسی باشد چه کسی نباشد خیلی ترسناک است. تصور اینکه این جهان با تمام کهکشان‌ها و ستارگان و تمام جمادات تنها برای یک گونه هوشمند خلق شده‌باشد ترسناک است و تصور اینکه گونه‌هایی هستند که ما نمی‌شناسیم اگر به اندازه آن ترسناک نباشد کمتر هم نیست.

اما حالا در میهن هم وضعیت همین است. چه کسی آن بیرون به فکر ما باشد چه نباشد ترسناک است. تصور اینکه ما در این راه تنها همراهانمان لقب‌های اغتشاشگر و تروریست و معاندی هستند که به ما چسبانده می‌شود در مقابل گلوله و تفنگ و رگبار برایم هولناک است. اما تصور اینکه که یکی از آن سوی مرزها به ما کمک کند هم برایم خنده‌دار است. حنای این سیاستمداران دیگر برایم رنگی ندارد. دیگر اخبار را دنبال نمی‌کنم. با خود گفته‌ام هر چه پیش آید خوش آید. کاری بیش از این از دستم برنمی‌آید. می‌دانم که اخیرا هر چه پیش آمده خوش نیامده ولی تنها راهکارم برای حضور در کنار خانواده و راهی نشدن به تیمارستان همین است.

صحبتم مثل همینقدر کلافه‌ است و محتوایی جز همین سردرگمی ندارد. نه درباره آسمان حرفی زدم نه درباره بز بودنم نه درباره شهرمان. هر چه بر ذهن آمد و رد شد بر این صفحه مکتوب شد. اگر خدا عمری به ما بدهد همه را روزی تعریف خواهم کرد.

سیاستفرهنگوطنجدید
۴
۰
گیس گلاب
گیس گلاب
شاید یه روز شعرامو اینجا بذارم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید