ماشین از همان روزی که وارد زندگیام شد، فقط یک وسیله نبود. یک پژو ۴۰۵ قدیمی بود با رنگ نقرهای کدر، چراغهایی که انگار پلک میزدند و موتوری که صدایش شبیه نفس کشیدن موجودی خسته اما زنده بود. هنوز هم نمیدانم چرا آنقدر سریع به آن وابسته شدم؛ شاید چون از همان ابتدا حس کردم چیزی فراتر از یک ماشین است.
ماشین را از پیرمردی خریدم که موقع تحویل با لحنی عجیب گفت: «این ماشین با هرکسی راه نمیاد. باهاش حرف بزن. اگر خوشت اومد، نگهش دار.» آن لحظه فکر کردم شوخی میکند. اما مدت زیادی نگذشت که فهمیدم اشتباه کرده بودم.
اولین بار شبی اتفاق افتاد که باران چنان میبارید که خیابانها تبدیل به رودخانه شده بودند. بعد از یک روز کاری فرساینده، خسته و کلافه پشت فرمان نشستم. برفپاککنها بیامان تقتق میکردند و چراغهای زرد بزرگراه مثل ستارههایی خسته چشمک میزدند. در میانه همان تاریکی، ناگهان ماشین لرزید؛ لرزشی عمیق و ناگهانی.
بیاختیار گفتم: «الان نه… خراب نشو، خواهش میکنم.»
در همان لحظه لرزش قطع شد. موتور نرم شد، انگار کسی از درون آن گفته باشد: «آروم باش، هستم.» هیچ چراغ هشداری روشن نبود.
زیر لب گفتم: «تو… شنیدی؟» و همان لحظه یک بوق کوتاه و آرام شنیدم. نه آنقدر بلند که تصادفی باشد، نه آنقدر آرام که عادی بهنظر برسد. همانجا بود که شک در ذهنم جوانه زد.
از آن شب، رابطه عجیبی میان من و ماشین شکل گرفت؛ رابطهای بدون کلمه، اما پر از معنایی پنهان. وقتی ناراحت بودم، مسیرهایی خلوتتر انتخاب میکرد. وقتی خسته بودم، موتور بیصدا و روان حرکت میکرد. حتی یکبار که از شلوغی و تنشهای محل کار برایش حرف میزدم، رادیو ناگهان روی آهنگی قدیمی قرار گرفت؛ آهنگی که سالها پیش دوست داشتم. دستم به هیچ دکمهای نخورده بود.
آن روزها تازه از یک رابطه طولانی بیرون آمده بودم. ته دل خالی و خانه سردتر از همیشه بود. یک شب بعد از دعوای آخر، بهجای برگشتن به خانه، بیهدف رانندگی کردم. شهر از پشت شیشههای خیس تیرهتر از همیشه دیده میشد. ناگهان ماشین بیآنکه فرمان را بچرخانم، کمی کج شد و وارد یک جاده فرعی و خاکی شد. انگار خودش تصمیم گرفته باشد.
چند دقیقه بعد، به نقطهای مرتفع رسیدیم؛ جایی که شهر از دور شبیه لکهای از نور بود. آنجا توقف کرد. من هم چیزی نگفتم. فقط ساعتها در سکوت نشستم و به نورهای لرزان پایین نگاه کردم. باد سردی در کابین پیچیده بود. در نهایت زیر لب گفتم: «اگه تو نبودی، نمیدونستم این شبها رو چطور سپری کنم.» چراغها برای یک لحظه کمنور شدند؛ مثل پلک زدن.
اما کمکم نشانههای خستگی ظاهر شد. گاهی روشن نمیشد. گاهی میان خیابان خاموش میکرد و دوباره بیدلیل روشن میشد. مسیرهای عجیب انتخاب میکرد. آن را به مکانیک بردم. یک ساعت زیر کاپوت سرش را تکان داد و گفت: «چیزیش نیست. مدل قدیمیه ولی سالمه. شاید دیگه وقتشه عوضش کنی.»
در مسیر برگشت گفتم: «داری پیر میشی؟» هیچ پاسخی نبود. نه چراغی، نه بوقی، نه آن واکنشهای ریز همیشگی.
شب آخر تصمیم گرفتم برای یک بار دیگر او را به همان جاده کوهستانی ببرم؛ جایی که همیشه آرامم میکرد. مه سنگینی همهجا را پوشانده بود. پیچها پیدا نبودند. با صدایی آرام گفتم: «اگه هنوز میتونی… فقط همین یه بار کمکم کن.»
موتور غرشی عمیق کرد؛ مثل نفس کشیدن حیوانی پیر اما باهوش. سپس پیچها را یکییکی پشت سر گذاشت، بدون لرزش و بدون تردید. انگار جاده را از حفظ بود. وقتی به بالاترین نقطه رسیدیم، آرام ایستاد. سپس چراغها خاموش شد. موتور هم.
استارت زدم. هیچ. دوباره. باز هم هیچ.
دست گذاشتم روی داشبورد و زمزمه کردم: «مرسی. تا اینجا آوردی.»
چراغ داخل کابین یکبار کمنور روشن شد و خاموش شد. درست شبیه یک خداحافظی.
ماشین دیگر روشن نشد.
چند روز بعد تصمیم گرفتم آن را بفروشم. هر کسی پشت فرمان مینشست، استارت نمیخورد. تا اینکه یک نوجوان کمحرف همراه پدرش آمد. بدون هیچ پرسشی روی صندلی نشست، با کنجکاوی فرمان را لمس کرد.
ماشین روشن شد.
پدرش با تعجب گفت: «عجب!»
اما من فهمیدم موضوع شانس نیست. ماشین صاحبش را انتخاب کرد.
وقتی در خیابان دور شد و چراغهای عقبش در ازدحام محو شدند، چیزی درونم خالی شد. اما مطمئن بودم جایی در این شهر، ماشینی که گوش میدهد، دوباره برای کسی همراهی تازه آغاز کرده است.