اولین باری که تصمیم گرفتم ماشین بخرم، دقیقاً همان روزی بود که فهمیدم آدم وقتی از سن خاصی رد میشود، دیگر خرید ماشین یک انتخاب نیست؛ یک جور امتحان بلوغ است. همه اطرافیانم طوری نگاه میکردند که انگار اگر ماشین نداشته باشم، نمیتوانم حتی نان بخرم. برای همین با اعتمادبهنفس کاذبی که معمولاً قبل از تصمیمات اشتباه سراغم میآید، گفتم: «وقتشه. باید ماشین بگیرم.»
پساندازم آنقدر نبود که سراغ ماشین شیکی بروم. اما بالاخره یک پراید سفید پیدا کردم که صاحبش قسم میخورد «مثل ساعت کار میکنه». بعد هم آنقدر روی کاپوت زد که ترسیدم ساعتش از کار بیفتد. با این حال آنقدر خوشحال بودم که اگر همانجا میگفت موتور هم ندارد، احتمالاً میگفتم «عیب نداره، هلش میدم.»
ماشین را خریدم و روز اول نشست پشت فرمان. احساس میکردم دنیا مال من است. انگار یک مرسدس صفر کیلومتر سوار شده بودم، نه پراید مدل پایین با ضبطی که فقط نوار میخورد. حتی برای اینکه حس مالکیت کامل ایجاد کنم، روی داشبورد یک عطر ماشین گذاشتم که بوی لیموی مصنوعی میداد و تا سه روز هر کسی سوار میشد فکر میکرد با مایع ظرفشویی داخل ماشین را شستوشو دادهام.
اما بخش اصلی خاطره مربوط به روزی است که برای اولین بار خواستم دندهعقب بروم. قرار بود فقط ماشین را از پارکینگ بیرون بیاورم. کاری ساده. کاری که حتی آدمهای بیحوصله در خواب هم انجام میدهند.
دندهعقب را جا زدم. آینه را نگاه کردم. همهچیز عالی بود. حتی یک لحظه حس کردم چقدر حرفهای به نظر میآیم. پایم را روی گاز گذاشتم و آرام عقب رفتم. بعد یکهو صدایی شنیدم شبیه اینکه دو قوطی رب به هم برخورد کنند، اما با حجم بسیار بیشتر. ماشین تکان خورد. من هم تکان خوردم. حتی روح من هم تکان خورد.
گفتم: «نه… نه… نه…» اما دیر شده بود.
پیاده شدم. تصویر مقابل من دقیقاً همان صحنهای بود که هر راننده تازهکار از آن میترسد: درِ عقب ماشینم با مهربانی تمام فرو رفته بود داخل ستون پارکینگ. ستون حتی زحمت این را نکشیده بود که کمی خم شود یا حداقل خط بردارد. انگار ایستاده بود که فقط غرور من را له کند.
همسایهها که همیشه در لحظههای حساس ظاهر میشوند، یکییکی سرشان را از در بیرون آوردند. یکی گفت: «عه! تازه خریدیش نه؟» و دیگری با نگاهی دلسوزانه اما عمیقاً تحقیرآمیز گفت: «اشکال نداره. برای همهمون پیش اومده.» بعد هم زیر لب اضافه کرد: «البته نه این شکلی.»
مادر که صدای ضربه را شنیده بود، آمد پایین. صحنه را که دید، دستش را روی قلبش گذاشت و گفت: «این اولین ماشینه! تازه خریدیش!» انگار من بچهاش را زده باشم نه پراید خودم را.
فردای آن روز مجبور شدم ماشین را ببرم صافکاری. صافکار ماشین را نگاه کرد، بعد من را نگاه کرد، بعد دوباره ماشین را نگاه کرد و گفت: «چیکار کردی باهاش؟ با سنگ جنگیدی؟» توضیح دادم که ستون پارکینگ بدون هیچ دلیل منطقی وسط پارکینگ ایستاده بود. صافکار لبخند زد، از همان لبخندهایی که یعنی «حرف نزن، فقط پولتو بده.»
وقتی هزینه تعمیر را گفت، فهمیدم زندگی گاهی خیلی صریح و بیرحم با آدم صحبت میکند. مبلغی بود که با آن میشد یک پراید دیگر خرید؛ از همانهایی که صاحبشان میگویند «فقط برای خرید نان استفاده شده.»
همانجا فهمیدم که این ماشین برای من شگون ندارد. انگار بین ما یک کینه قدیمی وجود دارد. شاید در زندگی قبلیام به آن بدی کرده بودم. برای همین تصمیم گرفتم بفروشمش. آگهی گذاشتم. خریدار آمد. ماشین را دور زد و گفت: «این در عقب چرا یهکم جمع شده؟»
گفتم: «نسیم بهاری بوده.»
گفت: «نسیم؟»
گفتم: «خیلی شدید بوده.»
در نهایت، با قیمتی فروختم که اگر بیشتر صبر میکردم احتمالاً باید برایش پول هم میدادم.
آن روز که ماشین رفت، احساس کردم نه یک وسیله نقلیه، بلکه مجموعهای از ضربههای روحی ـ روانی را از زندگیام کنار گذاشتهام. هنوز هم وقتی کسی میگوید «میخوام ماشین بخرم» ناخودآگاه میپرسم: «پارکینگت ستون داره؟» اگر بگوید بله، فقط میگویم: «پس فعلاً نخر. باور کن تجربه دارم.»