تقریبا نیم ساعت پیش کتاب قمارباز داستایفسکی را تمام کردم. کتاب راجع به یک جوان روسی است که معلم سرخانهی یک خانوادهی ژنرال است.
وقتی آخرین خط کتاب را خواندم، اولین کلمهای که به ذهنم رسید؛ ریسک بود. پسرک عملا تمام زندگیاش را به ریسک و خوش آمد دیگران میگذراند. شریف بود و صد البته زرنگ و تیز، از آن آدمهایی که ببینی با خود میگویی او یک چیزی میشود، بی باک است و شجاعت در دفاع از خود نشان میدهد. راحت اوضاع را بهم میریزد و در کنترل خود و حدو مرزهایش بسیار عالی عمل میکند اما چه بسا که همین بی باکی کار دستش داد.
یک جا در کتاب میگفت: کسی که از گرگ میترسد نباید به جنگل قدم بگذارد. جملهی زیباییست، مگرنه؟ تا آن را چه برداشت کنی و از چه منظر بهش نگاه کنی.
دلبستگیهای دنیوی و ریسکهای خطرناک حساب نشده، تو را از درون تهی و دورت را به شدت خلوت میکند، به مرده میمانی، میان مردگان پرسه میزنی و با بی فکری و طمع هم پولت را از دست میدهی و هم عشقت را.
فکر میکنم یکی از پیامهای این کتاب همین است که بگوید: ریسک کن اما به اندازه، مبادا اعتیاد قمار تو را در بر گیرد. تجربههای جدید داشته و خود را به چالش بکش اما مبادا ریسک روی ریشههایت بکنی و خودت را از دست بدهی، از دست دادن خودت هزینههای سنگینی دارد، بی آبرو و بی اعتبار میشوی.
در سطر آخر کتاب به این نتیجه رسیدم: بعضی وقتها در زندگی شرایطی پیش میآید که همه چیز را از دست دادهای و صفر شدهای اما یکهو به ته جیبت نگاه میکنی و فقط یک گلدن(واحد پولی در کتاب) میبینی، آن وقت یک تصمیم تمام زندگیات را تغییر خواهد داد، آیا آن یک گلدن را قمار میکنی؟ آیا ریسک میکنی؟ یا میپذیری و میروی؟ گاهی وقتها انسان باید روی همان یک گلدن خود قمار کند، چه معلوم شاید بخت باهاش یار بود و با صد و هفتاد گلدن برگشت.
گاهی آخرین گلدنها چه کارها میکند! اگر شکستم را پذیرفته بودم، اگر جرئت تصمیم نمیداشتم چه شده بود؟ ( از متن کتاب)
قمارباز از داستایفسکی، ترجمهی سروش حبیبی از نشر چشمه.