زمانی در تاریخ نه چندان دور، بردهداری یک ضرورت اقتصادیِ عادی شمرده میشد. زمانی دیگه، حق رأی زنان یک شوخی مضحک به نظر میرسید. ما امروز به اون دوران نگاه میکنیم و با خودمون میگیم: «چطور انسانهای اون زمان متوجه چنین تبعیض و ستم آشکاری نمیشدند؟» اما حقیقت تلخ اینه که هر عصری، نقاط کور اخلاقی خودش رو داره.
امروز ما با تبعیضی روبهرو هستیم که دقیقاً کنار ما نفس میکشه، تو بشقابهای غذامون حضور داره و تو کیفهای لوازم آرایشیمون پنهان شده. تبعیضی که خیلی از ما حتی اسمش رو هم نشنیدیم: گونهپرستی
برای اینکه بفهمیم گونهپرستی چطور عمل میکنه، باید نگاهی به شناسنامه تبعیضهای دیگهی تاریخ بندازیم. تمام سیستمهای سرکوب، از یک الگوی واحد پیروی میکنند: «تعریف یک مرز فرضی برای برتری.»
قرنها، استعمارگران اروپایی سیاهپوستان رو موجوداتی «ناقصالعقل» و «بیارزش» معرفی میکردند. اونها به تفاوت هوش یا تواناییهای تکنولوژیک چنگ میزدند تا بردهداری رو توجیه کنند. منطق ساده بود: «اونها مثل ما نیستند، پس حقوقی برابر با ما ندارند.»
دقیقاً همین الگو تو تبعیض جنسیتی تکرار شد. زنان برای قرنها «جنس دوم» نامیده شدند. استدلال میشد که چون زنان احساساتیتر هستند یا قدرت تحلیل مردان رو ندارند، نباید حق مالکیت، تحصیل یا رای دادن داشته باشند. در واقع، گروه مسلط (مردان یا سفیدپوستان) همیشه یک «ویژگی» رو بهانه میکردند تا سلطه خودشون رو اخلاقی جلوه بدن.
حالا به قرن بیست و یکم بیایید. ما همون منطق رو علیه حیوانات به کار میبریم. ما میگیم: «حیوانات چون زبان ندارند، چون فرهنگ پیچیده ندارند و چون مثل ما نیستند، پس نادیده گرفتن رنجشون هم مشکلی نداره.» این جوهر گونهپرستیه: ترجیح دادن منافع خودمون، صرفاً به این دلیل که به گونه «انسان» تعلق داریم.
خیلیها تو جواب میگن: «اما انسان باهوشتره!» بیایید این استدلال رو به چالش بکشیم. اگه هوش معیار حق و حقوق باشه، پس ما باید به انسانهای باهوشتر حقوق بیشتری نسبت به انسانهای کمهوشتر بدهیم.
اگه توانایی حل مسئله یا سخن گفتن ملاکه، تکلیف نوزادان، افراد دارای معلولیت ذهنی شدید یا عزیزانی که دچار آلزایمر پیشرفته شدهان چی میشه؟ آیا ما حق داریم روی نوزادان آزمایشهای دردناک انجام بدیم چون اونها نمیتونند حرف بزنند یا استدلال کنند؟ قطعاً نه.
ما به نوزادان و معلولان ذهنی احترام میذاریم چون اونها «حسمند» هستند؛ یعنی میتونند درد بکشند. پس چطور وقتی به یک خوک یا یک شامپانزه میرسیم که توانایی ادراکش از یک نوزاد انسان بیشتره، ناگهان معیار رو به «انسان بودن» تغییر میدیم؟ اینجاست که میفهمیم «گونه» به خودی خود هیچ اعتبار اخلاقی نداره، درست مثل «نژاد» یا «جنسیت».
جرمی بنتام، فیلسوف بزرگ قرن ۱۸، جملهای دارهکه راهگشای اخلاق مدرنه. اون میگه: «پرسش این نیست که آیا آنها میتوانند استدلال کنند؟ یا اینکه آیا میتوانند حرف بزنند؟ بلکه پرسش این است: آیا میتوانند رنج بکشند؟»
رنج، یک پدیده ذهنی یا سلیقهای نیست. دانش عصبشناسی (نوروساینس) امروز با قاطعیت میگه که پستانداران، پرندگان و حتی بسیاری از بیمهرگان، ساختارهای عصبی مشابه ما برای تجربه درد و ترس دارند. وقتی دم یک خوک تو صنعت دامداری بدون بیهوشی قطع میشه، تکانه عصبی که به مغز اون میرسه، از همون جنسیه که شما موقع یک جراحت عمیق حس میکنید.
وقتی یک گوساله ساعاتی پس از بهدنیا اومدن از مادرش جدا میشه تا شیر مادرش برای انسانها بستهبندی بشه، فریادهای اون ناشی از یک «غم آگاهانه» است. اون زبان نداره که بگه «فرزندم را کجا بردید؟»، اما سیستم لیمبیک مغز اون، همون اندوهی رو پردازش میکنه که یک مادر انسان تو فقدان فرزندش تجربه میکنه.
گونهپرستی تو زندگی ما نهادینه شده. ما گوشت رو تو بستهبندیهای شیک سلفونپیچ شده میبینیم، نه حیوانی که تو یک قفس سیمانیِ تنگ، حتی نمیتونست بدنش رو بچرخونه.
تو آزمایشگاههای لوازم آرایشی، خرگوشهایی رو تصور کنید که پلکهاشون با گیره باز نگه داشته شده تا مواد شیمیایی سوزاننده تو چشمهاشون تست بشه. ممکنه ناخودآگاهِ ما برای فرار از عذاب وجدان بگه: «اونها مثل ما نیستند.» اما درد، درده؛ فرقی نمیکنه تو بدن یک انسان باشد یا یک میمون.
ما امروز به تاریخ بردهداری با حیرت و شرم نگاه میکنیم. بعید نیست که ۲۰۰ سال بعد، نوادگان ما به تاریخ امروز ما نگاه کنند و از حجم خشونتی که ما علیه حیوانات روا داشتیم، شوکه بشن. اونها خواهند گفت: «اونها میدونستند که حیوانات رنج میکشند، علم عصبشناسی هم این رو ثابت کرده بود، اما اونها به خاطر لذتِ یک وعده غذا یا زیباییِ یک محصول آرایشی، به این قتلعام ادامه دادند.»
شاید بزرگترین فاجعه اخلاقی این باشه که وجدان مون به رنج دیگران «عادت» کنه. ما تو ساختاری بزرگ شدیم که به ما آموزش داده حیوان یک کالا یا ابزاره.
تغییر از جایی شروع میشه که ما نام این تبعیض رو صدا بزنیم. هر بار که تو سوپرمارکت یا فروشگاه لوازم آرایشی ایستادیم، میتونیم از خودمون بپرسیم: «آیا لذت چنددقیقهای من، به رنج مادامالعمر یک موجود دیگه میارزه؟»
گونهپرستی، آخرین مرز خودخواهی بشره. جهانِ عادلانه، جهانی نیست که فقط برای «ما» (انسانها) امن باشه؛ بلکه جهانیه که در اون هر موجودی که توانایی تجربه درد و لذت رو داره، از حقِ زندگی بدون رنج برخوردار باشه.
- Bentham, Jeremy. An Introduction to the Principles of Morals and Legislation, 1789
- R. M. Hare, Freedom and Reason (New York: Oxford University Press, 1963), and John Rawls, A Theory of Justice (Cambridge: Harvard University Press, Belknap Press, 1972).
- Letter to Henry Gregoire, February 25, 1809.
- Reminiscences by Francis D. Gage, from Susan B. Anthony, The History of Woman Suffrage, vol. 1; the passage is to be found in the extract in Leslie Tanner, ed., Voices From Women's Liberation (New York: Signet, 1970).
- The Oxford English Dictionary, second edition (Oxford: Clarendon Press, 1989).