جوابیه برای اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا

مرتضی بابائی :
اگر آن ترکِ عجبشیری به دست آرد دل ما را به خالِ هندویش بخشم نه شهر و ملک، که جانِ جانها را
سمرقند و بخارا چیست؟ ز خاکِ گذرانِ فانی که حافظ بخشدش آسان، به عشقی چون سرابِ بیجا
صائب گوید ز جان بخشد، سر و دست و تن و پا را ولی جان چیست بیمعنی؟ که انوشه دهد معنا را
شهریار روح و اجزا را، به یارِ خویش میبخشد امیرِ کردِ گروسی، تن و جان و سر و پا را
رندِ تبریزی ز دنیا، محمد فضلعی ز مالِ تمامِ روحِ ارواح را، به مهرِ خویش میبخشد
سیدِ جوادی ز شعرش، هزاران بیتِ زیبا را و آصفِ خوافی ز عالم، شهنشاهیِ دنیا را
حسینِ لنگرودی ایران، ناتولیِ درخشان جان عمادِ کرمی چهارشیر، و یاری بوسه بر دلها
امیرِ یوسف ز حافظ، مهرانگیزِ پگاه از لر عبادزاده طنزآمیز، ز ملکِ هیچِ دنیا را
و آن گمنامانِ دیگر، که هر یک از ز درکِ خویش ببخشد چیزِ ناچیز، ز روح و جسم و اجزا را
ولی من، مرتضی بابائی، که عشقم نیست مالِ خاک نه بخشم روحِ فانی را، نه جانِ بیبقا را
به آن ترکِ عجبشیری، که دل گیرد ز دستِ حق ببخشم نورِ ذاتِ او، که بخشیده خدا ما را
عشق آن نیست که بخشی ز دارِ خویش، ای دلبر عشق آن است که باشی تو، و او بخشد وجودت را
سمرقند و بخارا را، سر و دست و تن و پا را تمامِ روح و معنا را، بهشت و عرشِ اعلا را
هزاران عشقِ زیبا را، شهنشاهیِ سلیمان را نه ایران و نه ایمان را، که اینها نیست لایق را
به خالِ هندویش بخشم، اگر دل گیرد از ما او ولی دل چیست بیاو؟ که او دلدارِ دلها را
در این بازارِ آشفته، که هر کس چیز میبخشد من آن بخشم که ماندگار، نه فانیِ فناپذیر را
عشقِ واقعی آن باشد، که بخشی خود به یارِ خویش نه مالِ غیر، که حافظ ببخشد ملکِ دیگران را
ای ترکِ عجب شیریِ ، تو دل گیر و مرا بستان که بخشش نیست در عشق، مگر تسلیمِ مطلق را
پس شاهکلیدِ این غوغا، نه بخششِ ز مالِ خلق که تسلیم به حق باشی، و او بخشد تو را دنیا را
مرتضی بابائی، در این راهِ عرفانِ کنایهدار ببخشیدم به یارِ حق، نه ترکِ خاک، که جانِ جاودان را