سال ۹۷ بود ، دلار هر روز بالاتر میرفت بیکار بودم ، لیسانس عمران داشتم ولی چون سابقه کار نداشتم بهم کار نمیدادند وضع مالیم خیلی خراب بود یه روز یه آگهی توی دیوار نظرم را جلب کرد یک نگهبان برای یک ساختمان میخواستن ، چاره ی نبود خیلی بی پول بودم رفتم و با مدیر ساختمان صحبت کردم ، گفتن خبر میدهم دو روز بعد زنگ زدن گفتن از شنبه بیا سرکار. ، روزی ۱۲ ساعت با حقوق ۱۷۰۰ ، از ناچاری قبول کردم ، شنبه شد رفتم سرکار ، روز اول با یک دختر خوش صحبت را دیدم ، دختر زیبا و مهربان برایم صبحانه آورد بود ، روزها گذشت و کم کم عاشقش شدم ، یک روز بهش پیشنهاد دادم شام بریم بیرون قبول کرد ، وقتی فهمید که لیسانس عمران دارم خیلی ناراحت شد که چرا نگهبان هستم ، سریع زنگ شد پدرش و گفت یه از اشناهاست ، داستان رو طولانی نکنم ، حالا هم کار دارم هم یه همسر خوب و مهربان ، دنیا رو مدیونش هستم.