بازنشستگی، نه غروبِ آفتابِ فعالیت، که طلوعِ دوبارهی خودآگاهی است. آن دم که هیاهویِ مسئولیتهایِ روزمره فرو مینشیند، صدایی از درون برمیخیزد که ما را به بازگشت به خویشتن فرا میخواند. این دوران، نه زمانِ ایستایی، که موسمِ برداشتِ محصولِ عمری است که در تلاطمِ آموختن و آموزاندن سپری شده است.
در این فصلِ نوین، سلامتی تنها یک واژه نیست؛ بلکه نذری است که به پیشگاهِ جان تقدیم میکنیم. اکنون که عقربههایِ ساعت، مهربانتر با ما سخن میگویند، میتوان جسم را که سالها مرکبِ وفادارِ روح بوده، در چشمهسارِ عادتهایِ نیکو تطهیر کرد. ورزش، آرامش و تغذیهای که از سرِ آگاهی انتخاب میشود، پیری را به افسانهای دور بدل میسازد و نشاط را در رگهایِ زندگی جاری میکند.
و اما تصمیم؛ در این سالهایِ پختگی، تصمیمگیری دیگر نه یک وظیفه، که تجلیِ اقتدار است. ذهنی که در کورهیِ تجربهها صیقل خورده، اکنون با صلابتی بینظیر، سره را از ناسره باز میشناسد. این دوران، زمانِ «تصمیمسازی»هایِ بزرگ است؛ جایی که انسان با تکیه بر کوهِ تجاربِ خویش، نهتنها مسیرِ خود، که چراغِ راهِ آیندگان را نیز روشن میسازد. بازنشستگی، جولانگاهِ ارادههایِ مصممی است که میدانند هر «نه» و هر «آریِ» آنها، نشانی از یک عمر خردورزی دارد.
اما شکوهِ این فصل، در گرویِ «اگر»هایی است که چون بذرهایِ امید در دلِ خاکِ زندگی کاشته میشوند:
اگر شعلهیِ کنجکاوی و یادگیری در جانمان خاموش نشود؛
اگر کالبدِ خویش را چون معبدی مقدس ارج نهیم و در حفظِ تندرستیاش کوشا باشیم؛
اگر ریسمانِ پیوندِ خود را با جامعه و نسلهایِ نو نگسلیم؛
اگر باور داشته باشیم که رسالتِ ما در انتقالِ معنا، هنوز به پایان نرسیده است.
آری بازنشستگی آغازِ یک «شدنِ» دوباره است. فصلی که در آن، قلمِ اراده در دستِ ماست تا زیباترین بندهایِ کتابِ زندگی را با جوهرِ تجربه و رنگِ تندرستی بنگاریم.