ویرگول
ورودثبت نام
سعید پورمحرم
سعید پورمحرمدیپلم سینما دارم و لیسانس طراحی صحنه از دانشگاه هنر ، الان هم دانشجوی ارشد کارگردانی در همین دانشگاه هستم!
سعید پورمحرم
سعید پورمحرم
خواندن ۴ دقیقه·۱۸ ساعت پیش

نقد فیلم The big country وقتی جان آدمی ارزشمند است!

نا-وسترنی علیه قواعد ژانری!

معرفی کوتاه

«The Big Country» ساختهٔ ویلیام وایلر، در ظاهر یک وسترن کلاسیک است (دشت‌های پهناور، منازعات زمینی، اسلحه و غرور مردانه)، اما در باطن، اثری است که آگاهانه با قواعد تثبیت‌شدهٔ ژانر بازی می‌کند و آن‌ها را معلق می‌گذارد. فیلم بیش از آنکه دربارهٔ فتح سرزمین یا قهرمانی فردی باشد، دربارهٔ نسبت انسان با خشونت، غرور، و بی‌اهمیتی نزاع‌های بشری در برابر عظمت طبیعت است.

طرح داستان (بدون اسپویل)

داستان حول ورود یک مرد شرقیِ متمدن به غربی خشن و قانون‌گریز شکل می‌گیرد؛ جایی که نزاع‌های قدیمی میان دو خاندان، منطق زندگی را تعیین می‌کند. فیلم در مسیر روایت، مدام انتظارات تماشاگر از یک وسترن را فعال می‌کند (دعوت به دوئل، تحقیر قهرمان، تهدید خشونت)، اما در لحظهٔ تحقق، مسیر دیگری را انتخاب می‌کند.

فیلمنامه و بازی ژانری

فیلمنامهٔ «The Big Country» آگاهانه بر منطق آنتی‌وسترن بنا شده است. نخستین بدعت مهم، در مسیر عاطفی پروتاگونیست رخ می‌دهد: معشوقه‌ای که در آغاز فیلم حضور پررنگ دارد، در میانه کنار می‌رود و در پایان نه‌تنها بازگشتی در کار نیست، بلکه قهرمان به انتخابی تازه می‌رسد. این ساختار، برخلاف منطق تثبیت‌شدهٔ وسترن کلاسیک است که در آن، رابطهٔ عاطفی معمولاً یا انگیزهٔ قهرمانی است یا پاداش نهایی.

فیلم به‌طور مداوم انتظارات ژانری می‌سازد و سپس علیه آن‌ها عمل می‌کند. پروتاگونیست به دعوا دعوت می‌شود، اما پاسخ او «نه» است. تحقیر می‌شود، اما به‌جای واکنش کاتارتیک و انتقام‌جویانه، دو طرف را به خویشتن‌داری دعوت می‌کند. این نه‌گفتنِ مداوم، هستهٔ اخلاقی فیلم را می‌سازد و آن را از قهرمان‌پروری کلاسیک دور می‌کند.

این فیلمنامه نه با نفی کامل ژانر، بلکه با تعلیق مداوم لذت‌های ژانری، تماشاگر را وادار می‌کند به‌جای هیجان، به معنا فکر کند.

پروتاگونیست تحقیر می شود اما دنبال انتقام با هدف کاتارسیس نیست.
پروتاگونیست تحقیر می شود اما دنبال انتقام با هدف کاتارسیس نیست.

شخصیت‌پردازی و بازیگری

قهرمان این وسترن حتی هفت‌تیر به کمر نمی‌بندد و با اسلحه بیگانه است. تنها نسبت او با سلاح گرم، به میراث گذشتگان بازمی‌گردد؛ گویی خشونت، چیزی تاریخی و تحمیلی است، نه انتخابی شخصی. به جز شخصیت سرگرد ترل (که رنگی اغراق‌آمیزتر و نمادین‌تر دارد)، دیگر شخصیت‌ها خاکستری، زنده و غیرکلیشه‌ای‌اند.

کنش‌ها از دل شخصیت‌ها بیرون می‌آیند، نه از نیاز فیلمنامه به پیشبرد درام. پدری پسرش را می‌کشد چون او را بی‌شرافت می‌داند؛ مردی از نامزدش جدا می‌شود چون رفتار او را غیرمنطقی می‌یابد. این همان نقطه‌ای است که مرز میان فیلم خوب و بد ترسیم می‌شود: جایی که اعمال شخصیت‌ها «دیکته» نمی‌شوند، بلکه نتیجهٔ جهان‌بینی و انتخاب‌های خودشان‌اند.

کوچیکی انسان مقابل طبیعت
کوچیکی انسان مقابل طبیعت

منطق کارگردانی و ریتم

منطق کارگردانی وایلر کاملاً در خدمت آنتی‌وسترن است. موقعیت‌های کلاسیک دوئل مهیا می‌شوند، اما خبری از آنچه انتظار می‌رود نیست: نه کلوزآپ‌های مضطرب، نه دست‌هایی که روی اسلحه می‌لغزند، نه تدوین ضرب‌آهنگ‌دار با موسیقی محرک. در عوض، ریتمی آرام حاکم است که مخاطب را به شکلی شبه‌مستند، ناظر وقوع رویدادها می‌کند. در برخی سکانس ها موسیقی حماسی پخش می‌شود، که باز انتظارات هفت تیر کشی ژانری در مخاطب ایجاد می کند.اما در ادامه می‌بینیم خبری از حماسه نیست و فیلم به ریتم کند خود ادامه می‌دهد.

این انتخاب‌های آگاهانه، عمداً مانع ترشح «دوپامین بنگ‌بنگ» می‌شود و خشونت را از جذابیت نمایشی تهی می‌کند. آنچه می ماند، حقیقت است، جسد پسری در آغوش پدر، یا مردی که برای حفظ جانش از دوئل قرار می کند.

انسان در این ابعاد مقابل طبیعت حقیر است.
انسان در این ابعاد مقابل طبیعت حقیر است.

دکوپاژ و میزانسن: بزرگی سرزمین، کوچکی انسان

دکوپاژ فیلم تأکید مداومی بر وسعت فضا و کوچکی انسان‌ها دارد؛ دقیقاً در راستای عنوان فیلم. صحنهٔ دعوای لیچ و مکی در اکستریم لانگ‌شات روایت می‌شود؛ جایی که بدن‌های درگیر، در دل طبیعت پهناور، به لکه‌هایی ناچیز بدل می‌شوند. حتی در سکانس‌های پایانی و نزدیک به کشتار، انسان‌ها نقاط کوچکی در چشم‌انداز طبیعت‌اند.

جان آدمی در این فیلم ارزشمند است؛ خبری از کشتار فله‌ای با تدوین آیزنشتاینی نیست. حتی زمانی که داستان به مرز انفجار خشونت می‌رسد، کارگردان آگاهانه از نمایش مستقیم مرگ فاصله می‌گیرد و نزاع را به دوئل شخصیت‌های محوری محدود می‌کند تا جان دیگران حفظ شود. اما این ارزشمندی، به معنای مرکزیت انسان نیست؛ برعکس، دعواهای انسانی در برابر عظمت سرزمین، حقیر جلوه می‌کنند.

دوربین بی طرف است، هیچکس را در موضع قدرت قرار نمی‌دهد.
دوربین بی طرف است، هیچکس را در موضع قدرت قرار نمی‌دهد.

بی‌طرفی اخلاقی قاب

تقریباً در تمام موقعیت‌های دراماتیک، دکوپاژ بی‌طرف می‌ماند. هیچ شخصیتی در مرکز قدرت قرار نمی‌گیرد و هیچ‌کس به‌واسطهٔ قاب تحقیر نمی‌شود. شخصیت اصلی برخلاف کلیشه ژانری ، در محوریت پلان ها نیست. دوربین انسان ها رتبه بندی و قضاوت نمی کند آن ها را به شکل برابر روایت می کند. تنها جایی که فیلم دست به قضاوت می‌زند، در نسبت انسان و طبیعت است. در منطق بصری فیلم، همهٔ انسان‌ها به‌شکلی برابر، بی‌اهمیت‌اند.

این بی‌طرفی رادیکال، یکی از جسورانه‌ترین وجوه فیلم است؛ چرا که حتی تماشاگر را نیز از همذات‌پنداری یکسویه و آسان محروم می‌کند و بقولی، تماشاگر از محدوده امن خود خارج می‌شود.

تلنگر و فاصله گذاری برشتی

فاصله گذاری برشتی نیاز نیست لزوما با نگاه و صحبت بازیگر با دوربین اتفاق بیفتد، در فیلم وایلر وقتی انسانی کشته می شود و خبری از حماسه سازی سینمایی نیست، تماشاگر تلنگر میخورد، وقتی شخصیت ها باهم نزاع می کنند اما دوربین و میزانسن طرف هیچکدام را نمی‌گیرد، مخاطب تلنگر می‌خورد. مخاطبی که به شخصیت های مشخص کلاه سیاه/سفید وسترن عادت کرده، حال با انسان هایی خاکستری مواجه می شود.

رابطهٔ فرم و محتوا

فرم آرام، قاب‌های باز و پرهیز از نمایش اغراق‌آمیز خشونت، کاملاً هم‌راستا با محتوای فیلم‌اند. «The Big Country» وسترنی است که می‌پرسد اگر جان آدمی واقعاً ارزشمند باشد، ژانر وسترن چه شکلی به خود می‌گیرد؟ پاسخ وایلر، حذف قهرمان‌بازی و برجسته‌سازی تناقض‌هاست: تضاد منافع، تضاد شرق متمدن و غرب وحشی، و تضاد میان غرور مردانه و عقلانیت.

جمع‌بندی

«The Big Country» نه فقط یک وسترن متفاوت، بلکه بازاندیشی در اخلاق خشونت است؛ فیلمی که با ناامید کردن انتظارات ژانری، به تماشاگر یادآوری می‌کند که در برابر بزرگی سرزمین، انسان و نزاع‌هایش چقدر کوچک‌اند.

فیلمنقد فیلمفیلم کلاسیکوسترن
۲
۰
سعید پورمحرم
سعید پورمحرم
دیپلم سینما دارم و لیسانس طراحی صحنه از دانشگاه هنر ، الان هم دانشجوی ارشد کارگردانی در همین دانشگاه هستم!
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید