ویرگول
ورودثبت نام
نگار
نگارنگار هستم:)
نگار
نگار
خواندن ۱ دقیقه·۵ روز پیش

هیاهوی سکوت (پارت 1)_ غار نشین

تنهایی برام سخت بود.
همش دنبال یه آدم بودم که باهاش حرف بزنم. یه آدم غیر از خانواده ام.
تجمع رو دوست داشتم، دوست داشتم برم جاهای شلوغ.
از سکوت متنفر بودم و سعی می کردم همیشه اطرافم پر از سر و صدا باشه.
یک آدم اجتماعی خوش برخورد، کسی که زود اعتماد می کرد و زود دست دوستی می داد، زود درِ دلش رو باز می کرد و حرف می زد، آدمی که کاملا با من الان فرق داشت.

اما دنیا منِ اون زمان رو، منِ پر انرژیِ پر از شور و شوق رو تنها گذاشته بود.
صبح ها به تنهایی بیدار می شدم و شب ها به تنهایی می خوابیدم.
تمام روزم، هر ساعت و هر دقیقه ام مال خودم بود.
دوستانم کتاب ها بودند و هم صحبت هایم فیلم هایم.
صبح تا شب در خانه و به دور از هرنوع انسانی بودم. یک غار نشین.
این روند زندگی برایم دلچسب نبود. به زور تحمل می کردم. دنبال راه فراری بودم برای ترک این زندگیِ بدون ماجرای خسته کننده.

اما چی شد یک دفعه...؟!
همه چیز در یک چشم برهم زدنی تغییر کرد.
چطور این شش سال گذشت.
هیچ چیزِ منِ الان، شبیه منِ اون زمان نیست.
من و اون آدم با هم غریبه ایم.
دیگه نه من اون رو میشناسم و نه اون من رو.
اون یک آدم بود و من یک آدم دیگرم.

اون دختر، جوان ناکامی بود که در شانزده سالگی جان خودش را از دست داد. کسی برایش عزاداری نکرد، کسی بر جنازه اش اشک نریخت. رفت و فراموش شد.
ومن، دختری که بعد از او، در کالبد او، به زندگی ادامه دادم.

نمی دانم این چندسال اخیر چطور گذشت، من چطور انقدر تغییر کردم؟

راهم درست بود، پشیمان نیستم. انتخاب هایم درست بود، قرار نیست برگردم و چیزی را در زندگی ام تغییر دهم.
به یک شب تصمیم گرفتم همه چیز را پشت سر بگذارم و آدم جدیدی شوم.

آن شب....

زندگیتغییردرباره من
۹
۰
نگار
نگار
نگار هستم:)
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید