ویرگول
ورودثبت نام
محمد عابدی
محمد عابدی
محمد عابدی
محمد عابدی
خواندن ۱ دقیقه·۲۱ روز پیش

کسی که جا ماند.

کسی که جا ماند
کسی که جا ماند

کسی که جا ماند

همه‌چیز از روزی شروع شد که فهمیدم من، دقیقاً سرِ جای خودم نیستم.

نه اینکه گم شده باشم؛

نه.

زندگی‌ام ادامه داشت، نفس می‌کشیدم، راه می‌رفتم، می‌خندیدم.

اما انگار نسخه‌ی اصلیِ من، جایی در گذشته جا مانده بود.

آدم‌ها دورم پیشرفت می‌کردند.

رویاهایشان بزرگ‌تر می‌شد.

و من، فقط «ادامه» می‌دادم.

شب‌ها وقتی چراغ‌ها خاموش می‌شد، حس می‌کردم چیزی در اتاق کم است.

نه صدا داشت، نه شکل؛ فقط وزن داشت.

وزنِ تمام «می‌توانستم‌ها».

زمان با من دشمنی نداشت؛

بی‌تفاوت بود.

دقیقاً همان‌قدر بی‌رحم.

یک روز متوجه شدم دیگر آینده‌ای تصور نمی‌کنم.

نه از ترس،

از عادت.

آینه را که نگاه می‌کردم، صورتی را می‌دیدم که بلد بود زنده بماند،

اما یادش رفته بود زندگی کند.

بدترین بخش ماجرا این بود:

هیچ اتفاق بدی نیفتاده بود.

هیچ فاجعه‌ای نبود که مقصرش کنم.

من فقط،

آرام‌آرام

خودم را عقب انداخته بودم.

و فهمیدم بعضی آدم‌ها نمی‌بازند،

فقط…

هیچ‌وقت وارد بازی نمی‌شوند.

آن روز تصمیم گرفتم برگردم دنبال کسی که جا مانده بود.

نه برای نجات دنیا؛

فقط برای این‌که

وقتی همه‌چیز تمام شد،

حداقل خودم سرِ جایم باشم.

۵
۳
محمد عابدی
محمد عابدی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید