یک: ایده مرکزی
در سریال "پلوریبوس" با دوگانه خیر و شر سروکار نداریم، اینطور نیست که فضاییها در مقام شر به کره زمین حمله کرده باشند و عدهای از نجاتیافتهها در مقام قهرمان برای نجات بشر ایستادگی کنند. دوگانه مرکزی سریال دوگانه "فردیت و جمعگرایی" است، دوگانهای که پاسخ سرراست و مطلقی برای آن وجود ندارد.
ما همزمان که به فردیت وآزادیمان اهمیت میدهیم به بودن با دیگران نیازمندیم، هم برای برطرف کردن نیازهای مادی که در سایه روابط اجتماعی رفعورجوع میشود و هم برای یکی از اصلیترین نیازهای انسانیمان یعنی پیوندجویی و دلبستگی.
اما آنچه دوگانه فردیت و جمعگرایی را پیچیده میکند این است که بسیاری از مواقع بودن با دیگران به بهای این است که مقداری از فردیت خود را قربانی کنیم و بهای فردیت این است که به اندازه قبل از مواهب بودن در اجتماع بهرهمند نخواهیم شد.
هر کدام از ما برای حلوفصل این دوگانه در زندگی خودمان شیوههای خاصی را در پیش میگیریم. روایت روانشناختی من از سریال پلوریبوس در هفت قسمت منتشرشده این است که ما شاهد نحوه حلوفصل کارول در مواجهه با این دوگانه هستیم و اینکه چطور به فراخور اتفاقات سریال این شیوه حلوفصل تغییر پیدا میکند.
دو: کارول از چه مکانیسمی برای حلوفصل دوگانه فردیت و جمعگرایی استفاده میکند و چرا؟
تمایلات همجنسگرایانه کارول در نوجوانی با مخالفتِ سختِ اطرافیانِ نزدیکش مواجه میشود. سختگیری والدین و تلاش برای تغییر کارول با فرستادنش به "کمپِ درمانی"، رسیدن به راه حل میانه و ملایم برای جمع میان فردیت و جمعگرایی را برایش به شدت سخت میکند.
در این وضعیت کارول به شیوهای خشن با این دوگانه برخورد میکند. او یک کفهی این دوگانه، یعنی نیازش به دیگران را سرکوب میکند و به ناهشیار میراند و آنچه که در سطح هشیار تجربه میکند یک خودپنداره بیشازحد مستقل است. انگار در ناهشیار کارول این معادله شکل گرفته که اگر بهای پذیرفته شدن در اجتماع این است که خودم را بکوبم و از اول بسازم اصلا عطای بودن با دیگران را به لقایش میبخشم.
کارول از مواجه شدن با نیازش به دیگران در سطح هشیار اجتناب میکند . او نمیخواهد نیاز، آسیبپذیری و وابستگی خودش به دیگران را ببیند و در عوض ماسک "من قوی هستم" به صورت میزند. تصویری که کارول از خودش دارد و به دیگران نشان میدهد این است که من یک انسان منطقی و باهوش و خودمتکی هستم که بودن و نبودن شما برایم علیالسویه است.
این نوع از حلوفصل تا قبل از فرارسیدن آخرالزمان و ادغام انسانها در قالب هوش جمعی کار میکرده است. اما چطور؟
در عین حال که او خودش را فردی مستقل نشان میدهد که به دیگران نیازی ندارد، اما این خوششانسی را داشته که اطرافیانی در کنار خودش داشته باشد که مواهب بودن در اجتماع را به او ببخشند بدون اینکه این نیازمندی را به رویش بیاورند و منتی بگذارند. در نتیجه کارول بدون اینکه مجبور باشد از ماسک من قوی هستم دست بردارد، نیازهای اجتماعیاش برآورده میشود.
یکی از این اطرافیان هلن است که شریک عاطفی اوست و نیازش به عشق و دلبستگی را تامین میکند و البته همزمان مثل یک مدیربرنامه درجه یک، پلی حمایتی بین او و جهان واقعی ایجاد میکند.
از طرف دیگر کارول طرفداران پروپاقرصی دارد که کتابهای او را میخرند و تحسین میکنند و به این ترتیب نیازش به توجه مثبت و صدالبته پول را تامین میکنند. اما با این حال کارول نمیخواهد این نیازمندی و توجهی که از خوانندگانش دریافت میکند را ببیند و آنچه در سطح هشیار از او میبینیم نوعی تمسخر و بیارزشسازی طرفدارانش است.
جمعبندی اینکه کارول اطرافیانی داشته که باعث میشدند او نیاز نداشته باشد در روابط اجتماعیاش فعالانه قدم بردارد، در عوض عادت کرده صرفا دریافتکننده باشد و با وجود این انفعال همچنان نیازهایش برطرف شوند. .
سه: آیا بعد از ادغام انسانها، هنوز مکانیسم دفاعی کارول کار میکند؟
در قسمتهای ابتدایی میبینیم که هوش جمعی هم نیازهای مادی کارول را تامین میکند و هم با فرستادن زوشا که تجسم ایدهآل ذهنی کارول است نیاز عاطفی او را نیز تا حدودی برآورده میکند. در نتیجه کارول قادر است همان الگوی قبلی را ادامه دهد.
و در تکرار آن الگوی قبلی میبینیم که هیچ توجهی به مواهبی که از سوی هوش جمعی دریافت میکند ندارد و تمرکزش بهطور کامل بر جنبههای منفی است. الگویی که پیشتر نیز در روابطش دیده بودیم؛ مثلاً زمانی که همراه هلن به یکی از خاصترین هتلهای جهان (ساخته شده از برف) رفته بود و باز هم صرفاً بر نارضایتیهایش تأکید میکرد.
اما همچنان و مثل قبل، خوششانسی کارول این است که هوش جمعی مثل از اطرافیان سابقش بدون اینکه این نیازمندی را به رویش بیاورد به دنبال این است که نیازها و خواستههای او را تا حد امکان به بهترین شکل برآورده کند.
چهار: وقتی دفاعهای قدیمی دیگر کار نمیکنند
این رویه ادامه پیدا میکند تا جایی که نیاز و خواستهی کارول به دیگرانی گره میخورد که نه در قالب هوش جمعی تعریف میشوند و نه شبیه اطرافیان پیشین او هستند. کارول که از وضعیت پیشآمده (ادغام انسانها) ناراضی است، میخواهد اوضاع را به وضعیت قبل از ادغام برگرداند و برای این کار به همراهی سایر آدمهای تغییرنیافته نیاز دارد.
اما سایر ادغامنشدهها از وضعیت پیشآمده شکایتی ندارند و حاضر نیستند با او همکاری کنند. اینجا دفاع کارول ترک برمیدارد، او چیزی را میخواهد که برای رسیدن به آن نیازمند همراهی دیگران است اما او این نیازمندیاش به دیگران را به ناهشیار سرکوب کرده است. پس چه کار میکند؟ آیا درخواست کمک میکند؟ آیا سعی میکند از زاویه نگاه آنها به مسئله نگاه کند و بفهمد که چرا آنها خواست متفاوتی دارند؟ نه. کارول سعی میکند به آنها نشان دهد که تا چه اندازه احمق هستند و فقط اوست که میفهمد.
در همین راستاست که چند قسمت میانی فصل اول شاهد کاراگاهبازی کارول هستیم. کارول با "کشف بزرگش" یعنی آدمخواری هوش جمعی، خودش را در یک قدمی این میبیند که به آن "احمقها" بفهماند که هوش جمعی چقدر خطرناک است و آنها تا چه اندازه اشتباه کردهاند.
اما در قسمت ششم وقتی که به دیدار دیاباته در لسآنجلس میرود متوجه میشود که از این خبرها نیست و امیدش ناامید میشود، هوش جمعی با زبانی ساده و قانعکننده به بقیه تغییرنیافتهها دلیل آدمخواریشان را توضیح داده است و آنها هم قانع شدهاند.
ضربه بعدی به دفاعهای کارول محکمتر وارد میشود، او متوجه میشود که مابقی ادغامنشدهها گروه تشکیل دادهاند و قرار هفتگی دارند اما او را طرد کردهاند، و با وجود اینکه مطلع شدن از این موضوع باعث میشود کارول درد و ناراحتی زیادی را تجربه میکند اما هنوز حاضر نیست با نیاز و میلش به بودن با دیگران مواجه شود.
حتی پیشنهاد نیمبندش به دیاباته برای ماندن، وقتی با اشتیاق متقابل مواجه نمیشود، بلافاصله پس گرفته میشود و دوباره به آلبوکرکی برمیگردد. شهری که همه آدمهایش آن را ترک کردهاند و کارول باید برای مدت نامعلومی این تنهایی و برهوت را تاب بیاورد.
در این شرایط است که دیگر دفاع همیشگیاش کار نمیکند . او در شرایطی قرار گرفته که تنها ساکن آلبوکرکی است و دیگری یا دیگرانی وجود ندارند که نیاز به پیوندجویی کارول را برطرف کنند و به رویش هم نیاورند که به آنها نیاز دارد. اما مگر دست برداشتن از دفاعهای قدیمی حتی اگر ناکارآمد باشند به همین سادگیست؟ کارول عادت کرده که آن ظاهر سفت و سخت و متکی به خود را حفظ کند و نیازش به پیوندجویی را نادیده بگیرد. او همیشه منفعل بوده اما در عین انفعال نیازهایش برطرف میشده.
کارول سرسختانه تلاش میکند نشان بدهد که با تنها بودن مشکلی ندارد، حواس خودش را با انواع سرگرمیها پرت میکند اما فایدهای ندارد. مواجهه با این حقیقت که او هم به دیگران نیاز دارد، آنقدر دردناک است که در سکانس آتشبازی، او را تا مرز خودکشی پیش میبرد.
اما بالاخره بعد از حدود یک ماه تنهایی بالاخره تغییر اتفاق میافتد. کارول مجبور میشود برخلاف آن ظاهر مستقل و بینیاز، دست به رنگ و قلم ببرد و از هوش جمعی بخواهد که برگردد. در سکانس پایانی قسمت هفتم شاهد یک کارول تغییریافته هستیم؛ میبینیم که بغض سرکوب شدهای که همواره به دیوار محکم دفاعهایش برخورد میکرده بالاخره سرباز میکند؛ حالا کارول است که با نیازش به دیگر انسانها مواجه شده، فعالانه به طرف زوشا حرکت میکند، او را در آغوش میگیرد و یک دل سیر گریه میکند.
پنج: پیشبینی در مورد ادامه سریال
سوال اصلی درمورد ادامه سریال این است که کارول که تا قبل از قسمت هفتم دچار وضعیت استقلال و خوداتکایی افراطی بوده، بعد از این چه مسیری را طی خواهد کرد؟
حدس من این است که شاهد نوعی دیالکتیک خواهیم بود. کارول که تا قبل از این دچار فردگرایی افراطی بوده (تز) مدتی با هوش جمعی در در وضعیت ادغام افراطی قرار میگیرد(آنتیتز) اما نهایتا تعامل با مانوسوس است که تحول اصلی را در او ایجاد میکند تا برای اولین بار بتواند تعادل بین وضعیت فردیت و جمعگرایی را تجربه کند (سنتز)