شرم می کنم، از این که زنده هستم نه اما از این که زندگی نمی کنم دچار شرم هستم، از آن هایی که عاشق زندگی بودند و جان شان را گرفتند شرم می کنم که من زنده ام و عاشق نیستم، اما دیگر هم نمی توانم عاشق زندگی باشم و زندگی کنم، با این غمی که گلویم را می فشارد چگونه زندگی کنم، با این شرم چگونه عاشق باشم، بدون آن ها عاشقی را از که بیاموزم. زندگی می رود و من عقب مانده ام در گردابی از احساسات غوطه ورم به ژرفا می روم و به سطح می آیم به گلو چنگ می زنم و جای هوا خون جاری می شود، احساس تنهایی می کنم، نمی توان با هیچکس سخن گفت، کسی تحمل درد من را ندارد، کسی حاضر نیست من را بشنود، گریه که می کنم مامان ناراحت می شود، بابا ناامید، پس سکوت می کنم و دم نمی زنم سگوت می کنم و اشک می ریزم، پرت و بلا می گویم