نمیدونم تا حالا چند تا تجربه ی کوچ یا کوچی بودن دارید ؟
کوچ بودن و کمک کردن به دیگران تجربه ای زیباست و حس خوبی داره همونطور که کوچی بودن و رسیدن به بهترین ورژن خودت تجربه ای عالیه که احتمالا همه ما یا یکی یا هردو تجربه رو داریم حالا میتونه این تجربه در مورد زندگی باشه یا در مورد ورزش و یا یک تجربه ی شغلی باشه . ئر هر صورت یکی ار هردو طرف بوده ایم ، حتی میشه به این موضوع به نوعی نگریست که وقتی میخواستیم راه رفتن یا دوچرخه سواری کردن رو یاد بگیریم حتما یک کوچ بشدت حرفه ای بنام پدر یا مادر و گاهی هردو در این قضیه نقش آفرینی کرده اند و از همه مهمتر اینکه اینکار رو رایگان و با عشق انجام دادند . حتی در مواردی هم حتما اتفاق افتاده که سراغ یک رشته ورزشی رفتیم و شاید پس از مدتی کارکردن در اون رشته ی ورزشی به اندازه ای رسیدیم که مربی از ما خواسته تا تازه کارها رو تمرین بدیم ، در این موقع ما در نقش کوچ تازه کار وارد عمل شده ایم یا اینکه به برادر یا خواهر کوچک خودتون دوچرخه سواری یا تاب بازی یاد داده اید . در هر شرایطی هرکسی در مقام پدر یا مادر ، حتما تجربه خوبی از کوچ بودن رو داره و هرکسی که فرزنده پدر و مادری هست و یا یک رشته ی ورزشی یا هنری و یا هر فعالیت مهارتی دیگه ای رو تجربه کرده حتما تجربه ی کوچ رو داشت . پس احتمالا کسی نمیتونه بگه من در طول زندگیم هیچوقت نه کوچ بودم و نه کوچی .
با این اوصاف یکی از تجاربی که همه ی ما در طول زندگی حتما بهش رسیدیم تجربه ی کوچ یا کوچی بودنه . در بعضی موارد بعضی ها دنبال یک آموزش آکادمیک میروند که امروزه بنام کوچینگ معروف شده و از اون آموزش برای استفاده های متفاوتی بهره برده اند ، این اهداف میتونه شامل اهداف مالی ، اهداف شخصی ، دیده شدن ، ارضای امیال درونی، مسئولیتهای اجتماعی و یا هر هدف دیگه ای باشه که این موضوع بحث ما نیست . موضوع ما بطور متمرکز یک جلسه کوچینگ واقعیه که من تجربه کردم در مقام یک کوچ فردی در سازمان خودم و یک تجربه ی متفاوت که اینجا با شما به اشتراک میگذارم و امیدوارم از خودنش به نتایجی برشید که باعث بشه یک نکته و یک نقطه ی زیبا در ذهن شما بوجود بیاد .
اما اون تجربه چی بود ؟
من به عنوان کوچ فردی افراد سازمان خودم وارد گود شدم و تصمیم گرفتم همه ی افراد سازمان رو به یک جلسه ی کوچ رایگان دعوت کنم . من دانش آموخته ی کوچینگ آکادمی ویدان و در تلاش برای تمرین آموخته های خودم و تبدیل شدن به یک کوچ حرفه ای هستم . بنابراین نیاز به انجام تعداد زیادی جلسات کوچینگ تمرینی دارم و بهترین افرادی که میتونم هم بهشون کمک کنم و هم راهشون برای رفت و آمد دور ناشه و هم کمی ازشون شناخت داشته باشم کسی نبود جز پرسنل خودم .
نفر اولی که انتخاب کردم یکی از پرسنلی بود که دائم ناراضی بود ولی هیچو.قت به من نمیگفت و همیشه از زبان دیگران مسائلش رو میشندیم . با اینکار هم میتونستم بهش نزدیک تر بشم و هم میشد که شاید مسائلش رو بشنوم و هم اینک بالاخره کمی حالش بهتر نیشد . این نکته رو هم اضافه کنم درکه در طول سه سال گذشته تقریبا از بیست نفر شنیدم که سلیمان تا آخر این ماه بیشتر تیست و پایان ماه ترک همکاری میکنه - یادم رفت که بگم اسم این دوستمون سلیمانه – ولی هنوزم هست و هنوز هم داره کارش رو به شکل مناسبی انجام میده . طی سه سال گذشته تمام کسانی که از ایشون برای من خیر آورده اند همگی رفته اند و ایشون هنوز تشریف دارند.
بالاخره باهاش نهایی کردم و ترتیب جلسه رو دادم که کاملا تنها باشیم و بتونه به راحتی حرف بزنه .این نکته رو هم بگم که در شرکت من کسی اجازه نداره پشت سر کسی حرف بزنه و تا کسی میاد پیشم و تصمیم به بدگویی از کسی داره ، تماس میگیرم با مسئول دفتر و ازش میخوام که فرد مورد اتهام رو صدا کنه و بعد اومدنش به مخاطب میگم " حالا در حضورش بگو ، اگر دفاعی داشته باشه دفاع میکن و اگر نداشته باشه عذرخواهی . این وسط نقش من هم میانجی گری هستش " . بنابراین هرکسی میخواد مشکلش با یکی دیگه رو مطرح کنه حتما دوتایی با هم می آیند . با این تفاسیر تصمیم خودم رو اجرایی کردم و ایشون رو صدا کردم و توجیه کردم با کلی تفسیر که قضیه چیه و از کجا آب میخوره و ما قراره چکار کنیم و نقش من چیه و تو قراره چکار کنی و موضوع رو از کجا باز میکنیم و چه هدفی داریم تا بالاخره فهمید که موضوع چیه .
اولین برخوردش این بود که " چرا من ؟" . توضیح دادم که کار رندومیه و این قرعه الان بنام تو افتاده و برای همه انجام میشه و فقط زمانش فرق میکنه . دوباره پرسید " چرا از من شروع کردید؟" . باز توضیح دادم که فرقی نمیکنه بالاخره باید یکی اول باشه دیگه . دوباره پرسید " خب چرا با یکی دیگه شروع نکردید؟"
ازینجا به بعدش رو سعی دارم به شکل یک گفتگو بیان کنم حرف " م " یعنی من و حرف " س " یعنی مراجع که شخص سلیمان باشه .
م : عزیزم فرقی نداره حال اینبار از شما شروع میکنیم
س: حال نمیشد با یکی دیگه شروع کنید ؟
م : چرا میشد ولی حالا که کلی وقت گذاشتم و حالیت کردم چی چی به کجاست سخت نگیر دیگه
س: حب حالا باشه اما چی برای من داره
م : گفتم که یک کسئله ای که ذهنت رو درگیر کرده رو میزاری روی میز و باهم بررسسی اش میکنیم تا به یک راه حل شدنی و برازنده برسیم و تو بتونی به یک ورژن بهتر از خودت تبدیل بشی .
س: من مسئله ای ندارم
م : یعنی واقعا هیچ مسئله ای نداری ( توجه کنید که طرف آقای سلیمان کارگر فنی کارخونه است و 36 سال سن داره و هنوز مجرده ) و تو خونه ی پدر زندگی میکنه
س: آخه هر مسئله ای رو که نمیشه گفت
م : عزیزم من محرم شما هستم و قاعدتا باید بهم اعتماد کنی و مسائلت رو بهم بگی تا من بتونم کمکت کنم .
س: باشه هرجور راحتید
م: ممنون
ازینجا به بعد داستان کوچینگ من و سلیمان هستش
اما چه اتفاقی افتاد ؟
اتفاق عجیبی که در جلسه کوچینگ افتاد این بود که من فهمیدم مشکل اصلی سلیمان من هستم ، بله درست فهمیدید " من هستم "
حالا کار کوچ پیچ میخوره و یک سوال بزرگ پیش میاد که آیا این مراجع درست میگه و من یک مشکل بزرگ هستم و یا اینکه این مشکل فقط یک باور ذهنی غلط در ذهن مراجع هستش ؟
ئر اینجا کوچ باید خیلی دقت کنه که در دام تله های ذهنی خودش نیفته . تله هایی نظیر اینکه " من دارم درست عمل میکنم" یا " من که دارم تمام تلاشم رو میکنم " یا اینکه " وفتی همه دارند من رو تایید میکنند چرا این مراجع اینجوری میگه ؟" و یک عالمه سوال مبهم در ذهن کوچ بوجود میاد نظیر اینکه " نکنه درست میگه "، " نکنه من دارم اشتباه میرم"، " نکنه همه همینطوری فکر میکنند و فقط یک نفر فرصت گفتن پیدا کرده " و خیلی از این سوالات که در کسری از ثانیه به ذهن کوچ میرسه .
بنظرم لحظات خطرناکیه . البته برای من که بود .
تمام این اتفاقات در کمتر از یک ثانیه می افته و در حالیکه کوچ باید جلسه رو اداره کنه و این کار رو خیلی سخت میکنه .
اگر دوست داشتید باقی م.ض.ع بدونید که من چکار کردم یا چه اتفاقی اتاد در مطلب بعدی بیان میکنم
شاد ، تندرست و مانا باشید