
گاهی زندگی همان انشایی نیست که از خود تعریف میکند ،
گاهی نمیتوان به خود روزگار سپرد ،
شاید در دنیایی که نمیداند خود کجا این جهان ایستاده ، توقعی از ما نباشد که بدانیم با اینده چگونه قدم برداریم .
امیدی که همیشه همه از آن دم میزنند ،
روزی ، دیگر کنار تو نیست ،
جای آنکه تو را جلو ببرد ،
در قفس حسرت کشان کشان میکشد ،
حس زندانی بودن در آزادی ،
زندانی بودن در زمان ،
در نقش شادی ،
حتی گاهی اوقات فراموش می کنیم که زندانی هستیم ،
نقش خود را میپذیریم ،
آنگاه است که تاریخ ما را به سخره میگیرد ،
فراموش میکنیم کارگردانی پس معرکه است ،
آن کارگردان هرچه بخواهد میگوییم ،
آنطور که بخواهد میپوشیم ،
آن چه میخواهد عمل میکنیم ،
و تظاهر میکند که همه این ها ماییم ،
فکر میکند به ما حق انتخاب داده است ،
در صورتی که حقی که داشتیم تنها
سکوت و ادامه دادن بود ،
یا سخن به منزله پایان .
اما روزی کار کارگردان تمام میشود ،
روزی تمام میشود ،
روزی دیگر وادار به نقش نیستیم ،
میتوانیم اشک های زیر نقاب هایمان را خشک کنیم ،
آن روز است که تاریخ به افتخار ما ایستاده کف میزند .
اما باز هم اه از امید ،
باز هم امید .