ققنوس ، هرگز پایانی ندارد .
خود را میسوزاند ،
نه برای دیگران ،
نه برای تحسین ،
برای خودش .
تا دوباره زندگی کند ،
دوباره تنفس کند ،
دوباره بر والای آزادی خودش پر بزند ،
حتی اگر ققنوسی در بند اسارت باشد .
نام آن را چه میتوان گذاشت ؟
او خودش را فدا کرد ،
او سوخت تا فرصت زندگی کردن را دوباره به دست آورد .
چه جالب است روزگار ،
چقدر کوچک است ،
چقدر ققنوس ها سوختند در آن ،
تا نوزادی دوباره متولد شود ،
شاید خودشان نتوانستند خوب پرواز کنند ،
خودشان درست تنفس کنند ،
درست زندگی کنند .
اما برای آن نوزاد ، خاکستر میشوند .
شاید که آن بتواند درست زندگی کند .