دو چشم ،
قلب ،
روح ،
آرزو ،
تاریخ تولد ،
همگی داشتند .

اما هنگامی که کور میشدند ،
یا وجودشان سرخ بود از خون ،
وقتی که آرزو ها محال میشد ،
هنگامی که تاریخ تولد جایش را به عددی دیگر میداد ،
خاطراتشان را مرور میکردند ،
« آخرین بار کی خندیدند ؟ »
«کی در آغوش گرفتند ؟ »
«کی رقصیدند ؟ »
شاید جایشان در این جهان خوب نبود ،
این دنیا برایشان کم بود ،
آنها بیشتر از اینها لیاقت داشتند .
خدایا ، دلشان برای این دنیا تنگ شده ؟
باز هم این جهان را میخواهند ؟
آنها هنوز به ما می اندیشند ؟

ما نتوانستیم ازشان مراقبت کنیم ،
اما خدایا ، قول بده که مراقب شانی ،
قول بده که حواست بهشان هست ،
چون ما حواسمان نبود ،
تا احساس تنهایی نکنند ،
چون ما احساس میکنیم .
تا امیدوار باشند ،
چون ما نیستیم ،
تا خوشحال باشند ،
چون ما نتوانستیم خوشحالشان کنیم .
خدایا ، بهشان بگو اینجا همهچیز خوب است ،
خدایا ، بهشان نگو چه گذشته برما ،
بهشان نگو بعد از آنها همه شهر خاکستری است ،
نگو نشد جشنی بگیریم که به یادشان باشیم .
خدایا ، بهشان بگو شاید باز هم همدیگر را ملاقات کنیم ،
شاید باز هم پیش تو ببینیمشان ،
اما قول بده نگویی چرا ما هم آمدیم ،
نگویی آرزوهایشان بیهوده از بین رفت ،
نگویی باز هم نشد .

نامه ای برای شما :
« حدود چهل روز پیش ، خیلی از کسانی که امروز در کنار ما نیستند ، هنوز بودند ، راه میرفتند ، کمک میکردند ، اما امروز ما تنها از آنها فریاد های عزیزانشان را به خاطر داریم که برای پیدا کردن جسم بی جان آنها نامشان را صدا میزدند فارغ از آنکه باری دیگر صدایشان را بشنوند .
سال کنونی پر از خطا و سختی بود ، بار ها و بار ها •خطای ۴۰۴• روی صفحه گوشی ها آمد ، فارغ از آنکه آگاه باشیم ما در آن در حال زندگی هستیم ، سال هزار و چهارصد و چهار سال خاموش شدن شمع جان بسیاری از انسان ها بود ، که میتوان از آن به عنوان خطای 404 یاد کنیم .
امروز چهلم عزیزانمان است و این دنیا به همه ما لباس سفید بدهکار است . »