ویرگول
ورودثبت نام
میان سطر ها
میان سطر هامینویسم ، .....
میان سطر ها
میان سطر ها
خواندن ۲ دقیقه·۴ روز پیش

دشت آفتابگردان ....

در کنار هم می‌زیستند ،

شانه به شانه ،

با سری به آسمان ،

در ویرانی هم ایستاده بودند ،

چون ریشه داشتند ،

به زردی نور ، به سبزی چمن ،

از ابتدا در کنار هم بودند ،

از وقتی چشمانشان را باز کردند و گل دادند ،

از وقتی که هر که از آنجا میگذشت آنها را به دشت آفتابگردان می شناخت.

هر که دیگری را زیباتر می کرد ،

برگ های یکدیگر را می‌گرفتند ،

در کنار هم میماندند ، در نسیم باد با هم می‌رقصیدند ،

با قطرات باران همنشین می‌شدند .

اما روزی طوفان رسید ،

تا دل آنها را سیاه کند ،

نور را بگیرد ، سبزی را خشک کند ،

وقتی طوفان آمد ، هر که برگ دیگری را سفت فشرد ،

ریشه ها را در هم طنیدند ،

اما طوفان قوی تر بود ،امده بود که ویران کند ،

آنها که جلو تر بودند خود را سپر کردند ،

می‌توانستند خم شوند تا بمانند ، اما ایستادند .

او عبور کرد ، هر چه تلاش کردند ، نشد .

دشتی که به زیبایی نظیر نداشت ، پر شده بود از گلبرگ های رقصان در هوا ،

غنچه هایی که فرصت گل دادن را از دست داده بودند ،

گل هایی که روزی ایستاده بودند ، بی‌جان روی خاک افتاده بودند .

اما ریشه هایشان همچنان در هم تنیده شده بود ،

اما آنها آنقدر هم ساده نبودند ،

مردمان ، دشت آفتابگردان را تنها یک دشت نمی پنداشتند ،

دشت داستانی داشت ، از روزگاری کهن ،

میگفتند که چندی پیش آفتابگردان ها مردمی بودند ،

دشت شهری بود ،

در آن شهر خوبی بود ، بدی هم بود ،

مردمی که هم خوشی داشتند و هم ناخوشی ،

اما در آن شهر هر چه بود یا نبود ، همه شجاع بودند ،

نه شجاعتی که در خیالات بود ،

نه سهرابی در آن بود ، نه رستم .

نه کاوه ای بود و نه ضحاک .

در آن ظلم هم بود ،

اما ظلمی که در خیالات بود ،

شهری که کوچه هایش پر بود از مرگ ،

کشته شدن ،

در آن شهر ظلم ضحاک به جوانان وجود داشت .

مدت ها گذشت ، هر روز زمین از خون خیس تر میشد ،

اما دست آخر شجاعت مردم نتیجه داد ،

ظلم ضحاک پایان یافت ، اما هرگز خون از کوچه های شهر پاک نشد ،

مردم شاد شدند اما هرگز فراموش نکردند .

آن روزگار که گذشت اما در آن شهر آفتابگردانی رشد کرد ،

گذشت و گذشت تا آن شهر دشتی شد از آفتابگردان ،

دوباره طوفانی امد تا مردمان امروز غم روزگار آنان را فراموش نکنند .

و دوباره پس از آن طوفان غنچه ای باقی ماند تا خاطرات مردم را به گوش آینده برساند ،

نه برای دلسوزی ، نه برای مصیبت ،

برای آنکه دیگر تکرار نشود ،

برای آنکه آینده با ارامش بیاموزد آنچه آنها با سختی

آموختند ،

بیاموزد که شجاع باشد ،

و بداند که آن شجاعت همیشه فدا کردن جان خود نیست ،

گاهی می‌تواند همان آفتابگردانی باشد که در مقابل طوفان می‌ایستد ،

می تواند همان فردی باشد که تصمیم میگیرد آنچه به او میگویند را نپذیرد ،

می‌تواند یک کلمه ، واژه یا حتی شاید یک باور باشد .

ایران
۸
۲
میان سطر ها
میان سطر ها
مینویسم ، .....
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید