
در کنار هم میزیستند ،
شانه به شانه ،
با سری به آسمان ،
در ویرانی هم ایستاده بودند ،
چون ریشه داشتند ،
به زردی نور ، به سبزی چمن ،
از ابتدا در کنار هم بودند ،
از وقتی چشمانشان را باز کردند و گل دادند ،
از وقتی که هر که از آنجا میگذشت آنها را به دشت آفتابگردان می شناخت.
هر که دیگری را زیباتر می کرد ،
برگ های یکدیگر را میگرفتند ،
در کنار هم میماندند ، در نسیم باد با هم میرقصیدند ،
با قطرات باران همنشین میشدند .
اما روزی طوفان رسید ،
تا دل آنها را سیاه کند ،
نور را بگیرد ، سبزی را خشک کند ،
وقتی طوفان آمد ، هر که برگ دیگری را سفت فشرد ،
ریشه ها را در هم طنیدند ،
اما طوفان قوی تر بود ،امده بود که ویران کند ،
آنها که جلو تر بودند خود را سپر کردند ،
میتوانستند خم شوند تا بمانند ، اما ایستادند .
او عبور کرد ، هر چه تلاش کردند ، نشد .
دشتی که به زیبایی نظیر نداشت ، پر شده بود از گلبرگ های رقصان در هوا ،
غنچه هایی که فرصت گل دادن را از دست داده بودند ،
گل هایی که روزی ایستاده بودند ، بیجان روی خاک افتاده بودند .
اما ریشه هایشان همچنان در هم تنیده شده بود ،
اما آنها آنقدر هم ساده نبودند ،
مردمان ، دشت آفتابگردان را تنها یک دشت نمی پنداشتند ،
دشت داستانی داشت ، از روزگاری کهن ،
میگفتند که چندی پیش آفتابگردان ها مردمی بودند ،
دشت شهری بود ،
در آن شهر خوبی بود ، بدی هم بود ،
مردمی که هم خوشی داشتند و هم ناخوشی ،
اما در آن شهر هر چه بود یا نبود ، همه شجاع بودند ،
نه شجاعتی که در خیالات بود ،
نه سهرابی در آن بود ، نه رستم .
نه کاوه ای بود و نه ضحاک .
در آن ظلم هم بود ،
اما ظلمی که در خیالات بود ،
شهری که کوچه هایش پر بود از مرگ ،
کشته شدن ،
در آن شهر ظلم ضحاک به جوانان وجود داشت .
مدت ها گذشت ، هر روز زمین از خون خیس تر میشد ،
اما دست آخر شجاعت مردم نتیجه داد ،
ظلم ضحاک پایان یافت ، اما هرگز خون از کوچه های شهر پاک نشد ،
مردم شاد شدند اما هرگز فراموش نکردند .
آن روزگار که گذشت اما در آن شهر آفتابگردانی رشد کرد ،
گذشت و گذشت تا آن شهر دشتی شد از آفتابگردان ،
دوباره طوفانی امد تا مردمان امروز غم روزگار آنان را فراموش نکنند .
و دوباره پس از آن طوفان غنچه ای باقی ماند تا خاطرات مردم را به گوش آینده برساند ،
نه برای دلسوزی ، نه برای مصیبت ،
برای آنکه دیگر تکرار نشود ،
برای آنکه آینده با ارامش بیاموزد آنچه آنها با سختی
آموختند ،
بیاموزد که شجاع باشد ،
و بداند که آن شجاعت همیشه فدا کردن جان خود نیست ،
گاهی میتواند همان آفتابگردانی باشد که در مقابل طوفان میایستد ،
می تواند همان فردی باشد که تصمیم میگیرد آنچه به او میگویند را نپذیرد ،
میتواند یک کلمه ، واژه یا حتی شاید یک باور باشد .