
خسته ایم ،
از شنیدن امید ،
همانطور از زندگی کردن حسرت ها ،
از گفتن چیز هایی که خودمان بهش ایمان نداریم ،
از تنفس غبار تکراری که فقط با باد تغییر است که شستن میشود ،
وگرنه آنقدر میماند تا دیگر تنفسی در کار نباشد ،
اما شاید در دنیایی دیگر ،
همانقدر که در این دنیا ،
برای هر چه داریم جنگیدیم ،
برای هر آرزو تاوان دادیم ،
غمی کشیدیم که اندک کسی درک میکند ،
روز هایی گذراندیم که زخمی در وجودمان ایجاد کرد که هنوز در حال خونریزی است ،
خوب زندگی کرده ایم ،
خوشحال بودیم ،
دیگر نجنگیدیم ،
به ازای سال هایی که در این دنیا از دست دادیم ،
در آن آزادگی را زندگی کردیم ،
همانطور که در تک تک جملاتم غم وجود دارد ،
در آن جهان با شادی نوشتیم .