
قفس همیشه تو را مجاب به پذیرش میکند ، همیشه .
هرگز پرنده در قفس برخلاف قوانین قفل عمل نمیکند چون میدادند مجازات خواهد شد ، پس میپذیرد که در اسارت است ، پس میپذیرد که باید قبول کند .
مثل داستان همان ببری که نتوانست بیش از یازده قدم حرکت کند ، چون در قفل بود ، اما نه میله های زندان ، میله های ذهنش ، پس قدم دوازدهم را برنداشت ، و تا آخر عمرش دنیا را ندید .
اما همیشه قفل به معنای میله و زندان و اسارت نیست ، میتواند داستان دختری در پشت پنجره باشد که کشتن را میدید ، حاضر بود برود ، قوی باشد ، بایستد ، بمیرد ، خطر کند ، بیاموزد ، اما در اسارت ترسش قدم دوازدهم را برنمیدارد .
میتواند داستان فردی باشد که میتواند تومار ها بنویسد ، اما در اسارت تصور ذهنی خودش تنها به قلم و کاغذ مینگرد ، فارغ از آن که میتواند با آن ها جهان دیگر خلق کند ، جهان دیگران را روشن تر بسازد و راهی به دیگران بنماید که هرگز کسی پایش را در آن نگذاشته است .
میتواند داستان آرزویی باشد که نشدن به آن تلقین شده است ،
شاید هم نشود ،
شاید هم قدم دوازدهم ، واقعا موثری نباشد .
شاید هم آزادی آنقدر هم زیبا نباشد .
شاید هم مرگ راه پیروزی نباشد .
اما شاید هم حسرت ، درد عمیقتری از هراس باشد .