دست قلم به نوشتن نمیرود ،
جوهرش را از وجودش نیاز داشت .
اما کلماتی از ذهنش به کاغذ نمیرسید ، وقتی تاریخ را با زندگیش یکی میدید .
چیزی که مینوشت را قبلاً خوانده بود ،
آخرش میدانست ، اما باز هم مینوشت ،
تاریخش در روزمرگیش تکرار میشد ، با وجود فراوانیش در هر لحظه باز هم فراموش میشد .
این لحظه را گذشته هم زیسته بود ،
اما باز هم امیدی به تغییرش در پایان بود ، در آخر هم تغییر میکرد اما برای چندمین تکرار ؟
این روایتِ روز ها زندگی و امید بود ،
روایتیکه هرچه بیشتر میدانستی بیشتر به فرجامش شک میکردی .
چکیده ای از وجود کسانی بود که هرچه تلاش کردند نشد .
هرچه ادامه دادند بی پایان تر شدند ،
داستان روزگاری از مردمی بود که بعد ها در لا به لای ورق های تاریخ گم میشوند ،
حفظ میشوند ،
فراموش میشوند ،
اما در آخر هرچه که دارند ، از امید آنها بود که رفت ، زندگی آنها بود که تمام شد .
این روایت زندگی مردمی بود که هرچه سعی کردند بی پایان ماند ،
اما بازهم ادامه دادند ،
اما هربار تسلیم شدند ،
این را قلم نمینوشت ، تاریخ اثباتش کرده بود .