
قدرت همیشه طمع میآورد ، تا ابد .
این را نه من میگویم ، نه تو
روزگار بارها و بارها تکرارش کرده ،
شاید که ما روزی آن را بفهمیم ،
اما باز هم تکرار میشود ، با جلوه ای دیگر .
هر بار بزرگی میآید ،
برای ساختن ،
آراستن ،
عدل ،
سازش ،
اما باز هم تخریب میکند ،
نا برابری میکند ،
تیره میکند ،
آن بزرگ ، خود را بزرگ میپندارد ،
چشم میبندد از خودش ،
در خیالاتش زندگی میکند ،
در خیالت او همه تسلیمند ،
همه نادان و تیره دلند ،
در واقعیت اما نه همه نادانند نه تیره دل ،
اما همه در حیرت اند ،
که آن بزرگ چگونه در طمع مرد ،
شاید تنفس کند اما در بزرگی خود مرد ،
بزرگی که بکشد ،
خراب کند ،
بسوزاند ،
دریغ کند ،
طمع کند ،
بزرگ نیست ، از همه کوچک تر است ،
تنها کسانی پیرو او هستند ،
که در خیالات او بزرگ شدند ،
به خود فرصت اندیشیدن ندادند ،
و تا ابد در توهمات خود باقی خواهند ماند ،
اما هر بزرگی روزی پایانی دارد ،
در پایان بزرگی میماند که بزرگی کند ،
نه بزرگی که دریغ کند .
هزاران امید که اینبار آگاه شویم ،
تا روزگار دوباره آن را برای دیگری تکرار نکند .