باران
خواندن ۴ دقیقه·۱۰ روز پیش

اسفندی که کارگاه خواب نداشت: چالش‌های مدیریت زمان در روزهای پرفشار



کارگاه شلوغ، دست‌های خسته و دل‌مشغولی‌های پایان سال

بعضی وقتا زندگی مثل یه کارگاه شلوغ می‌شه، پر از گرد و خاک، وسایل پخش‌وپلا، و یه عالمه سفارش که باید آماده بشه. یه لیوان چای کنار دستته که اون‌قدر وقت نکردی بخوریش که حالا بیشتر شبیه آب حموم شده! وسط این همه کار، یه لحظه‌هایی هست که کلافه می‌شی، مثل وقتی که همه‌چی نامرتبه و حس می‌کنی دیگه کنترلت از دست رفته.

ولی بعدش یه چیزی آرومت می‌کنه. شاید وقتی که دستت رو روی یه سطح تمیز و صیقلی‌شده‌ی بتن می‌کشی و می‌فهمی که یه چیز واقعی ساختی. یا وقتی که یه سفارش آماده می‌شه و می‌دونی قراره بره دست مشتری‌ای که انتظارش رو می‌کشه. شاید هم وقتی که بزرگ‌ترین سفارشت توی این دو سه سال رو تحویل دادی و حالا منتظری ببینی مشتری چی می‌گه. اون حس عجیب که یه گوشه‌ی ذهنت هنوز نگران بازخوردشه، ولی هم‌زمان یه آرامش خاص داری، چون یه روز هم دیر نکردی و می‌دونی صد خودت رو گذاشتی.

اما همیشه هم این‌طور نیست. یه وقتایی هست که سفارش مشتری عقب افتاده، نه به خاطر تو، به خاطر چاپ‌خونه‌ای که تأخیر کرده یا جعبه ای که دیر ارسال شده. ولی نمی‌تونی به مشتری بگی تقصیر من نیست. چون تو یه دختر لوس نیستی که دنبال بهونه باشه. تو یه شغل خشن داری، یه کاری که خیلی‌ها فکر می‌کنن مردونه‌ست، ولی تو انتخابش کردی و مشتری‌ها با این فرض که به یه آدم قوی کار سپردن، بهت اعتماد کردن. و تو این اعتماد رو دوست داری، حتی وقتی که فشارش سنگین می‌شه.

ولی یه وقتایی هم هست که دلت برای انرژی زنانه‌ات تنگ می‌شه. برای اون لحظه‌هایی که لازم نیست انقدر قوی باشی، که کسی بیاد بگه "اشکالی نداره، تو که مقصر نبودی"، که یه جای امن باشه برای اینکه بدون نیاز به استدلال و جنگیدن، فقط خودت باشی.

چالش‌هایی که شب‌های اسفند رو سخت‌تر می‌کردن

راه‌اندازی و اداره‌ی کسب‌وکار شخصی یعنی هر روز یه چالش جدید. وقتی به شب‌های پرکار اسفند فکر می‌کنم، یادم میاد که سخت‌ترین بخش کار چی بود:

۱. نیروی کار کافی نداشتیم.

حجم کار بالا رفته بود ولی نمی‌تونستیم یه نیروی جدید برای یکی دو ماه اعتماد کنیم. آموزش لازم داشت و زمان ما رو بیشتر می‌گرفت، به جای اینکه کمک باشه. در نهایت، خودمون موندیم و یه عالمه کار که باید به‌موقع تموم می‌شد.

۲. اعتمادسازی برای مشتری‌هایی که فقط به تهران اطمینان دارن.

بعضی مشتری‌ها وقتی می‌فهمیدن که ما توی تهران نیستیم، دیگه سفارش نمی‌دادن. ولی از سال‌های قبل این مشکل رو دیده بودیم و یه راه‌حل براش پیدا کردیم. برای سفارش‌های بالای ۵۰۰-۶۰۰ عدد، مستقیماً با نیسان تا تهران می‌فرستادیم، که مشتری‌ها بتونن دم شرکت یا ساختمون‌شون تحویل بگیرن. این‌طوری خیال‌شون راحت‌تر بود و هزینه شون بالا نمیرفت و سفارش می‌دادن، ولی نه همه شون.


۳. پیش‌بینی سخت تعداد سفارشات و تأمین مواد اولیه

دم عید نمی‌شد دقیق حساب کرد که چند تا سفارش داریم. همین باعث می‌شد که چند بار مجبور بشیم جعبه و مواد اولیه سفارش بدیم، که هزینه‌ی ارسال هر بار روی هزینه‌هامون اضافه می‌شد.

استرس اصلی هم این بود که بعضی چیزها مثل جعبه‌ی سایز مناسب، فوم، چوب‌پنبه، و بسته‌بندی خاص به راحتی پیدا نمی‌شدن، مخصوصاً وقتی حجم سفارش‌ها بالا می‌رفت و تأمین‌کننده‌ها هم شلوغ بودن.

۴. مشکل #تیپاکس که همه‌چی رو خراب می‌کرد.

تو به مشتری گفتی که دو روز دیگه سفارشش می‌رسه. شب و روز گذاشتی، کم خوابیدی، فشار آوردی به خودت که همه‌چی سر وقت آماده بشه. ولی بعد بسته می‌افته دست تیپاکس، و ۱۰ روز بعد تحویل داده می‌شه! اونم آسیب دیده!!!!حالا مشتریی که کلی وقت گذاشتی تا اعتمادش رو جلب کنی، دیگه به حرفت اعتماد نمی‌کنه.

۵. تغییر به ماهکس و حل مشکل ارسال‌ها.

ما همون اسفند ۱۴۰۳ یه تصمیم گرفتیم. دیگه نمی‌خواستیم این چرخه‌ی اعصاب‌خردکن رو تحمل کنیم. #ماهکس رو جایگزین تیپاکس کردیم. هم هزینه‌ی کمتری داشت، هم سریع‌تر و بی‌دردسر بسته‌ها رو می‌رسوند. حالا مشتریا هم راضی بودن و ما هم خیال‌مون راحت‌تر بود.

۶. کارگاهی که ۲۴ ساعته روشن موند – ولی با یه تغییر هوشمندانه

وقتی دیدیم که بیدار موندن فقط برای یکی دو روز ممکنه، و ما کارمون داره تا 25 اسفند طول میکشه، یه راه‌حل پیدا کردیم. خودمون رو شناختیم. من یه آدم صبحم (Day Person)، مریم یه آدم شب (Night Person). مریم راحت می‌تونه تا ۶ صبح بیدار بمونه و من راحت می‌تونم ۵:۳۰ یا ۶ صبح از خواب بیدار شم.

پس شیفت‌هامون رو طبق این ویژگی تنظیم کردیم. مریم شب‌ها بیدار می‌موند و کارها رو تا صبح پیش می‌برد. بعدش من صبح زود کار رو تحویل می‌گرفتم و ادامه‌ش می‌دادم. این‌طوری کارگاه ما به‌جای اینکه ۲۴ ساعته با خستگی مطلق کار کنه، تقریبا 24 ساعت مفید و بدون افت کیفیت فعال بود.

این یکی از اون تجربه‌هایی بود که نشون داد شناختن خودت و تیمی که باهاش کار می‌کنی، چقدر توی مدیریت فشار کاری مهمه.

جمع‌بندی: سخت بود، ولی یاد گرفتیم

همه‌ی این چالش‌ها باعث شد که اسفند، برای ما یه فصل فشرده‌ی یادگیری باشه. فهمیدیم که باید برای بعضی چیزها از قبل آماده باشیم، مثل جعبه و مواد اولیه. فهمیدیم که مشتری‌ها فقط به قول‌ها اهمیت نمی‌دن، به تحویل واقعی و تجربه‌ی خرید هم نگاه می‌کنن. و فهمیدیم که اعتمادسازی فقط توی تبلیغات نیست، توی کوچک‌ترین جزئیات تحویل و کیفیت هم هست.

سال بعد، شاید چالش‌های جدیدی سر راه باشه. ولی یه چیز رو مطمئنم: ما قوی‌تر از قبل از پسش برمیایم.

هر کسی داستانی را زندگی می کند، تجربه های شخصی ما برای دیگران داستان های نخوانده است. من تجربه های کاری و زندگی خودم را می نویسم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید