امروز میخوام راجع به یکی از بزرگترین اینسکیوریتی های زندگیم حرف بزنم ، چیزی که باعث میشه بابتش شب ها کابوس ببینم و نصفه شب از خواب با اضطراب بپرم .چیزی که باعث میشه از مهمونی های فامیلی و دوست های قدیمی فرار کنم تا مجبور نباشم جواب سوالاشونو بدم .
چیشد که بیکار شدم ؟ چیشد که تا این سن درآمدی از خودم نداشتم ؟

چیشد که وقتی یک آدم هم سن و سال خودم یا کوچیکتر از من ، تو صحبتاش کلمات ، «همکارم»،«سرکارم» رو منشن میکنه بهم میریزم ، چجوری شغل دارید و من ندارم ؟
چیشد که انقدر از خودم شرم داشته باشم که وقتی صدای همکلاسی دبیرستانمو تو داروخونه شنیدم که به عنوان داروساز اونجا نشسته بود به سرعت نور سرمو انداختم پایین و رفتم از داروخونه بیرون ؟
بله ، بله ، میدونم اون براش مهم نیست که من دارم چه غلطی میکنم تو زندگیم ، یک آدم از ده سال پیش ، ولی من دست خودم نیست هر وقت مجبورم این واقعیت و بازگو کنم از شرم آب میشم ، هر دفعه .
اگه بخوام حسمو توصیف کنم ، حس یک بزرگسال ناقص دارم ، بزرگسالی که منبع درآمدی نداره و هیچ مهارتی نداره که بتونه ازش درآمد کسب کنه و باید حسابی از خودش خجالت بکشه . حس عجیب غریب و سوزنده ایه .
خب من قرار نبود بیکار باشم ، گفتم بهتون .
من استعداد خیلی خوبی تو زبان ها دارم ، بعضیا بهم گفتن خوب مینویسی ، یکم پیانو بلدم ، و چند تا چیز دیگه ،
ولی هیچکدوم به من «درآمد » نمیده ، هیچکدوم برام شغل نمی شه ، چرا تو دبیرستان مهارتی یاد نگرفتم ؟
اونموقع ها فکر میکردم الان درس مهم تره ، برای مهارت همیشه وقت هست .
دبیرستان که بودم شغل داشتن و درآمد عالی داشتن تو آینده رو از بدیهیات میدونستم ، اصلا برام خنده دار بود که تا این سن شغلی نداشته باشم،مگه میشه اصلا ؟
من تو سمپاد درس میخوندم و بشدت درس خون بودم ،
به شدت .
به هر دلیلی ولی کنکورم خوب نشد ،چیزایی که بعدا فهمیدم وسواس فکری و اضطراب فراگیره ، تو ۱۸ سالگی نمیدونستم خب اینا یعنی چی،
( من قبلا هم راجع به این مشکلاتم تو ویرگول صحبت کردم )
بعدش چون غرورم خورد شده بود و نمیتونستم قبول کنم که قراره تو زندگیم موفقیت گنده ای نداشته باشم ،د
وباره یک هدف دور و دراز دیگه برای خودم مشخص کردم .مهاجرت .
در واقع ذهنم فقط هدفای گنده رو قبول میکرد ، نمیتونستم قبول کنم که قراره یک آدم معمولی ای بشم ، نمیتونستم . ذهنیتی که فکر کنم اکثر نسل زد دارن . :(((
Long story short ,راجع به این هم تو ویرگول صحبتم کردم ،
یعنی ریجکت شدنم ، خب اره ویزام ریجکت شد و مهاجرتم کنسل .
جالبه ، من راجع به همه اینسیکیوریتی هام داخل اینجا صحبت کردم ، چیزایی که روم نمیشه هیچ جا دیگه بگم ، ولی تو فکر کن دیگه چقدر ازین خجالت میکشیدم که تا به امروز نتونستم بگم .
حتی تو ویرگول .
من بخاطر بیکار بودنم ، خیلی تحقیر شدم، خصوصا از بعد از ریجکتی ویزام ،یعنی دقیقا یک سال .
چون تا قبلش اینجوری بودم که حالا یک مدت ایران هستم و استراحت میکنم و دیگه بعدشم مهاجرت و دانشگاه جدید و اونجا یک شغلی پیدا میکنم بلخره دیگه .
خب فکر نکنید این فشار فقط رو پسرا هست ، فشار شغل و موفقیت و درآمد ، رو دخترا هم هست ، خیلی زیاد .
تو خونه به معنای واقعی حس سرباز و اضافه بودن دارم ،
گاها وقتی خواهر و برادرم میان تو هال ، تو اتاق میمونم ، دوست ندارم باهاشون رو به رو بشم .
خواهر و برادر بزرگترم بهم کنایه میزنن و حتی مادرم تو هر دعوایی میگه هر چی سرت میاد حقته ،یا وقتایی که میگه حتی یک هزاری هم تا این سن نتونستی دربیاری، و خب منظورش بیکاری و ریجکتیه .
و در مواجه با آدم های غریبه همیشه متوسل به دروغ میشم .
حتی خواهر ۱۴ ساله م میپرسه بلخره چیکار میخوای بکنی با آینده ت.
دروغام چیا هستن؟
خب من آنلاین زبان درس میدم (میدادم ولی نمیصرفید واقعا و جای پیشرفت نداشت و اصلا چیز امنی نبود ).
من تو آزمایشگاه کار میکنم ( رشته ام چیزی مرتبط به آزمایشگاه هست ، درواقع علوم پایه س، خب اینم دروغ میگم چون اصلا رشته من رو خیلی سخت قبول میکنن تو آزمایشگاه ها ، بیمارستان ها که اصلا .)
در واقع تا وقتی علوم آزمایشگاهیا هستن کسی مارو نمیخواد .
رشته ای هست که بخونی بیکاری قطعا تو ایران، مگر اینکه مهاجرت کنی، منم از این میترسیدم ولی فکر میکردم قطعا مهاجرت میکنم.
بحران نوجوانی، بحران کنکور ، شکست های عشقی ، بحرانی ریجکتی ، هیچکدوم اندازه این موضوع برام دردناک نیست ، هیچکدوم انقدر خجالت زده ام نمی کنه .
آدمای خیلی کمی رو دیدم تو سن من بیکار باشن . حتی کسی نیست که بتونم حس مشترکی داشته باشم باهاش .
وقتی با کل وجودت حس میکنی بزرگسالی ولی بیکار واین واقعیت تو صورتت کوبیده میشه و چقدر حس بی مصرف بودن داری، هر روز لعنتی این حس ولم نمی کنه .
همیشه فکر میکردم و میکنم که خوشبختی برآیند نکات مثبت منفی زندگی هست، کمتر کسی هست که تو خوشبختی مطلق باشه و از هر جهت خوشحال و راضی باشه ، اکثرمون همون وسط مسطایمم.
خب همه چیز بد نیست ، سلامتم ، دوست پسرم فرشته اس ،مشکلی مالی آنچنانی ندارم ، تفریحاتمو دارم ، ولی زندگیم یک جای خالی خیلی بزرگی داره ، خلا غیرقابل تحمل .
حس میکنم بدون داشتن منبع درآمد ، هیچ چیزی انقدر خوشحالم نمی کنه ، چون تهش اخر شب یادم میاد.
دوست پسرم میگه که مهم نیست کی به درآمد برسی ، تو چه سنی ، مهم اینه که بلخره به درآمد بالا برسی، صبر داشته باش.میگه یکسال دیگه هم صبر کن با هم مهاجرت میکنیم ، میگه من پشتتم ،
ولی این واقعیت و عوض نمی کنه که من یک آدم جدا هستم ، اونم یک آدم جدا .
نمیخوام بار منو به دوش بکشه ، نمیخوان یک مصرف کننده باشم.
نمیخوام همون تیپ زنی باشم که تو دبیرستان با تحقیر بهشون نگاه میکردم ، بشدت بهم حس لوزر بودن میده .
راستی امروز اولین معاملمو رو به صورت تمرینی باز کردم و سود گرفتم.
راه درازی در پیش دارم و بشدت مستاصلم ، امیدوارم هر کسی این رو میخونه انرژی مثبت یا هر چی برام بفرسته .نمیدونم شاید وقتشه دست به دامن فراطبیعت بشم . :))