سلام !تصمیم گرفتم دوباره بنویسم ،وقتی نوشته اولم به طرز عجیبی بیشتر از حد انتظارم ویو خورد . -_- اومدم یک تجربه واقعی و تعریف کنم،نه نصحیت و نه حرفای کلیشه ای انگیزشی زرد! از زبون یک آدم کمالگرا با وسواس فکری و اعتماد به نفس بشدت کم ( بنده ی حقیر)
کل عمرم تا اوایل بیست سالگی ،بشدت آدم ترسو و بی اعتماد به نفسی بودم ،به لطف خونواده ی سرزنشگر و مقایسه گر که به گفته ی خودشون عن بچه ی فلانی هم از من بهتر بود :D بعدشم که وارد سمپاد شدم و همون یک چسه اعتماد به نفس من هم ریخت ، وقتی دیدم متاسفانه دنیا حول محور من نمیچرخه و من باهوش ترین بچه ی دنیا نیستم 😭، نوشته ی من احتمالا قسمت های دیگری خواهد داشت (اگر استقبال شد) از سلسله داستان های رو به رو شدن من با ترسام.بلکه یکی تو این کره خاکی ،یکبار برای همیشه با ترساش رو به رو بشه ، هی تو!حاضرم قسم بخورم از من متزلزل تر و اینسیکیور تر نیستی.
این قسمت زبان انگلیسی ! داشتم میگفتم من وارد سمپاد شدم و همه به طرز عجیبی قبلا کلاس زبان رفته بودن، و من به زحمت الفبارو میدونستم، من و کلا دو نفر دیگه رو از بین ۶۰ نفر انداختن تو کلاس مقدماتی که از صفر شروع کنیم،ترس ریشه دار من اما از انگلیسی وقتی شروع شد که از سر ندونستن ،کلمه انگلیسی feminine رو family تلفظ کردم ،همون سال اول سمپاد . کل کلاس حتی معلم قهقهه زدن ،صدا خنده شون به معنای واقعی رفت هوا ،انگار من خیلی چیز خنده داری گفتم و دلقک پدرشونم و اینا همه یک پا شکسپیر با لهجه اصیل بریتیش هستن :))) که فلانی جان این فمیلی نیست :)))))) ازونموقع ترس ریشه دار من از زبان انگلیسی شروع شد ،هیچکس منو جدی نمیگرفت زنگ زبان در حالی که تو زنگ ریاضی و علوم حرف ها برای گفتن داشتم ،برام بدترین زنگ بود ،دوست نداشتم بیاد، از ترسم هر پاراگراف رو شونصد بار میخوندم که سوتی ندم ،حتی وقتی تلفظ یک کلمه رو بلد بودم یکی از همکلاسیام با اصرار میگفت اخههه توووو،توووووو ،اینو از کجا میدونی؟وقت امتحانای ترم هم دست و دلم نمیرفت زبان بخونم :( گذشت و این بنده حقیر رفت دانشگاه و حالا فکر اپلای زد به سرش ،خب مشکل اصلی کجاست ؟ زبان و مدرکش . یک بچه پشت کنکوری گمراه و سردرگم حالا باید با دشمن خونیش رو به رو میشد که یک عمر توجیح میکرد خودشو که ترنسلیت هست دیگه ،رفتم خارج میزنم تو ترنسلیت :| تازه رفته بود دانشگاه ،حس بزرگسالی و جوگیری ترم اول باعث شد باد کله ام زیادی کنه و اولین بار با ترس یک دهه ایم رو به رو شم.من اینجا و تلاشامو اسکیپ میکنم میرم سر قسمت اخر که حوصله مخاطب سر نره ،خلاصه این بچه ی سردرگم بی اعتماد به نفس کورمال،کورمال شروع به خوندن زبان انگلیسی کرد با ترس و لرز و آزمون خطای فراوون ،اولین تعیین سطحی که دادم هم برای لسنینگ ،صحبتای ترامپ بود که کلا یکی دو کلمه فهمیدم 😭 یادمه میگفتم حتی بمیری هم روزی ده دقیقه رو بخون ، چه به صورت فیلم، (مثل همه با فرندز شروع کردم .)یوتوب ،خبر انگلیسی حتی چنلای انگلیسی زبان تو تلگرام و چت با خارجیا (اینجاها خیلی اعتماد به نفس داشتم ،برای حرفه ای جلوه کردن جلوشون ،به اخر همه چی ی شت و فاک میچسبوندم xD)،خیلی بی تجربه بودم ولی ی حسی بهم میگفت زبان و باید وارد زندگی کنی و به صورت فان یادش بگیری، بزرگترین لطفی که تو بیست سالگیم به خودم کردم همین بود :)هنوزم تا مدت ها از ضبط کردن صدای خودن و شنیدن انگلیسی صحبت کردنم و صدامو و لهجه زیبام حالم بهم میخورد ،اما گذشت و من شدم ترم اخر و شد وقت آیلتس دادن من .
با احترام چون این قسمت از داستان پر از دراما و حماسه و اکشن و رومنس و هر ژانری که فکر بکنید هست و توضیحات جامع تری و میطلبه ،ادامه داستان و به قسمت بعدی میسپارم :D ،هنوزم انگلیسی بودن