ویرگول
ورودثبت نام
Hedika
Hedikaکمالگرای کنجکاو
Hedika
Hedika
خواندن ۶ دقیقه·۷ روز پیش

معصومیت از دست رفته!

دیروز از کلاسم داشتم برمیگشتم که یدفعه یک ماشینی جلوم نگه داشت ،اولش فکر کردم مزاحمه ، بعد دیدم که نه ، یک دختر توش نشسته ، وقتی به اسمم صدام کرد فهمیدم که از بچه های دوره دبیرستانه .

بهم تعارف زد که بیا بالا یک دوری بزنیم . سه چهار ساعتی گپ زدیم و دور زدیم و یاد گذشته ها کردیم ، از بچه های قدیم حرف زدیم و سرنوشتشون.

تقریبا هفت هشت سال گذشته ازون موقع .

من ادم نوستالژیکی نیستم ، مرور گذشته به من حس بدی میده ، حتی از دم در مدرسه قدیمیم هم رد نمیشم ، انرژی منفی میگیرم ، فکر کنم دانشگاه هم همین حس رو بهم بده .باعث میشه دلم سنگینی کنه ، نمی‌دونم شاید بیست سال دیگه برام مهم نباشه .

حقیقتا کار دنیا خیلی عجیب بود برام ،کل دیشب و داشتم فکر میکردم ،راست میگن که سکه رو که میندازی بالا صد تا چرخ میخوره میاد پایین .

مثلا کسی که قاری قرآن بود و چادری و از یک خونواده سخت گیر، ازونایی که سر صف دائما قرآن و دکلمه میخوندن و دفتر پرورشی پاتوقشون بود ،بعد ازدواج با یک پسر پولدار از یک خونواده تقریبا آزاد ،حجاب و گذاشت کنار و کراپ پوشید و استوری کلوز سیگار و مشروب گذاشت ، وقتی مهاجرت کرد عکس با بیکینی استوری می‌کرد ، ولی خب ناراحت شدم واقعا که شنیدم اونجا از شوهرش جدا شده.

یا دختر داف دبیرستان که پیچ اینستاش اونموقع که کمتر کسی از خودش عکس میزاشت اینستا ،۳۲k فالوور داشت و یا اونموقع که هیچکی دوست پسر نداشت، این داشت ،و با اون بچه پولدار کلاس ما که اونم وقتی هیچکسی دوست پسر نداشت ‌اونم داشت ،سر یک پسره جنگ و کینه قدیمی داشتنن و با نگاهای چپ چپ و چشم غره همیشه از خجالت هم درمیومدن ، الان شده یک دختر بی حاشیه با پبچ پی وی که سرش تو کار خودشه .

فهمیدم هر چقدرهم زرنگ و کوشا باشی بازم اون دختر یا پسر از خونواده پولدار از تو صد قدم جلوتره ، و تو نود درصد موارد کسی که از یک خونواده معمولی بود مثل خودم ،سطح زندگیش الانم معمولیه ، مگر در استثنائات. حتی اون دختر زرنگ مدرسمون که دو رقمی شد و دندونپزشک شد هم الان رفاه کمتری ازون بچه پولداره داره و بماند که برخلاف اون مجبور بود کل نوجوونیش درس بخونه ،وقتی که اون سفر دور اروپا می رفت ، تو ۱۵ سالگی .

اینو ازونجایی فهمیدم که دو تا از بچه پولدارهای کلاس بدون زحمت و پشت کنکور موندن و استرس ، الان سال هاست اروپان و دارن رشته های خوبی میخونن و اون دختره درس خونه که کنکورشو خراب کرد سر کمالگراییش و پزشکی نیووردنش هنوز اینجا تو شهر خودمونه و حتی دانشگاه نرفته .

یا اون دختره که درساشو تجدید میوورد و گریه می‌کرد که من نمی کشم بخدا این درسارو دیکه نمیخوام تیزهوشان بخونم ،الان آلمانه .

اون دوست پرانرژیم که عاشق مرد ها و ازدواج و تشکیل خونواده و بچه دار شدن بود ، بعد از ازدواج تو ۲۰ سالگی با یک بچه از شوهر خیانتکار و دست بزن دارش جدا شد و الان از هر چی مرد و تشکیل خونواده متنفره و گاها حتی بچه داشتنشو از بقیه پنهون میکنه .

برعکس اونی که به من و هم میزیم که یک جاهایی که تو سن نوجوونی یواشکی و ریز ریز سر کلاس از مسائل جنسی میگفتیم و مسخره میکردیم ،با تاسف نگاه می‌کرد و تذکر میداد که تورو خدا یکم مودب تر باشید انقد از چیزای چندش اور حرف نزنید من طاقت ندارم ،الان سال هاست که بچه داره ، یک جفت دوقلو خوشگل :))) و من هنوز از حاملگی و زایمان وحشت دارم و اصلا امادگیشو ندارم .

خب طلاق یکی دیگه از بچه ها رو شنیدم ، برام جالب بود من تا سال قبل هنوز تو انکار بودنم که بزرگ شدم و بزرگسالم ، امسال تازه یکم به پذیرش رسیدم و اینطوری بودم که ای داد ما کی انقدر بزرگ شدیم که بچه دار شیم یا طلاق بگیریم؟ به خواهرم گفتم که راست میگن اگه تا فلان سن ازدواج نکردی فقط طلاق اول و از دست دادی و خندیدم .

خواهرم گفت حالا چرا خوشحالی از طلاق اونا ؟ و من اینطوری بودم نه به ‌الله ، این خاطرات خیلی قدیمین ، من دیگه اونارو یادم نمیاد ، همه روزای دبیرستان برام محو هستن انگار هاله ای دور خاطرات و گرفتن انگار برای صد سال پیشن و اونا دیگه فقط برام یک اسمن .

واقعا هم همینه ما دیگه همو نمیشناسیم و هیچ کس دیگه اونی که من میشناختم نیست ، منم عوض شدم و دیگه اون ورژن بچه دبیرستانی خودم و نمیشناسم ، برام غریبه س و باعث شد بعدش دلم یکم بگیره .

فقط اون روز آخر و یادمه که همه تو حیاط غمگین بودن و گریه میکردن و خداحافظی ، دروغ چرا حتی اون حس هم برام الان خنده دار و بی اهمیته ، اونی که بهم گفت ناراحت نباش دوستی ما اینجا پایان نداره ،

و بعد همون روز یک کلمه هم حرف نزدیم.

بهم از اون اون دختر شاد و دلقک کلاس گفت که الان قرص افسردگی واضطراب میخوره و بعد از کات کردنش ، تا مدت ها با هر کی که از راه می رسید ،وان نایت استند داشت.یاد دبیرستان افتادم که چقدر بد میدونست رابطه قبل ازدواج رو ، البته خودمم همین بودم ، خیلیا همین بودیم .

یا از اون دوست قدیمی‌ خودم گفت که نوجوونیمون با هم گذشت و تقریبا تو هر خاطره از نوجوونیم هست ، وقتایی که سرویس مدرسه رو میپیچوندیم که با اون لباس فرم های مضحک بعد مدرسه تو خیابون چرخ چرخ بزنیم و الان حتی خبر نداشتم عروسیش کی بوده ، هر چند بهش حق میدم فاصله افتاد و هر کی رفت یک شهر دیگه و پی کار خودش .

یاد صمیمیت ها افتادم یاد چهره های معصوم نوجوونی که هنوز هیچ ایده ای از بزرگسالی و سختی ها و بازی های عجیب غریب سرنوشت نداشتن و ذهن هایی که پاک تر بودن، و فکر میکردن هر کی هر طوری هست همون میمونه ،ارتباط‌هایی که قطع شد و اکانت هایی که آنفالو شدن و پیام ها و شماره هایی که پاک شدن و خاطرات و چهره هایی که محو شدن از حافظه .

به خودم نگاه کردم ، من چی شد عاقبتم؟یاد روزی افتادم که راننده سرویسم گفت تو شاد ترین دختری هستی که تا حالا دیدم .

کنکور و خوب ندادم با اینکه دانش اموز باهوشی بودم و خیلیا فکر میکردن رشته خوبی قبول میشم، بعدش لیسانس و تو مهاجرت هم شکست خوردم و ریجکت شدم ،زندگی عشقی چی ؟ حداقل تو این یکی خوبم D: ,مرد فوق العاده ای و کنار خودم دارم که همه کمبود های زندگیمو و جبران کرده و بزرگ‌ترین نعمت زندگیمه ،

هنوزم با همدیگه به مهاجرت فکر می‌کنیم و من کل روزمو به کار کردن و یادگیری میگذرونم و تا اضطرابم اذیتم نکنه و دوباره افسردگی سراغم نیاد ، هنوزم از قرص خوردن فراریم چون میترسم چاق بشم .

هنوز امید دارم ، هنوزم انرژی زندگی دارم ، به خودم میخندم که تو ۱۸ سالگی فکر میکردم با خراب کردن کنکور دیگه زندگیم نابوده . (این قسمت و بچه های کنکوری توجه کنن :))) )

هر چند اگه قبول میشدم زندگی بهتری داشتم نسبت به الان ،ولی خب اینطور نبود که دیکه هیچ شانسی برام نباشه.

دیشب دلم گرفته بود و فکر میکردم با نوشتن این متن سبک بشم و ولی خب نشدم و دلم یکیم بیشتر گرفت ، البته اینم فراموش میشه ، مرور بچه ها و خاطرات دبیرستان مثل این بود که بری در یک گنجه ای که سال ها باز نشده رو باز کنی ، پس میبندمش و به آینده و زندگی ادامه میدم ، امیدوارم آینده برای بچه های سابق دبیرستان هم روشن باشه ، ای اسم های آشنا.

مدرسهدبیرستانسرنوشتعاقبت
۳۰
۹
Hedika
Hedika
کمالگرای کنجکاو
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید