غرق شدم. هرچند تاریک بود، بهم احساس امنیت میداد.
دیروز کتاب تمام آنچ هرگز به تو نگفتم رو خوندم. کتاب سال تو سایت آمازون تو ۲۰۱۴ و برنده جایزه.
قشنگ بود. شاید منم مثل لیدیا نمیتونم چیزهایی که نمیخوام رو بگم چون میترسم، چه مثل اون از طرد شدن و یا چه مثل خودم از حسرت و اشتباه کردن...
اما زمانیم که بخوام بگم دیر شده باشه...
مثل لیدیا اونقدری دیر شده باشه که غرق شده باشه توی دریاچه و به آرامش ابدی رسیده باشه و یا مثل خودم، هر چقدر بیشتر بخوام، سریعتر ازم دور شه...
ولی منم ته دلم مثل لیدیا میترسم. میترسم که تنها بمونم. و یه روزی همه برای همیشه برن و این بار هر چقدرم دعا کنم و به خودم قول بدم که تغییر کنم، دیگه برنگردن...