خستگی از جان و تنم میزند بیرون... اما تمام؟!
شوخیییست مسخره...
نمیدانم چند روز از آخرین باری که خسته نبودم یا احساسش نکردم گذشته
اما میدانم طولانی بوده، آنقدر که از سر شدن گذشته و حل شده توی رگهایم، توی خونم، و مرا بدست گرفته!
حالا که تلگرام عزیزم از دسترس خارج شده بیش از پیش احساس تنهایی میکنم و این خستهترم هم میکند.
دیگر هیچ چیز دلم نمیخواهد. نه دلم میخواهد بهتر شوم و نه بدتر. هیچ هیچ. حتی دلم نمیخواهد باشم یا نباشم. انگار که در تلاطم جریان پیچیدهای از خلا گیر کردهام و آنقدرها هم قوی نیستم که تلاشی کنم یا چارهای برای رهایی بیابم.
دلم میخواهد از شدت خستگی بمیرم اما بار دیگر، صبح که میشود همچنان خواب مانده باشم و دیگر خسته نباشم.
