در گرماگرم تابستان، زیر تیغ برنده ی آفتاب، می دویدیم. گرما رو دور میزدیم.
آن هنگام که جهان را بر خود تاریک دیدیم، برای یکدیگر ستاره شدیم. راه و مسیر را بر یکدیگر نشان دادیم، تاریکی ها را دور زدیم و در این جهانِ پر از شلوغی، خاطره های منحصرِ خودمان را رقم زدیم.

همه مان زخم خورده بودیم، درد داشتیم، غم داشتیم؛ اما وقتی که باهم بودیم، زخم هایمان کمتر درد میکرد.
میگویند: دوست ها خانواده ای هستند که خود فرد آنها را انتخاب میکند. خانواده هایی که هرچند تفاوت دارند با یکدیگر، هرچند که شاید با گذشته های یکدیگر نیز غریب باشند، اما انتخاب کردند که اکنونشان را با هم خوش باشند و مرهمی باشند برای یکدیگر در این جهان پر ماتم.
و ما انتخاب کردیم که باهم باشیم، برای هم باشیم. روزی هم می آید که از هم دور میشویم؛ میدانم. امیدوارم آن روز خیلی دور باشد. دورِ دورِ دور.

اگر بپرسند که نوجوانی ات چگونه گذشت میگویم: مانند پاستیلِ پوستِ پرتقال
(اینو خودمم تازه فهمیدم البت، با پوست پرتقال میشه پاستیل درست کرد، اول پوست پرتقالا رو نواری میکنین، بعد میجوشونین، بعد یُخده تو یخچال، بعد میغلتونین تو دریای شکر، و بعد تیمام! پاستیل شما آماده است!)
چرا پاستیل پوست پرتقال؟ چون رگه هایی از تلخی دارد، یکم هم زبان را میزند اما در نهایت شیرینی اش بر تلخی و زنندگی اش میچربد(حقیقتا هرچی فک کردم چیز دیگه ای به ذهنم نمیرسه که هم تلخ باشه هم شیرین، ولی شیرنی ش بیشتر باشه :/)
اکنون که دانه های ساعت شنی به پایانش نزدیکتر میشود، دقیقه ها برایم جذابیتی دیگر دارند. دلم میخواهد همین لحظه را جوری زندگی کنم که بعد ها در آینده حسرتش را نخورم، امیدوارم بتوانم!

یک عزیزی برام تعریف میکرد که چقدر برای درس خوندن تلاش میکنه و با اینکه خسته میشه اما ادامه میده و سعی میکنه بیشتر تلاش کنه. ازش پرسیدم که فلانی، چجور میتونی هنوز ادامه بدی؟ کم نمیاری؟ سخت نیست برات؟
بهم گفت هم سخته و هم خیلی وقتا کم میارم و دلم میخواد همه چی رو ول کنم. اما با خودم میگم به خودت بیا! الان وقت استراحت نیست! توی قبرم میشه خوابید!
و این جمله شد یکی از تاثیر گذار ترین چیزایی که شنیدم، دیگه سعی میکنم جا نزنم، خسته شدم پاشم، آره دیگه خلاصه که مختصر و مفید بود اما تاثیر گذار!