سلامممم، بالاخره نت بین المللی وصل شد و گوگل اومد بالا و تونستم بیام ویرگول
عجب روزای عجیبی رو گذروندیم، چه صبح ها و چه خبرهایی که فکرشم نمیکردم...
جنگ... هرشب خیابون... مدرسه مجازی... نهایی...
همه ی اینا تو ذهنم میچرخه. هیچوقت فکر نمیکردم جنگو از نزدیک حس کنم. وقتایی که میگفتن تهرانو زدن، مامانم سریع زنگ میزد به فامیلامون که ببینه حالشون خوبه؟ و در این فاصله همه مون با نگرانی به بوق تلفن گوش میدادیم تا وقتی جواب میداد و هممون یه نفس راحت میکشیدیم. توی این مدت اکات ایتا، روبیکا و بقیه اپلیکیشنام شده پر از کانال خبر. تلویزیون سر شبکه خبر، دورهمیا هم مجمع تحلیل خبر...
الان نزدیک به 50 شبه ملت تو خیابونن. هر شبش رو نبودما، ولی سعی کردم تا جای ممکن باشم. دیشب هم راهپیماییه گردان بود. اسلحه بهمون دادن، به صف شدیم تو خیابون. 3 ساعت تمام کلاشنکیف گرفته بودم تو دستم. باس یجوری میگرفتم که سر اسلحه در دست چپ و رو به بالا باشه. دست چپم خیلی تحت فشار بود.
موقع تحویل یه وضعی بود که نگو. هر 10 نفر اسلحه شون شماره داشت. یه ماشین ایستاده بود اون سر محوطه، یه ماشین ایستاده بود این ور محوطه. بعد هی به ما میگفتن شماره ی تفنگ شما رو اون ور تحویل میگیرن، میرفتیم اون ور میگفتن نه اشتباه شده اینجا نه برین همونجا. مثل حضرت هاجر که به دنبال آب بود برا بچه ش و فاصله ی کوه ها رو میرفت و میومد، ما هی فاصله ی این دوتا ماشین رو چندین بار رفتیم و اومدیم برا دادن اسلحه. وقتی که بالاخره صدامون کردن و اسلحه مون رو تحویل گرفتن احساس کردم یه بار سنگینی از روی دوشم برداشته شد. اینشکلی بودم که آزاد شدم خوشحالم ننه، ایشالا آزادی قسمت همه.
این کلاس مجازیا هم پدرمونو در اوردن. قبلا فقط حضور میزدیم، دبیر هم تدریسشو میکرد و خلاص. الان دبیر واسه اینکه از حضور ما اطمینان حاصل کنه، تکلیف بارونمون میکنه و بعدشم میگه اگه تا پایان وقت کلاس جوابشونو ندید غایبی براتون رد میکنم، حتی اگه حضور زده باشین. امروز سر کلاس جغرافیا حضور زدم اما خوابم برد. دبیر امتحان فرستاد و... بقیشه خودتون میدونید چیشد.
راستی مشاور گرفتم. گفتم اینشکلی میوفتم رو روال. اولش خیلی ذوق داشتم. چون خودم انتخابش کرده بودم(برعکس قبلیه که مامانم برام گرفته بودم و اصلاااا راضی نبودم ازش. همش سرم غر میزد که چرا اینکارو میکنی؟ چرا اونو میخونی؟ پسر منم که کلاس چهارمه شب امتحان درس نمیخونه که تو میخونی:\) تا هفته ی اول اوکی بود. بعد مامانم کم کم شروع کرد ایراد گرفتن از کارش. اینکه چرا 3 ظهر برنامتو برات میفرسته؟ چرا هر چند روز یه بار میگه خب حالا استراحت و برنامه نمیده؟
منطقم قبول میکردا، ولی چون خودم انتخابش کرده بودم غرورم نمیذاشت قبول کنم ایراد داره. الان که سه هفته گذشته ، به خودم میگم خودم کردم که لعنت بر خودم باد. از چیزی که بدم میومد سرم اومد. من ازینکه یکی سرم غر بزنه متنفرم. ازینکه مدااام بهم تذکر بده متنفرم. کافیه یه ساعت از برنامشو انجام ندم؛ دو لپی قورتم میده که چرا کم کاری کردی؟ اونروز از برنامه ی 9 ساعتش، 7 و نیم ساعتشو انجام دادم. شستم پهنم کرد رو تخت که تو چرا کم کاری کردی؟ گفتم صبح رفتم بیرون. بهم گفت ازین به بعد یا بهم میگی میخوای بری بیرون، یا نمیری! منو میگی؟ کاردم میزدی خونم در نمیومد. حاااجییی، من ساعت مطالعم 4 ساعت به پایین بودد. خو این که یهو در عرض دو هفته کردش 9 ساعت. من نمیکشم 9 ساعت رووو. هیچی دیگه الان اعصابم تا اطلاع ثانوی خورده. دیوار کجاست برم توش؟ برام لوکیشن افق رو بفرستید. میخوام برم محو شم.
