در مغاره رو باز کردم و وارد شدم.
یه نگاهی به خوراکی های خوشمزه ولی به اندازه ی پول خون پدرِ پدرجدم انداختم. چیپس، پفک، پاستیل، لواشک، بستنی... وای من عاشق بستنی ام. وقتی کلاس دوم بودم مامانم یه سکه ی ۵۰۰ تومنی میذاشت کف دستم میگفت برو برا خودت بستنی بخر. وای سکه.. اونموقع ها یه شیشه رو پر کرده بودم از سکه.. موندم بعدا یه روزی میاد آیندگان این هارو به عنوان عتیقه خرید و فروش کنن؟
سر برگردوندم و نگاهم افتاد به فروشنده که زل زل بهم نگاه میکرد و منتظر بود دستمو دراز کنم سمت یه خوراکی ای، تایدی، هرچی... یه نگاه کردم به ساعتم و دیدم ای وای نیم ساعته دارم تو مغازه راه میرم.. توی افکار خودم غرق شده بودم و زمان چشم منو دور دید و یورتمه کنان منو قال گذاشت
اصن تقصیر من چیه؟ تقصیر این قیمتای سرسام آوره که مغز آدمو آف یا شایدم اوف میکنه
دوباره یه نگاه به فروشنده انداختم. با خودم گفتم زشته همینجوری برم بیرون. بزار حداقل یه بهونه ای بیارم بگم فلان چیزو نداشتید
به پیشخوان نزدیک شدم
+سلام آقا
_سلام بفرمایید
+پنیر کپک دارید؟
_آره تازه از تهران برامون اومده، هیچکس دیگه ای نداره، توی یخچاله برو بردار
+نودل لواشک دارید؟
_بله هفته ی قبل موجود کردیم
+سیر صدساله دارید؟
_آره تو انبار داریم، اگه بخوای میرم میارم
+ژله با طعم تخم مرغ چی؟
_اونم داریم
+آبنبات لبوبویی چی؟
_داریم
+بستنی زی زیگولو دارید؟
_بله اونم داریم
+چجوری؟ اونکه 10 ساله دیگه تولید نمیشه
_ما مغازه دارا کار خودمونو بلدیم دیگه...
نه مث اینکه هیچ جوره کم نمیاره. لابد الان بهش بگم سوسک سوخاری و خرچنگ بریان و کروکدیل کبابی میخوام، بهم میگه تو انبار موجوده الان میرم میاره. ولی کور خونده. منم کم نمیارم

+پس شما همه چی دارید...
_بله بله. همه چی
+یعنی از شیر مرغ تا جون آدمیزاد...
_بله همینطوره
+پس یک کیلو شیر مرغ بدید.
_چی؟
با لبخندی که همه ی بناگوشم را فرا گرفته بود گفتم: اگه ندارید که برم
_نه، داریم. یه دیقه وایسا الان میارم
حالا نوبت من بود که بگویم چی؟ و آقای مغازه دار لبخندی به پهنای بناگوشش بزند..
_مغازه ی ما خاصه عمو جان. برا همین مرغاشم خاصه. مرغای ما چند منظوره ان. هم شیر میدن هم تخم مرغ
عقب عقب میرم. با حالت عجز و التماس میگم: اصن میدونی چیه؟ من شکر خوردم . همه ی اینا رو گفتم که بهونه بیارم چیزی ازت نخرم
مغازه دار با بطری ای که روش نوشته بود شیر مرغ فردِ اعلا از پشت پیشخوان بیرون اومد
_نه دیگه نشد. داری دبّه در میاری. مگه شهر هِرته بیای یه ساعت وقت منو بگیری و تهشم هیچی نخری؟
+من که گفتم شکر خوردم. اصن بگم غلط کردم خوبه؟ راضی میشی؟ اصن تو دست من پولی میبینی؟ پولم کجا بود آخه که بخوام چیزی بخرم
_اشکال نداره. تو بیا بخر، من خودم میفرستمت سر کار. به صاب کارِت هم میگم حقوقتو بجا اینکه بده به تو، بده من که حسابمون صاف بشه. چطوره؟
همینطور که عقب عقب میرفتم و اونم هر قدمی که عقب میرفتم یک قدم میومد سمتم، دستم از پشت، دستگیره ی در رو لمس میکنه و در کسری از ثانیه برمیگردم و در رو باز میکنم و پا میزارم به فرار. مغازه دار هم که قشنگ نشون داد زرنگ تر از منه و می تونه صد تای منو بزاره تو جیبش، میوفته دنبالم و پا به پام میدوعه.
_کجا؟شیر مرغتو نبردی که...
+کمکککک
_با صاب کارِت هماهنگ کردما! از یک دیقه و سی ثانیه دیگه میتونی بری سر کار
+چجوورییی
_آخه صاحاب معدنه داداشمه، به محض اینکه یه بشکن بزنم برام نیروی کار استخدام کنه. خیلیا رو همینجوری فرستادم سر کار
+چیییییی؟
_کارش اصلا سخت نیستاا، فقط میری تو معدن چند تا سنگ جا به جا میکنی
+یکی به دادم برسههه
به نفس نفس افتاده بود
_فک کردی فرار کنی میتونی از دستم در بری؟پسر عموم شهرداره. میگم وجب به وجب شهرو با تیم سگای جستجوش بگردن پیدات کنن
+من ازین شهر میرممم
_فک کردی ازین شهر بری خلاص میشی؟ پزشکیان عموزادمه، بهش میگم دستور صادر کنه کل پلیسای مخفی و غیر مخفیش بیوفتن دنبالت
+من ازین کشوررر میرممم
_ممنوع الخروجت میکنم
+قاچاقی میرممم
_فک کردی قاچاقی رد شی تمومه؟ من با همه ی رئیسجمهورای کشورای همسایه رفیقم. میگم پیدات کنن پدرتو در بیارن
+تو کی هستی لعنتییییی
_من...
در این لحظه: زمان ترمز میگیرد و همه چیز اسلوموشن میشود... صدا قطع میشود... در و دیوار و خزنده و پرنده و چرنده و جمیع موجودات سراپا گوش میشوند... همه ی خبرنگار های دنیا میکروفون به دست و به حالت نیم خیز منتظر فاش شدن هویت آقای مغازه دار هستند... به راستی او کیست؟
_به من میگن بتمنی...
+یا خدداااااااااااااااااااا
