ویرگول
ورودثبت نام
پیشگوی معبد دلفی
پیشگوی معبد دلفی
خواندن ۵ دقیقه·۹ ماه پیش

طاقچه ی قدیم...

صرفا چون از این عکس خوشم میاد (شایدم اعتراضی رو به طاقچه)
صرفا چون از این عکس خوشم میاد (شایدم اعتراضی رو به طاقچه)


امروز صبح، دلم کشید سری به کتابخانه ام در طاقچه بزنم و با کتاب هایی که قبلا خوانده ام و خیلی وقت است آنجا دارند خاک میخورند، دیداری تازه کنم و جمالشان را به روی گلم روشن کنم. در همین حین با سوپرایز خیلی خوبی رو به رو شدم. کاربر Notdeadyet، یکی از کاربران قدیمی طاقچه که مدت ها بود از آن بیخبر بودم، زیر یکی از نظرات اخیرم کامنت گذاشته بود. بالاخره جمال من هم از دیدن گل روی او روشن شد؛ اما حیف و صد حیف که دیگر مثل قدیم نمیشود در بخش زیر نظرات یا بریده ها چت کرد و دست و بالمان برای حرف زدن محدود بود...

همین موضوع باعث شد یاد گذشته در خاطراتم زنده شود. نظرات قدیمی، بریده ها، بحث ها و کامنت ها و البته دوستان خوب... هرچقدر به این ور و آن ور سر زدم، نتوانستم از کاربران مورد نظرم خبری بگیرم. طاقچه کاملا خالی از سکنه است... مثل شهر ارواح... و همه ی یاران رفته اند... حقیقتا دلم گرفت. همیشه نوشتن برایم آسان تر از صحبت کردن بوده و ارتباط برقرارکردن با دوستان طاقچه ایم راحت تر از ارتباط برقرار کردن با دوستان واقعی.

شهریور تابستان قبل که موج عظیمی از مسدود شدن ها و محدود شدن ها، به حق و ناحق به راه افتاد، منم مثل خیلی از کاربران آن را تجربه کردم. حقیقتا وقتی از پشتیبانی پیام آمد که «به دلیل نقص قوانین طاقچه تا ۳۱ شهریور مسدود شده اید و به نظرات و بریده هایتان دسترسی نخواهید داشت» ته دلم احساس رضایت میکردم؛ با خودم فکر میکردم «ههه فکر کردی منو تنبیه کردی؟برعکس به من کمک کردی!» در واقع قبل از آن من هرجا که دم دستم آمده بود، به طور پراکنده کامنت گذاشته بودم و بحث کرده بودم( گاهی بحث های خوب گاهی بحث های مسخره) که بعضی از آنها از آن چرت و پرت های خجالت آوری بود که آدم در ایام جهالت و طفولیت بلغور میکند. پس وقتی انها را حذف کردند خوشحال هم شدم!(البته همچنان بخاطر حذف نظرات و بحث های خوب و درخشانم به شدت ناراحت شدم و هنوزم هستم) لازم نبود جای به جای طاقچه را بگردم و خجل زده آنها را پاک کنم. اما حالا که رد کهنه و کمرنگ شده ی صحبت هایمان را هرجا میبینم ولی اثری از من و خیلی ها نیست، ناراحت میشوم. الان با خودم میگویم ای کاش حداقل همان چرت و پرت های خجالت آور باقی می ماندند. حسش مانند آن است که شما زنده بوده اید، زندگی کرده اید و همه شاهد وجودتان بوده اند. ناگهان می میرید؛ از بالا ، آثار باقی مانده از خودتان را می بینید که دارند به آرامی محو میشوند. در نهایت هر چیزی که نشان میداده شما روزی اینجا می زیسته اید، از بین و میرود و هیچ اثری از شما نمی ماند؛ گویی هرگز وجود نداشته اید. و شما نمی توانید دست به دامن هیچ کدام از شاهدان بیاویزید چرا که آنها هم درحال تجربه ی این مرگ تدریجی هستند. ( چه غم انگیز شد?)

خلاصه که در واکاوی هر آنچه که از طاقچه ی قدیم باقی مانده بود، به کتاب هرگز سازش نکنید برخوردم. اصلا وضع خیلی خراب است. همه جا احساس میکنم کامنتی گذاشته ام، ولی چیزی پیدا نمیکنم چون حذفش کرده اند! به خدا من که شهریور پارسال، آدم نکشته ام که اینطوری مثل مجرمان بین المللی با من رفتار کردند. داشتم میگفتم؛ یکی از بامزه ترین و چرت و پرت ترین بحث های تاریخ طاقچه همین جا رخ داد. آن موقع ها چقدر چرت و پرت گفتن راحت و ازاد بود. کسی با دیکتاتوریش دهانت را بهم نمیدوخت.(قابل توجه طاقچه)

یادم که به این بحث می افتد دلم میخواهد از خنده غش کنم:


همه چیز از اینجا شروع شد
همه چیز از اینجا شروع شد
سخنان تاریخی سپیده جون
سخنان تاریخی سپیده جون
سپیده جون خنگول
سپیده جون خنگول
هععی اتفاقا همونجا ،همون موقع میشد حرف زد... خیلیم میشد حرف زد
هععی اتفاقا همونجا ،همون موقع میشد حرف زد... خیلیم میشد حرف زد
ای خدااا? چقدرم از منظور خاص میترسیدن?
ای خدااا? چقدرم از منظور خاص میترسیدن?


گندم جون وارد میشود...
گندم جون وارد میشود...
سپیده جون شکست عشقی میخورد...
سپیده جون شکست عشقی میخورد...
به گندم جون برخورد...
به گندم جون برخورد...
علی جون خودتو ننداز وسط این دیوونه خونه!
علی جون خودتو ننداز وسط این دیوونه خونه!
اگه فکر میکنید قضیه همینجا تموم میشه کور خوندید. چیزه یعنی اشتباه کردید. این رشته سر دراز دارد...?
اگه فکر میکنید قضیه همینجا تموم میشه کور خوندید. چیزه یعنی اشتباه کردید. این رشته سر دراز دارد...?


وسط دلگیری هایم وقتی به این خاطره ی مجازی رسیدم، واقعا روحم شاد شد.??? آن زمان تازه، برای اولین بار عضو طاقچه شده بودم. هر چه کردم خودم را وسط این حرفهای اراجیفی که سپیده جان و گندم جان می گویند بی اندازم، محلم ندادند! آن موقع در نظرم گندم جان خیلی کاربر باحالی بود. کاربر سودابه ی تنها هم بود. از من پرسید :« چند سال داری؟» من هم صادقانه پاسخ دادم:« دوازده» بعد از آن میان بحث، حرفی زدم که به مزاج سودابه ی تنها خوش نیامد و به من گفت:« تو بشین سرجات بچه» از همان موقع از او کینه به دل گرفتم و شد دشمن خونیم در طاقچه. هرجا چیزی مینوشت مثل سایه به دنبالش میرفتم تا خلاف حرفش را ثابت کنم؛ البته که او هم نامردی نمیکرد و همیشه سن کمم را به رخم میکشید و جوابم را میداد. بعد از پنج سال بحث و جدل، بلاخره یک نقطه ی مشترک پیدا کردیم. پارسال، او هم مسدود شد و تمام نوشته هایش را پاک کردند. همه ی بحث های پنج ساله و دلخوری هایمان به همین سادگی، ساده تر از آب خوردن از بین رفت. منتها او هم مثل بقیه طاقچه را بدرود گفت اما من همچنان ماندم. اعتراف میکنم حتی دلم برای او هم تنگ شده...


پ.ن:

ممنون از کاربر percabeth که اینجا پیدام کردی. هرچند خیلی کم سر میزنی❤️



طاقچهدوستدلتنگیآزادیقدیمی
این من نیز/ منکر میشود مرا/ من کو؟/ مرا خبر نیست/ اگر مرا بینی/ سلام برسان...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید