
نمیدانم روزی که هیئت مدیره مدرسه سوئیچ ماشین را دست بابا دادند چه حالی داشت اما ما (من و محمد) دل توی دلمان نبود. مامان مثل همیشه همه احساساتش را در هزارتوی عمیقی ریخته بود و فقط از سکوت و آرامش چهرهاش میشد فهمید راضی است و خوشحال. شوخی نبود. بالاخره ما هم ماشیندار شده بودیم و اصلا فرقی نمیکرد این ماشین، یک پیکان وانت سفید بود.
آن موقع تازه آمده بودیم محله جدید. چهارراه امیریه را که میپیچیدی دست راست، نرسیده به خیابان شاهپور، میرفتی داخل کوچهای پهن و پر از درختهای چنار که عمر خیلیهاشان بیشتر از قدیمیترین همسایههای آنجا بود. بعد وارد کوچه بنبستی میشدی که فقط اندازه رفت و آمد یک موتور جا داشت. بابا مدیر مدرسهای بود آن سر تهران. مدرسهای پای کوههای شهران که با اتوبوسهای شرکت واحد، رفت و آمدش سه ساعتی طول میکشید. صبحها که میرفت ما خواب بودیم و هوا تاریک. شبها که برمیگشت ما آماده خوابیدن بودیم و هوا تاریکتر از صبح. بابا از جوانیاش میگرن داشت. از آن سردردهایی که رنگ به صورتش نمیگذاشت و هرچه نگاه میکردی نمیفهمیدی صورت بابا سفیدتر است یا دیوار پشت سرش! این راه طولانی و میگرنهای وقت و بیوقت خیلی اذیتش میکرد اما هیچ وقت لب به شکایت باز نکرد. شاید همین هم باعث شد یک روز هیئت مدیره مجتمع تصمیم بگیرند یک پیکان وانت سفید به اسم مجتمع برای بابا بخرند و اختیارش را هم بدهند دستش.
بابا خودش هم عضو موسسین مجتمع بود اما بفهمی نفهمی با همهشان فرق داشت. این را خودش هیچ وقت نگفت و حتی قبول هم نکرد که با بقیه فرق دارد. بابا که خیلیها آقا سید صدایش میکردند، مو لای درز کارهایش نمیرفت. سرش میرفت اما قول و تعهدش نه. بارها پیش آمده بود که خیلیها برای ثبتنام بچهشان به بابا وعدههای چرب و نرم میدادند و حاضر بودند شهریه سه تا دانشآموز را عوض راه افتادن کارشان نقداً بپردازند اما بابا هیچ وقت زیر بار این پیشنهادهای وسوسهانگیز نرفت و همیشه سرش بلند بود. خانه و زندگی جمع و جورش جایی وسط خیابانهای جنوب تهران بود. همانجا که کوچههایش، کوچههای آشتیکنان بود و همسایههایش رفیق گرمابه و گلستان.
عصر پنجشنبه بود که بابا با وانتش آمد خانه. ماشین را سر خیابان پارک کرده بود و برای ما که از ظهر دلمان را برای دیدن ماشین صابون زده بودیم، اصلا خبر خوبی نبود. بالاخره اصرارها و خواهشهایمان جواب داد و غروب بود که بابا ما را برد سر خیابان تا ماشین را نشانمان بدهد. یک وانت سفید نو که نور زرد چراغهای قدیمی خیابان مولوی، لکههای طلایی براقی روی بدنهاش انداخته بود. محمد با دیدن وانت، دستهایش رو مشت کرد، جیغ خفهای کشید و با یک حرکت پرید عقب وانت. جایی که برای من و محمد درست مثل یک اتاق کوچک بود. مثل یک حصار شخصی که هر بار بابا درش را میبست و تق صدا میداد، امنتر هم میشد. ما صاحب ماشینی شده بودیم که برای ما بود اما مال ما نبود! باز هم فرقی نداشت. همین که بابا مینشست پشت فرمان و من و محمد عقب آن وانت برای خودمان جایی دست و پا میکردیم برای خوشحالیمان «کافی» بود.
وانت بابا برایمان همه چیز بود: ماشین بود، خانه بود، شهربازی بود و کنج نردههایش جایی بود برای حرفهای درگوشی و یواشکی دخترها. از همانها که لُپهایمان گُل میانداخت و قند توی دلمان آب میشد.
تازه فقط که ما نبودیم. تمام بچههای فامیل که آن موقع روی هم هفت هشت نفر میشدیم، از وانتدار شدن بابا حسابی ذوق کردند. ماشینی که آن روزها برای سوار شدن همهمان جا داشت و سقف نداشتهاش مناسب بلندپروازیها و آرزوهای دور و دراز ما بود! خیالپردازیهایمان مثل درخت لوبیای جک، تا بینهایت قد میکشید و بالا میرفت آن موقع که نردههایش را میگرفتیم و میایستادیم. ما عقب آن وانت، کاشف، مهندس، دکتر، قهرمان، نویسنده و عاشق بودیم. اصلا همه خوبیها و آرزوهای دنیا سهم ما بود وقتی که باد میخورد توی صورتهایمان و هرچه غصه و ناراحتی بود با خودش میبُرد و پرت می کرد یک جایی آن دور دورها.
تا هوا گرم بود، بی دردسر مینشستیم عقب وانت. باد کنار گوشهایمان سوت می کشید و ما زل میزدیم به خیابانها، آدمها، ساختمانها و به میدان بزرگ آزادی که هر چقدر بابا دورش میچرخید باز هم برایمان تکراری نمیشد. هوا که سرد میشد، بابا یک پتو میداد دست هر کداممان. پتو را میپیچیدیم دور خودمان و پشت به باد مینشستیم. بابا پتوی کلفت و کهنهای داشت که گذاشته بود برای روزهای سردتر تا بکشد عقب وانت. آن وقت بود که همان فضای دو متر در یک متر، برای خودش سر و شکل پیدا میکرد و میشد دنجترین اتاق متحرک دنیا!
شب اول بابا تا صبح نخوابید. چند بار رفت سر خیابان و آمد و به ماشین سر زد. دلش طاقت نمیآورد ماشین نو، آن هم امانت مردم را بگذارد سر خیابان. همین که صبح شد از خانه زد بیرون و ظهر که آمد فهمیدیم ماشین را گذاشته توی یک پارکینگ عمومی و کلی هم به صاحب و کلیددار پارکینگ سفارش کرده مراقب ماشین باشد. اول هر ماه بابا اجاره پارکینگ را میداد و هر روز، توی تاریک روشن اول صبح یک ربع پیاده میرفت تا وانت را از پارکینگ بردارد و آخر شب دوباره آن را زیر طاقی مسقف ته پارکینگ میگذاشت و سوئیچش را میداد دست عادل، کلیددار پارکینگ. آن وانت سفید تا آخرین روز هم همان جا بود.
در تمام آن هفت سال، وانت سفید بابا همه چیزهایی که برای راضی بودنمان لازم بود، در خودش داشت. اما از یک جایی به بعد دلم نمیخواست کسی بداند آن وانت سفید برای ما است. شبهای پاییز و زمستان که کلاس زبانم ساعت هشت تمام میشد و تا آمدن بابا جلوی موسسه میایستادم، از همان وقتها بود. دوست داشتم بابا دیرتر از همه پدر و مادرها بیاید. پاهایم روی آسفالت سرد خیابان بیقرار بود و مدام چشم تیز میکردم تا اگر ته خیابان دیدمش زودتر راه بیافتم و نگذارم تا جلوی موسسه بیاید. من بابا را دوست داشتم. آن وانت سفید را هم دوست داشتم. چیزی که دوست نداشتم نگاههای خیره و قضاوتهای دیگران بود. از گرد شدن چشمهایشان وقتی میفهمیدند شاگرد اول موسسه با آن لهجه پِرفکت اِمِریکنش، با وانت میرود خانه میترسیدم. اولین روز دانشگاه هم همین بود. با وانت سفید بابا رفتیم تا کارهای اداری ثبت نام را انجام بدهیم. بابا وانت را توی خیابان انقلاب و رو به روی سردر دانشگاه تهران پارک کرد. محوطه دانشگاه و ساختمان دانشکده آنقدر بزرگ و پررفت و آمد بود و دانشجوهای تازه وارد آنقدر مثل خودمان حیران و دستپاچه بودند که هیچکس حواسش به ما و دیگری نبود. فقط پلهها را بالا و پایین میکردند تا مراحل اداری ثبتنام زودتر تمام شود و تاییدیهشان را بگیرند و خودشان را یک دانشگاه تهرانی صفر کیلومتر بدانند. این جور وقتها بود که وانت سفید بابا، همان نفر پنجم خانواده که کم از رخش رستم نداشت، کوچک میماند و همین عقبماندگی میشد اسباب خجالتم! اینها را هیچ وقت به بابا نگفتم. اما مطمئنم «کافی نبودن» را از چشمهایم میخواند.
سالها است که بابا دیگر مدیر مدرسه نیست و بازنشسته شده و به خاطر درد زانوهایش کمتر رانندگی میکند. حالا خیلی وقت است که آن وانت سفید با فرمان سفت و غیرهیدرولیکش جای خودش را به پژو و بعد هم دنا پلاس با دنده اتوماتیک داده که توی طبقه منفی یک خانه پارک شده. بعدها بابا هرچه ماشین خرید و فروخت، خانواده ما همان چهار نفر ماند و بیشتر نشد! ماشین بابا حالا فقط ما را از جایی به جای دیگر میبرد اما آن وانت سفید بود که پرواز کردن را یادمان داد، آن موقع که زیر سقف آسمان میایستادیم و دستهایمان را برای باد باز میکردیم.