ویرگول
ورودثبت نام
مهدیه
مهدیهزیاد حرف می‌زنم ولی تو دلم.
مهدیه
مهدیه
خواندن ۱ دقیقه·۱۲ ساعت پیش

چشمِ آگاه

فاصله ی زمین تا آسمان را غباری سنگین پرکرده است. انگار ذرات هوا رفته اند و جای خود را به دود و آتش و تیر سپرده اند.

غبارات سم و اسید چشم بی پلک را در خود منحل می کند و تیرهای تیز پیکان، تن های تنها را می درد.

دریایی از تاریکی و خون، حقیقت را بلعیده و چشم ها را بسته می‌خواهد.

در این آشوب، فریاد دادخواهان، در همهمه جمعیت چنان گم می‌شود که گویی هرگز از تار های حنجره، صوتی تنیده نشده‌ بوده است.

و او،

در این گَردِ سرخِ سنگين دست و پا می‌زند؛ همچون ماهی در دریای خون.

شهامتی که بودنِ مرگ به پاهایش بخشیده است؛ او را در میانه ی میدان نگه می‌دارد و جسارتی در دستان زخمی اش پدید می‌آورد تا پرده ی پلک از بر چشمانش گشاده نگه دارد.

او بی پروا و بی عقل خود را در میانه ی میدان ثابت ساخته و تمام توان زیستن را در دستانش ریخته تا چشمانش آگاه و روشن، حقیقت را جست و جو کنند.

حقیقتمیانه
۰
۰
مهدیه
مهدیه
زیاد حرف می‌زنم ولی تو دلم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید