فاصله ی زمین تا آسمان را غباری سنگین پرکرده است. انگار ذرات هوا رفته اند و جای خود را به دود و آتش و تیر سپرده اند.
غبارات سم و اسید چشم بی پلک را در خود منحل می کند و تیرهای تیز پیکان، تن های تنها را می درد.
دریایی از تاریکی و خون، حقیقت را بلعیده و چشم ها را بسته میخواهد.
در این آشوب، فریاد دادخواهان، در همهمه جمعیت چنان گم میشود که گویی هرگز از تار های حنجره، صوتی تنیده نشده بوده است.
و او،
در این گَردِ سرخِ سنگين دست و پا میزند؛ همچون ماهی در دریای خون.
شهامتی که بودنِ مرگ به پاهایش بخشیده است؛ او را در میانه ی میدان نگه میدارد و جسارتی در دستان زخمی اش پدید میآورد تا پرده ی پلک از بر چشمانش گشاده نگه دارد.
او بی پروا و بی عقل خود را در میانه ی میدان ثابت ساخته و تمام توان زیستن را در دستانش ریخته تا چشمانش آگاه و روشن، حقیقت را جست و جو کنند.