ویرگول
ورودثبت نام
نصفه نیمه
نصفه نیمهشاید نصفه نیمه ولی دارم سعی می‌کنم همچیز رو بهتر کنم.✨🍃
نصفه نیمه
نصفه نیمه
خواندن ۴ دقیقه·۶ ماه پیش

این داستان:اگر آدم های مورد علاقم نباشن چی؟


اگر نباشن چی؟ اگر آدم‌های موردعلاقم یه روزی نباشن چی؟
اگر نباشن چی؟ اگر آدم‌های موردعلاقم یه روزی نباشن چی؟

چرا این فکرا به سرم زده؟ چون جایی هستم که برام یادآورِ از دست دادن یه آدم مهربونه.

مهم نیست که دوازده سال از اون روزی که از دستش دادم گذشته، چون من هنوز دلم برای روزهایی که اون بود، تنگ می‌شه. دلم برای لبخند مهربونش و صدای بامزش تنگ می‌شه. دلم برای سرخی گونه‌هاش تنگ می‌شه.

راستش رو بخوای، دستاش چروک بود و قلبش درد می‌کرد، اما هیچ‌وقت به بازی کردن با من "نه" نمی‌گفت، با اینکه می‌دونست این کوچولو قراره حسابی خستش کنه.

پیر شده بود، موهاش کم‌پشت شده بود، اما می‌ذاشت موهاشو به اسم "بافت" بپیچونم، با اینکه می‌دونست بعدش قراره به‌سختی باز شه.

یادمه یه روز رفتم کلاس و وقتی برگشتم، نبود. گفتن این روزا قبلش بیشتر درد می‌کنه و به‌خاطر همین رفته بود خونه کسی که زودتر می‌تونسته برسونتش بیمارستان.

عادلانه نبود، چون خونه‌مون دور از بیمارستانه ازش دور شم ، ولی شدم.

وقتی دیدمش گفت:

«اشکالی نداره، برمی‌گردم. نمی‌خوام زحمتتون بدم. مثلاً ممکنه شبا حالم بد شه و بابات خونه نباشه و بیمارستان هم دوره. این‌جوری اذیت می‌شید و من دوست ندارم اذیتتون کنم.»

اما راستش من به اذیت شدن راضی بودم. حاضر بودم روزی یه بستنی نخورم و دیگه با تبلتم بازی نکنم، اما پیشمون بمونه.

ولی اصلا مهم نبود من چی میخوام چون من برای تصمیم‌گیری زیادی کوچیک بودم، و تصمیم‌ها از قبل گرفته شده بودن...

یادمه یه بار که عمل کرده بود، زیر چادر مامان قایم شدم تا برم CCU ببینمش. اما وسط راه نگهبان مچمو گرفت.

با این حال، بخاطر گریه‌هام، گذشت و گذاشت برم بالا.

خلاصه که روزا می‌گذشت. اون پیرتر می‌شد، بیمارستان رفتنا بیشتر، و قلبش ضعیف‌تر...

تا اینکه یه روز برفی، برای همیشه رفت.

یادمه پیشش نشستم، باهاش حرف زدم، درست مثل سابق.

اما این بار، کلمه‌ها با گریه ادا می‌شدن. و خداحافظی، دیگه برای مدت کوتاهی نبود؛ بلکه برای همیشه بود.

بعد اون روز برفی، دیگه مویی برای بافتن نبود؛ بجاش یه سنگ بود.

بعد اون روز، هیچ دست چروکی نبود که بگیرمش؛ فقط یه خاطره بود.

یه خاطره‌ی فراموش‌نشدنی.

سه روز بعد، مجبور شدم برم مدرسه. یادمه معلممون بخاطر غیبت‌های غیرموجه، خیلی خوب رود خوب داده بود و اون تنها "خوب" زندگیم بود. اما اصلا مهم نبود چون غیبت من حتی "غیرموجه" هم نبود.

از دست دادن آدم‌ها موجهه وغم یه بچه هفت هشت ساله هم موجهه .

ناراحت نبودم از خوبی که گرفتم و حتی دلم نمی‌خواست به کسی توضیحش بدم چون در اون لحظه هابی اهمیت ترین چیز زندگیم همون خوب بود.

کسی که تو بچگی کنارم بود، رفته بود.

و حتی اگه هزار بار هم "خوب" می‌گرفتم، برام ذره‌ای اهمیت نداشت.

زمان گذشت و من

یاد گرفتم از اون "خوب" بگذرم.

یاد گرفتم از این ببعد یکم اوضاع متفاوته چون علاوه بر کیف و کتاب، "کوله‌ی غم" رو هم رو باید روی دوشم بذارم و برگردم به زندگی عادی.

بازهم زمان گذشت

کم‌کم، مامان تختشو گذاشت بیرون، لباساشو جمع کرد و دیگه وسایلش توی خونه نبود.

شونه‌ش نبود. تختش نبود. خودش نبود.

اما جای شونه هنوز اون‌جا بود. جای تخت هنوز اون‌جا بود. جای کمد هنوز اون‌جا بود.

و من یاد گرفته. بودم که چطور باید با جاها زندگی کنم.

با "جاهای خالی"!

الان سیزده سال می‌گذره.

من حتی باهاش عکس دونفره هم ندارم. توی خواب هم نمی‌بینمش.

اما خوب بلدم با خاطراتش زندگی کنم.

وقتی غمگینم، یاد اون بادومایی می‌افتم که توی "جییبش" قایم می‌کرد و فقط سهم من بود.یاد اون هزار تومنی های مچاله تو دستش که یواشکی میذاشت کف دستم و با یاد تمام اینها، با بغض می‌خندم.

دلم براش تنگه.

و اینجا، همیشه اینو برام یادآوری می‌کنه.

از موضوعی که باهاش شروع کردم، منحرف شدم.

چون انگار جواب سوالم پیدا شد.

راستش نمیدونم الان هم مثل قدیم باشم یا نه و نمی‌دونم این روزها قراره چطور با غم کنار بیام، چون من دیگه اون دختر هشت‌ساله نیستم.

اما خوب می‌دونم که بعد از نبودنِ آدم‌های موردعلاقه‌ت بلخره یاد میگیری چطور زندگی کنی .

راستش بعد از دست دادن ها دیگه خوشی‌ها مثل سابق نیستن.

غم‌ها هم مثل سابق نیستن.

و تو هم قرار نیست آدم سابق باشی و

انگار یه آدم تازه می‌شی...

و یاد می‌گیری چطور با "جاهای خالی" زندگی کنی.

چطور خاطرات رو مرور کنی.

و چطور از لحظه‌های بودنِ آدم‌های موردعلاقه‌ت، نهایت لذت رو ببری.

پی نوشت :خیلی دنبال یه عکس گشتم که دوتامون کنار هم باشیم وهیچ چیزی پیدا نکردم اما یادم افتاد توی سی دی های قدیمی یچیزی هست منتظرم صبح شه وامیدوارم تا پیداش کنم

اما شما بهم قول بدید که عکس گرفتن با آدمای مورد علاقتون رو یادتون نمیره .

درسته که خاطره ها وچیزیه که تو ذهنتونه فراتر از عکسه اما عکس ها میتونن آروممون کنن و بهمون اطمینان بدن که دستشونو گرفتیم وکنارشون خندیدم و این لحظه های ثبت شده روزی همون لحظه های حال و باهم بودنمون بودن.🤍

زندگیعکس
۱۳
۰
نصفه نیمه
نصفه نیمه
شاید نصفه نیمه ولی دارم سعی می‌کنم همچیز رو بهتر کنم.✨🍃
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید