
فصل اول
«من باارزشم…
من موفقم…
جهان و کیهان دستبهدست هم میدهند تا مرا موفق کنند…
من عاشق پولم و پول عاشق من است…»
صدای مرد آنقدر مطمئن و پر از اعتمادبهنفس بود که انگار خودش همین دیروز با کیهان جلسه گذاشته و قرارداد همکاری امضا کرده بود. شاداب، با چشمهای بسته، در واگن شلوغ مترو ایستاده بود و هنزفری را محکمتر در گوشش فشار میداد؛ نه برای اینکه بهتر بشنود، بیشتر برای اینکه صدای غرغر دنیا را کمتر بشنود.
مترو مثل همیشه بوی عجیب صبح زود میداد؛ مخلوطی از عطر ارزان، خواب ناتمام، خستگی و عجله. شاداب کمی سرش را به میله تکیه داد و در دلش با همان صدای انگیزشی تکرار کرد: «من باارزشم.»
بعد چشم باز کرد و به کفشهایش نگاه انداخت.
کفش سمت راستش از کنار، کمی دهان باز کرده بود.
زیر لب گفت: «تو هم باارزشی. فقط فعلاً یخورده داغونی.»
در همان لحظه صدای ایستگاه آمد.
«ایستگاه پارک ملت…»
شاداب سریع صاف ایستاد، کیف کهنه اما تمیزش را روی شانه جابهجا کرد، از مترو پیاده شد و همانطور که از پلهها بالا میرفت، فایل انگیزشی را قطع کرد. موسیقی شاد جایش را گرفت؛ آهنگی با ضرب تند که به پای آدم دستور میداد غمگین نباشد، حتی اگر از پنج صبح بیدار شده باشد.
آفتاب هنوز آنطور که باید بالا نیامده بود، اما برای شاداب همین هم کافی بود. امروز، روز مهمی بود. مهمتر از همه روزهای خستهکنندهای که با پیکموتوری، بسته رساندن، تدریس خصوصی و دویدن از این سر شهر به آن سر شهر میگذشت.
امروز اولین روز دانشگاه بود.
دانشگاه فردوسی.
دانشگاهی که شاداب برایش پول جمع کرده بود؛ با ساعتهای طولانی کار، با ناهارهای حذفشده، با لباسهای نخریده، با خستگیهایی که همیشه به خودش میگفت: «اشکال نداره، بعداً جبران میکنم.»
او بیستوسه ساله بود و تازه داشت پا به دانشگاه میگذاشت. از بعضیها دیرتر، اما برای خودش درست سر وقت.
شاداب با ریتم آهنگ، تقریباً نیمرقصان، از کنار درختهای حاشیه خیابان گذشت. چند نفر با تعجب نگاهش کردند. او هم با کمال بزرگواری محل نگذاشت. امروز قرار نبود هیچکس حالش را خراب کند.
موبایلش را درآورد، دوربین را باز کرد و از سردر دانشگاه عکس گرفت. بعد یک عکس سلفی. بعد یکی دیگر، چون در قبلی فقط نصف ابرویش خوب افتاده بود. بعد یکی دیگر، چون نور بهتر بود. بعد یکی دیگر، چون آدم حق داشت در اولین روز دانشگاه خوشگلتر از همیشه ثبت شود.
هنوز داشت زاویه مناسب پیدا میکرد که صدایی آشنا از پشت سرش جیغ کوتاهی کشید:
«شاداب!»
شاداب برگشت و صورتش از خوشحالی باز شد.
«لیلی!»
دویدند سمت هم و تقریباً وسط مسیر همدیگر را بغل کردند. لیلی فرهمند، با همان انرژی همیشگی و همان چشمهایی که انگار همیشه آماده شنیدن خبرهای هیجانانگیز بودند، شاداب را عقب نگه داشت و گفت:
«وااای! بالاخره اومدی! خودِ دانشگاه! خودِ تو! خودِ این روز تاریخی!»
شاداب با خنده گفت:
«آره، خودم، خود روز، خود بدبختی شهریه!»
لیلی خندید و جعبهای را بالا گرفت.
«ببین چی گرفتم.»
شاداب هنوز درِ جعبه را درست ندیده بود که گفت:
«نون خامهایه؟»
لیلی با غرور گفت:
«نون خامهای بزرگ.»
شاداب یک جیغ کوتاه و خفه کشید.
«وای خدااااا!»
لیلی در جعبه را باز کرد. نون خامهای آنقدر بزرگ بود که بیشتر شبیه پروژه عمرانی میزد تا شیرینی. شاداب با احترام به آن نگاه کرد، انگار با موجود مقدسی روبهرو شده باشد. لیلی تکهای برای خودش کند و شاداب هم با صبر و وقار به او نگاه کرد. بعد کمی بیشتر نگاه کرد. بعد کمی چپچپتر.
لیلی لقمه را نیمهراه نگه داشت و گفت:
«چیه؟»
شاداب خیلی مظلوم گفت:
«هیچی… فقط بعضیا دوستی رو در حد حرف میخوان.»
لیلی زد زیر خنده.
«وای الهی، بگیر بابا.»
و بخش بزرگی از نون خامهای را به او داد.
شاداب با پیروزی آن را گرفت، یک گاز زد و همانطور که دهانش پر بود، با صدایی نامفهوم گفت:
«من مطمئن بودم تو ذاتاً آدم خوبیای.»
دانشگاه برای شاداب شبیه شهری تازه بود؛ پر از ساختمانهای بلند، آدمهایی با تیپهای مختلف، خندهها، عجلهها، گروهگروه ایستادنها، و آن حس عجیب که انگار هر کسی در این محوطه، بالاخره جایی برای خودش پیدا کرده است.
شاداب اما هنوز دنبال جای خودش میگشت.
او در طول مسیر کنار لیلی، مدام عکس میگرفت؛ از محوطه، از درختها، از تابلوها، از خودش کنار مجسمهای که اصلاً نمیدانست چه بود، از خودش کنار لیلی، از نون خامهای نصفهجان. لیلی چند بار گفت: «بسه، باتریت تموم میشه.» اما شاداب مگر گوش میداد؟
نمیشد اولین روزی را که سالها برایش جنگیده بود، بدون ثبت کردن رها کند.
کمی بعد، وقتی لیلی برای انجام کاری از او جدا شد، شاداب گفت:
«من فقط دو دقیقه میشینم، از پنج صبح رو پام.»
و واقعاً فقط قصد داشت دو دقیقه بنشیند.
اما دو دقیقه، در تاریخ بشر، بارها ثابت کرده بود که موجود قابلاعتمادی نیست.
شاداب روی یکی از صندلیهای محوطه نشست، کیفش را بغل کرد، سرش را لحظهای به پشتی تکیه داد… و خوابش برد.
خوابش سبک بود، از آن خوابهایی که آدم انگار نصفه در دنیا است و نصفه در تاریکی. صداهای دور و نزدیک را میشنید؛ قدمها، خندهها، زنگ موبایل کسی، صدای رد شدن چند دانشجو. حس میکرد چند نفر هم نگاهش کردهاند، اما نه آنقدر بیدار بود که اهمیت بدهد، نه آنقدر خواب که نفهمد.
بعد چیزی روی صورتش افتاد.
اول نرم بود، بعد خیلی زود آزاردهنده شد.
شاداب با اخم دستش را تکان داد، روزنامه از روی صورتش سر خورد و همان لحظه چشم باز کرد. صورت پسری خیلی نزدیک صورتش بود. آنقدر نزدیک که شاداب از ترس ناگهانی صاف بلند شد و سرشان محکم به هم خورد.
«آخ!»
«آخ!»
پسر یک قدم عقب رفت و دستش را روی پیشانیاش گذاشت. لباس عجیبی تنش بود؛ شلوار راحت، کفش مخصوص تمرین، یک تیشرت بلند و رنگی که بیشتر شبیه لباس اجرای صحنه بود تا لباس معمولی دانشگاه. موهایش کمی بههمریخته بود، اما نه از آن مدلهای نامرتبِ بیهدف؛ بیشتر شبیه کسی که وسط کار و دویدن و تمرین گیر افتاده باشد.
شاداب هاجوواج به او نگاه کرد.
پسر خواست چیزی بگوید، اما شاداب اصلاً به توضیح علاقهای نداشت. سریع کیفش را برداشت و مثل کسی که از صحنه جرم فرار میکند، از آنجا دور شد.
وقتی بالاخره لیلی را پیدا کرد، نفسنفسزنان گفت:
«یه آدم دیوونه دیدم!»
لیلی که داشت آب میخورد، پرید.
«چی؟ کجا؟»
شاداب با هیجان دست تکان داد.
«همینجا، با لباسای عجیبغریب، داشت روی صورتم روزنامه مینداخت!»
یک صدای مردانه از پشت سرش گفت:
«من دیوونه نیستم.»
شاداب خشک شد. آرام برگشت.
همان پسر بود. خیلی خونسرد، با همان لباس تمرین، با ابرویی که کمی بالا رفته بود و نگاهی که بین دلخوری و تمسخر معلق مانده بود.
گفت:
«اینم لباس تمرینمه، نه لباس دیوونهها. و در ضمن، چون همه داشتن رد میشدن و نگاهت میکردن، روزنامه رو گذاشتم که معذب نشی.»
شاداب پلک زد.
پسر ادامه داد:
«تو خیلی عجیب بودی که اونطوری وسط دانشگاه خوابیده بودی. بعدم خیلی زود قضاوت میکنی و پشت سر آدم حرف میزنی، بدون اینکه توضیحشو بشنوی. نه من.»
لیلی خیلی نامحسوس یک قدم عقب رفت. شاداب اما برعکس، یک قدم جلو آمد.
«چی گفتی؟»
پسر با خونسردی گفت:
«گفتم—»
«نه نه، همون اولشو. چی گفتی؟ عجیب؟»
شاداب آماده بود که دعوا را ادامه دهد که لیلی سریع دهانش را گرفت.
«ولش کن! روز اوله! روز اوله!»
پسر نگاهی کوتاه به شاداب انداخت؛ نگاهی که انگار هم از دستش کلافه بود هم کمی سرگرم شده بود. بعد گفت:
«خوش اومدی به دانشگاه.»
و رفت.
شاداب دهانش را از دست لیلی بیرون کشید و با خشم گفت:
«دیدی؟ دیدی لحنشو؟ دیدی قیافهشو؟»
لیلی با احتیاط گفت:
«خب… راستش لباسش واقعاً عجیب بود.»
شاداب با پیروزی گفت:
«آها! پس من درست میگفتم!»
«ولی تو هم وسط دانشگاه مثل بیخانمانها خوابیده بودی.»
شاداب نگاه تندی به او انداخت.
«خیلی ممنون از این حمایت عاطفی.»
ظهر، آفتاب تیزتر شده بود و دانشگاه شلوغتر. هر گوشهای گروهی ایستاده بود؛ انجمنها، تیمها، کانونها، جمعیتهایی که با شور و شوق سالاولیها را صدا میزدند. یکی بروشور میداد، یکی اسم مینوشت، یکی وعده آینده درخشان میداد، یکی هم صرفاً با خوراکی رایگان دانشجو جذب میکرد.
شاداب در ظاهر کنار لیلی راه میرفت و گوش میداد، اما ذهنش جای دیگری بود.
چشمش ناگهان به کسی افتاد.
پیمان.
همانجا، چند متر آنطرفتر، با کوله روی یک شانه، در حال حرف زدن با دو نفر دیگر. همان قد، همان حالت ایستادن، همان صورتی که یک زمانی برای دیدنش دل شاداب محکمتر میزد.
شاداب همان لحظه ایستاد. نفسش گیر کرد. انگار تمام صدای محوطه برای چند ثانیه در آب فرو رفت.
بیاختیار دست لیلی را گرفت و او را کشید پشت دیوار کوتاهی کنار ساختمان.
لیلی با تعجب گفت:
«چی شد؟»
شاداب سرش را به دیوار تکیه داد و چیزی نگفت.
و تصویر، بیرحمانه، در ذهنش زنده شد.
آن روز هم خسته بود. خستهتر از همیشه. تمام بعدازظهر را پیک رفته بود. پاهایش درد میکرد، دستهایش بوی پلاستیک بستهها را گرفته بود و فقط دلش میخواست پیمان را ببیند؛ چند دقیقه، همینقدر که بخندد و فراموش کند دنیا چقدر سنگین است.
به او زنگ زده بود.
«پیمان… خیلی خستهم. الان دارم میرم خونه. میشه همدیگه رو ببینیم؟»
صدای پیمان از آن طرف خط آرام بود.
«الان؟ نه شاداب، منم تازه رسیدم خونه. مهمون داریم.»
شاداب کمی مکث کرده بود.
«آها… باشه.»
پیمان گفته بود:
«تو هم خیلی خستهای، بهتره بری استراحت کنی.»
و با چند جمله معمولی خداحافظی کرده بودند.
اما چند دقیقه بعد، درست در همان خیابان، شاداب او را دیده بود.
نه در خانه. نه بین مهمانها.
پیمان با سامان قدم میزد. راحت، بیخیال، خندان.
شاداب همانجا، بیصدا، ایستاده بود. آنقدر دور که دیده نشود، آنقدر نزدیک که هر کلمه را بشنود.
پیمان با اشاره به دختری که از روبهرو میآمد گفته بود:
«وای، اون دختره رو ببین، چه خوشگله.»
سامان خندیده بود.
«مگه تو دوستدختر نداری؟ دوستدخترت هم خیلی خوشگله. چرا بهش دروغ گفتی؟»
پیمان شانه بالا انداخته بود.
«اونا خیلی وضعشون بده. همش کار میکنه… حتی دانشگاه هم نرفته. من دانشجوی پزشکیام…دیگه نمیتونم از پس این رابطه بربیام.»
سامان چند لحظه ساکت مانده بود.
«اوهوم… ولی شما چند ساله باهمین. از دبیرستان.»
پیمان گفته بود:
«میدونم. ولی میخوام ازش جدا شم. دیگه بهم نمیخوریم. اون فقیره، اما من…»
کمی مکث کرده بود. بعد با بیرحمی سادهای که از هر فریادی بدتر بود، گفته بود:
«تنها حسنش زیباییشه.»
شاداب آن شب گریه کرده بود. نه فقط برای دروغ، نه فقط برای تحقیر. برای اینهمه سالی که فکر کرده بود دیده شده، فهمیده شده، انتخاب شده.
و حالا، در دانشگاه، جایی که میخواست با افتخار خبر دانشجو شدنش را بگوید، همان پسر چند متر آنطرفتر ایستاده بود.
«شاداب؟»
صدای لیلی او را به حال برگرداند.
شاداب یک نفس عمیق کشید و سریع صورتش را جمعوجور کرد.
«هیچی.»
لیلی ابرو بالا انداخت.
«هیچی؟ تو یهو منو کشیدی پشت دیوار، رنگت پرید، بعد میگی هیچی؟»
شاداب شانه بالا انداخت.
«پیمان رو دیدم.»
لیلی ساکت شد.
«خب؟»
شاداب با لحنی ساختگی و خیلی بیاهمیت گفت:
«ما بهم زدیم.»
«کی؟»
«یه… مدتیه.»
«چرا؟»
شاداب بدون اینکه به چشمهای او نگاه کند، گفت:
«قدش کوتاه بود.»
لیلی چند ثانیه فقط نگاهش کرد. بعد با قاطعیت گفت:
«باور نمیکنم.»
شاداب لبخند زورکی زد.
«خب نکن.»
لیلی آرامتر گفت:
«من تو رو میشناسم. اگه چیزی نشده بود، الان یا مسخرهبازی درمیآوردی یا بهش میخندیدی. اینجوری یخ نمیزدی. چیزی شده که نمیخوای بگی.»
شاداب نگاهش را از او دزدید.
«الان نمیخوام دربارهش حرف بزنم.»
لیلی خیلی نرم دستش را فشار داد.
«باشه. هر وقت خواستی.»
شاداب فقط سر تکان داد. در دلش از لیلی ممنون بود و همزمان از اینکه اینقدر خوب او را میشناخت، دلش میخواست فرار کند.
بعدازظهر، وقتی شاداب از دانشگاه به خانه برگشت، خستگی روی شانههایش مثل بار نشسته بود، اما خانهشان بوی غذا میداد و همین، هر بار، یکجور دلگرمی کوچک بود.
خانه در محله طبرسی، کوچک بود، قدیمی بود، و در خیلی از روزها پر از کمبود؛ اما برای شاداب، خانه بیشتر از هرچیز یعنی مامان مهتاب و آرین.
مهتاب کنار سفره نشسته بود و آرین همانطور که همیشه یا حرف میزد یا چیزی میخواست، لقمهاش را با هزار داستان میخورد. شاداب کنارشان نشست و هنوز لقمه اول را برنداشته بود که آرین چیزی گفت که به مذاقش خوش نیامد و او هم یه پسگردنیای نثار برادرش کرد.
آرین با اعتراض گفت:
«مامان!»
مهتاب با اخم ساختگی گفت:
«نزنش مگه برادرت کیسه بوکسه؟»
شاداب خندید.
«نه، ولی خیلی حرف میزنه.»
آرین با غرور گفت:
«این استعداد منه.»
شاداب لقمهاش را برداشت و چند لحظه ساکت ماند. بعد بیمقدمه گفت:
«مامان… میدونی آدمای فقیر هیچوقت آینده ندارن؟»
مهتاب نگاهش کرد.
«این چه حرفیه؟»
شاداب با خستگی گفت:
«چون اصلاً نمیتونن به آینده فکر کنن. باید همش کار کنن برای الآن. منم باید به فکر هزینه کلاسهام باشم، تا بخوام به پسانداز و سرمایهگذاری و درس و این چیزا فکر کنم.»
آرین فوری گفت:
«منم میرم سر کار، کمکت میکنم.»
شاداب همان لحظه سرش را برگرداند.
«لازم نیست. نشنیدی چی گفتم؟ اگه تو هم فقط به الآن برسی و برای الآن کار کنی، بعدش چی؟ من خودم حواسم به همهچی هست.»
آرین کمی دهانش را جمع کرد، اما چیزی نگفت.
مهتاب با نگاهی آرام و خسته که همیشه در آن مهر پنهان بود، گفت:
«پس تو هم حواست به خودتم باشه. از صبح تا شب میدوی.»
شاداب خواست جواب سربالا بدهد، اما نگاهش به گوشه اتاق افتاد. وسایل خیاطی مهتاب آنجا بود؛ پارچههای تاخورده، نخها، سوزنها، قیچی، و آن چرخ خیاطی قدیمی که بیشتر شبیه مجروح جنگی بود تا وسیله کار. مهتاب با همینها، با همین امکانات ناقص، دوختودوز میکرد تا کمکی به خرج خانه باشد.
شاداب لحظهای ساکت شد.
مهتاب انگار برای عوض کردن حالوهوا پرسید:
«دانشگاه چطور بود؟»
شاداب یکدفعه زنده شد.
«خوب بود! کلی گروه و تیم و انجمن داشتن عضو میگرفتن. یه گروه تئاتر موزیکال هم هست که هم میرقصن هم میخونن. ظاهراً اجراشون خیلی خفنه، ولی اعضاشون خیلی کمه… فقط چهارتا پنجتا موندهن.»
مهتاب لبخند زد.
«چه خوب. اگه میشه تو هم برو تو اون.»
شاداب با خنده گفت:
«من؟ با این همه وقت اضافهای که دارم؟»
مهتاب گفت:
«تا جوونی باید استفاده کنی. من الان بخوامم نمیتونم برقصم.»
شاداب خندید.
«فعلاً که وقت ندارم.»
بعد به خودش گفت: «اصلاً معلوم نیست اسم اون گروه چیه که من بخوام برم توش.»
چند روزگذشت،
در یکی از روزها دانشگاه بیشتر شبیه نمایشگاه آرزوها بود. همهجا صدا، انرژی، تبلیغ، رنگ و حرکت. سالاولیها بین غرفهها میچرخیدند و گروههای مختلف تلاش میکردند هر طور شده یکی را شکار کنند.
یک گوشه، گروه تئاتر موزیکال «اکو» ایستاده بود.
برخلاف بقیه، دورشان خلوت بود. خیلی خلوت.
نامشان روی پارچهای نوشته شده بود، اما انگار خود اسم هم نتوانسته بود کسی را جذب کند. هر کس نزدیک میشد، یکی چیزی در گوشش میگفت و طرف سریع منصرف میشد. شاداب از چند نفر شنید:
«همون گروه نفرینشدهس.»
«هر سال یه اتفاقی براشون میافته.»
«یه سال آتیشسوزی شده بود.»
«یه سال چهار نفر پاشون شکست.»
«اصلاً سمتش نرو.»
شاداب که از این شایعهها خبر نداشت، فقط از دور بهشان نگاه کرد و شانه بالا انداخت. برای او، فعلاً مهمترین چیز این بود که بتواند سر ماه دخلوخرجش را جمع کند، نه اینکه گروهی خوشیمن است یا بدیمن.
در همان شلوغی، پسری به او نزدیک شد. خوشپوش بود، مرتب، با حالتی که معلوم بود به کمبود پول عادت ندارد. شاداب او را از چهره میشناخت؛ کیارش والا، یکی از اعضای همان گروه. ترمبالایی بود و از آن آدمهایی که حتی ساعت مچیشان هم اعتمادبهنفس دارد.
کیارش با لبخند گفت:
«تو شاداب نیکمنشی، درسته؟»
شاداب کمی متعجب شد.
«آره.»
«من کیارشم، از گروه اکو.»
شاداب سر تکان داد.
«خب؟»
کیارش نگاهی کوتاه به اطراف انداخت و با لحنی که انگار معاملهای محرمانه پیشنهاد میکند، گفت:
«میخوام عضو گروه ما بشی.»
شاداب مستقیم پرسید:
«چرا من؟»
کیارش مکثی کرد.
«چون… انرژی خوبی داری.»
شاداب همانطور نگاهش کرد.
«و؟»
کیارش آه خیلی کوتاهی کشید؛ انگار فهمیده بود با آدمی طرف است که با جملههای قشنگ قانع نمیشود.
«و چون تعداد اعضامون خیلی کمه. جشنواره نزدیکه. به آدمای جدید نیاز داریم.»
شاداب گفت:
«خب اینو به همه بگو. من وقت ندارم.»
کیارش کمی جلوتر آمد و صدایش را پایین آورد.
«اگه بیای، بهت پول میدم.»
شاداب پلک زد.
«پول؟»
«آره. مبلغش هم بد نیست.»
شاداب ناگهان تمام شایعات، غرور، خستگی و حتی کلاسهای احتمالی رقص را کنار زد و فقط یک چیز در ذهنش روشن شد: پول.
با این حال، خونسرد پرسید:
«چقدر؟»
کیارش عددی گفت.
شاداب طوری نگاهش کرد که انگار او به یک توهین تاریخی دست زده است.
«این؟ با این مبلغ من حتی حاضر نیستم بیام تو هیچ گروهی، چه برسه به گروهی که همه میگن نفرینشدهس.»
کیارش، برخلاف انتظار، خندید.
«خب تو بگو چقدر.»
شاداب مبلغ بالاتری گفت. بالاتر از آنچه فکر میکرد شاید قبول شود.
کیارش چند ثانیه به او خیره ماند، بعد گفت:
«خیلی زرنگی.»
شاداب صاف گفت:
«دیگه.»
کیارش نفسش را بیرون داد.
«باشه. قبول.»
شاداب ابرویی بالا انداخت.
«جدی؟»
«آره. ولی به یه شرط به کسی نگو من بهت پول دادم.»
شاداب با لبخندی ریز گفت:
«لازم نیست به تو اعتماد کنم. به پوله اعتماد میکنم.»
و قبل از آنکه کیارش فرصت تحلیل شخصیت او را پیدا کند، راهش را به سمت میز ثبتنام کج کرد.
اما وقتی رسید، دستش روی فرم خشک شد.
پشت میز، همان پسر ایستاده بود.
همان که روزنامه روی صورتش انداخته بود. همان که گفته بود زود قضاوت میکند. همان با لباس عجیب، که حالا لباس عادیتری پوشیده بود اما باز هم در نگاه شاداب، همچنان «همان دیوونه» محسوب میشد.
نیما آذرخش، رهبر گروه اکو، سرش را بالا آورد و او را شناخت. چیزی در گوشه چشمش برق زد؛ نه دقیقاً لبخند، نه دقیقاً تمسخر، چیزی بین این دو.
گفت:
«من دیوونهام، مطمئنی میخوای تو گروهی باشی که رهبرش یه دیوونهست؟»
شاداب در دلش گفت: وای، چه غلطی کردم آن روز.
اما روی صورتش یکی از درخشانترین لبخندهایش را گذاشت و گفت:
«منم دیوونهام. اشکال نداره.»
نیما دست به سینه شد.
«جدی؟»
شاداب با شادابی تمام گفت:
«آره، من کارای دیوونه خیلی میکنم.»
نیما نگاهش کرد؛ انگار دنبال این بود ببیند این دختر واقعاً همینقدر غیرقابلپیشبینی است یا فقط نقش بازی میکند.
بعد فرم را به طرفش گرفت.
«اسم و مشخصاتتو بنویس.»
شاداب فرم را گرفت و مشغول نوشتن شد. از گوشه چشم، اعضای دیگر را هم دید؛ یگانه شریفی، درسا بهنام، سیاوش مدنی، نوید کاظمی. جمع کوچک و کمتعدادشان بیشتر شبیه تیمی بود که در آستانه انحلال به معجزه نیاز دارد.
یکی از بچهها گفت:
«نیما، تست نمیگیریم؟»
نیما با بیحوصلگی خندید.
«با این تعداد؟ نه. هر کی اومده رو قبول میکنیم. اول بذار گروه از هم نپاشه، بعد آموزش میدیم.»
شاداب فرم را تحویل داد و زیر لب گفت:
«واقعاً امیدوارکنندهست.»
نیما شنید.
«هنوزم میتونی منصرف شی.»
شاداب خواست جواب بدهد که ناگهان چند دختر از آن طرف محوطه با هیجان پچپچ کردند. نگاهها برگشت.
رادین کاویانی.
همان پسر خوشچهره و محبوب دانشگاه که تقریباً همه میشناختندش. قدبلند، خوشلباس، با لبخندی که انگار خوب میدانست چه اثری روی دیگران میگذارد. چند روز پیش هم آمده بود سر صحبت را با شاداب باز کند؛ خیلی راحت، خیلی مطمئن، انگار عادت داشته باشد هیچ دختری جواب منفی جدی به او ندهد.
آن روز، وقتی سر راه شاداب سبز شده بود، با همان اعتمادبهنفس گفته بود:
«از تو خوشم اومده.»
شاداب که حال روحیاش در وضعیت واژگونشده قرار داشت، همانقدر مستقیم جواب داده بود:
«تو از من خوشت میاد؟»
رادین خندیده بود.
«آره.»
شاداب گفته بود:
«خب من اصلاً بهت علاقهای ندارم.»
رادین جا نخورده بود، فقط لبخندش پررنگتر شده بود. شاداب هم ادامه داده بود:
«منو میبینی؟ خب من خیلی زیبام. قبل تو خیلیا بهم پیشنهاد دادن. آدمایی مثل تو رو خوب میشناسم. باید خیلی واضح بهشون بگم خوشم نمیاد که سریعتر برن.»
رادین با همان خونسردی جذابش پرسیده بود:
«آدمایی مثل من چه شکلیان؟»
شاداب راهش را کشیده بود برود، اما او آرام دنبالش آمده بود. شاداب ایستاده و گفته بود:
«آدمایی مثل تو فکر میکنن اگه تلاش کنن، میتونن هر دختری رو به دست بیارن.»
و بعد، وقتی دیده بود لبخند از صورت رادین نمیافتد، کلافه اضافه کرده بود:
«من نه الان خوشم میاد ازت، نه بعداً. اگه دنبالم بیای جیغ میزنم.»
رادین فقط خندیده بود. و همین، از نظر شاداب، اعصابخردکنترین واکنش ممکن بود.
حالا همان پسر، درست در مقابل میز اکو ایستاده بود.
نگاه کوتاهی به شاداب انداخت. بعد به نیما گفت:
«ثبتنام میکنید؟»
نیما که ظاهراً غافلگیر نشده بود، فرم دیگری بیرون آورد.
«آره.»
یکی از اعضای گروه زیر لب گفت:
«وای خدا، معجزه شد.»
کیارش از دور، خیلی کوتاه و راضی، لبخند زد.
شاداب تازه فهمید قضیه چیست.
این نقشه بوده.
با خودش گفت:
«یعنی منو کشوند اینجا ثبت نام کنم که اینم بیاد؟»
اما حقیقت این بود که حالا دیگر دیر شده بود. اسمش روی فرم ثبت شده بود.
رادین خودکار را برداشت و فرم را پر کرد. بعد بیآنکه سرش را بلند کند، گفت:
«ظاهراً قراره همگروهی بشیم.»
شاداب دستبهسینه ایستاد.
«ظاهراً.»
رادین فرم را تحویل داد و لبخند زد.
«خوبه. خوشحالم.»
شاداب خواست چیزی بگوید، اما نیما زودتر گفت:
«اگه قراره اینجا کسی رو مخ کسی بره، لطفاً نوبتی.»
یگانه خندید. درسا زیر لب گفت: «بالاخره اکو زنده شد.» و نوید با حالتی نمایشی دستش را روی قلبش گذاشت، انگار در آستانه غش از خوشحالی باشد.
شاداب وسط آن جمع کوچک ایستاده بود؛ با خستگی همیشگی، با کیف کهنهاش، با دل زخمیاش از پیمان، با نیاز همیشگیاش به پول، و با دو پسر کاملاً متفاوت که هر کدام به شکلی اعصابش را به هم میریختند.
یکی با روزنامه روی صورتش،
یکی با لبخند روی اعصابش.
و با این حال، چیزی در هوا عوض شده بود.
شاید فقط شروع یک دردسر تازه بود.
شاید هم شروع چیزی که هنوز اسمش را نمیدانست.
اما وقتی از دور صدای موسیقی تمرین از سالن به گوش رسید، شاداب ناگهان حس کرد زندگی، با همه بیرحمی و شلوغی و کمپولیاش، هنوز هم ریتم خودش را دارد.
و شاید، فقط شاید، خوشبختی هم قرار نبود خیلی مؤدب و مرتب از در وارد شود.
شاید قرار بود برقصد.
فصل دو در پست بعدی منتشر شده است.