ویرگول
ورودثبت نام
m_25046844
m_25046844
m_25046844
m_25046844
خواندن ۳ دقیقه·۳ ماه پیش

پژو ۴۰۵ پدر

پژو ۴۰۵ پدرم همیشه بوی کار می‌داد. نه بوی بنزین و روغن، بوی واقعیِ کار؛ بوی پیراهن‌های شسته‌شده‌ای که هنوز لکه‌های عرقِ روز قبل روی یقه‌شان مانده بود. بوی نان تازه، بوی آفتابِ ظهر تابستان، بوی دست‌هایی که فرمان را برای زندگی می‌چرخاندند.

ماشین خاکستری بود، مدل ۱۳۷۲. وقتی بچه بودم، فکر می‌کردم بزرگ‌ترین دارایی خانه ما همین ماشین است. گاهی شب‌ها از پنجره اتاق، آن را در حیاط می‌دیدم و حس امنیت می‌کردم. انگار وقتی ماشین آن‌جا بود، همه چیز سر جایش بود.

پدرم با همان ماشین کار می‌کرد. نه تاکسی بود، نه وانت. هرچه پیش می‌آمد، می‌برد و می‌آورد. گاهی مسافر، گاهی بار. به یاد ندارم هیچ وقت گفته باشد خسته‌ام. وقتی عصرها برمی‌گشت، صدای باز شدن در حیاط یعنی پایان روز بود. من از پنجره نگاه می‌کردم و او را می‌دیدم که درب ریلی پارکینگ را هول میداد، ماشین را داخل می‌آورد و خاموش می‌کرد و قبل از اینکه پیاده شود دستش را روی فرمان می‌گذارد و چند ثانیه بی‌حرکت می‌ماند.

در آن چند ثانیه، انگار همه خستگی‌های دنیا در صورتش جمع می‌شد و بعد با یک نفسِ عمیق، از شانه‌هایش فرو می‌ریخت. بعد پیاده می‌شد، در را محکم می‌بست و با لبخند می‌گفت: «سلام خانم، چه خبر؟…»

پژو برای خانواده ما ما وسیله حمل و نقل نبود. نان‌دانی بود، سقف دوم خانه‌مان بود، پناهگاهی که بی‌صدا روزی می‌آورد. روزهای تابستانی بود که هوا دیگر کولرش توان نداشت. شیشه را پایین می‌کشید و باد گرم می‌زد توی صورتش. با آستینِ پیراهن، عرقش را پاک می‌کرد و ادامه می‌داد. نه غر می‌زد، چیزی می‌گفت.

گاهی جمعه‌ها با او ماشین را می‌شستیم، زیر آفتاب آن را خشک می‌کردیم. من آب می‌پاشیدم روی لاستیک، او با پارچه دستمال می‌کشید روی بدنه. اگر خط و خشی می‌دید، با انگشت لمسش می‌کرد و می‌گفت: «یادگار یه روز شلوغ.» من فکر می‌کردم همه‌ی ماشین‌ها حرف می‌زنند، چون پدرم با ماشینش مثل یک دوست رفتار می‌کرد.

در صندوقِ عقب، همیشه یک جعبه ابزار قدیمی بود؛ پر از آچار و نوارچسب و پیچ‌گوشتی. یک بطری آب معدنی نیمه‌پر، کابل باطری و…

زمستان‌ها زودتر می‌رفت. هنوز هوا تاریک بود که صدای استارتِ پژو بیدارمان می‌کرد. بخار از لوله اگزوز بیرون می‌زد و در سرمای صبح گم می‌شد.

هیچ‌وقت یاد ندارم درباره سختی‌ها حرف زده باشد. فقط گاهی شب‌ها، وقتی تلویزیون روشن بود و صدایش را پایین آورده بود، به صفحه خیره می‌ماند. من می‌دانستم ذهنش جای دیگری است.

سال‌ها بعد که خودم رانندگی بلد شدم، تازه فهمیدم سکوتش یعنی چه. فهمیدم فرمانِ پژو چقدر سفت است، دنده‌اش چقدر سنگین، و صندلی‌اش چقدر راحت نیست. فهمیدم چقدر سخت است ساعت‌ها در گرما و سرما رانندگی کنی و وقتی برمی‌گردی، فقط بگویی: «خسته نباشید خانم؛ خسته نباشید بچه‌ها.»

روزی که ماشین را فروخت، من خانه نبودم. شب که رسیدم، دیدم جای خالی پژو در حیاط مثل زخم باز است. پژو ۴۰۵ پدرم شاید دیگر وجود نداشته باشد، اما بویش هنوز در ذهنم مانده. بوی نانی که با آن به خانه می‌آمد، بوی مردی که در سخت‌ترین روزها آرام بود، و بوی ماشینی که برای ما فقط وسیله نبود، نشانه‌ای بود از وقار و سکوتِ مردی که هیچ‌وقت غر نزد، اما هر روز جهان کوچکش را می‌چرخاند تا زندگی ما بچرخد.

پژو 405دنده عقب با اتو ابزار
۳
۰
m_25046844
m_25046844
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید